
سرفههایی که تاریخ را بالا میآورند
سرم گیج میرود. تلوتلو میخورم و دستم را به این دیوارهای خفه میگیرم. این پردههای کثیف، این بوی ماندگی… نه، اینها فقط کلماتِ چاپشده روی کاغذ نیستند؛ اینها فقط توصیفِ یک عمارتِ قجریِ رو به ویرانی در کتاب «شازده احتجاب» نیست. من از کالبدِ شازده بیرون میآیم، از اتاقِ تاریک فاصله میگیرم و میبینم که اینجا، تاریکخانهی ذهنِ هوشنگ گلشیری است.







