vinesh وینش auth پروفایل

vinesh وینش auth پروفایل

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

سرفه‌هایی که تاریخ را بالا می‌آورند

سرم گیج می‌رود. تلوتلو می‌خورم و دستم را به این دیوارهای خفه می‌گیرم. این پرده‌های کثیف، این بوی ماندگی… نه، این‌ها فقط کلماتِ چاپ‌شده روی کاغذ نیستند؛ این‌ها فقط توصیفِ یک عمارتِ قجریِ رو به ویرانی در کتاب «شازده احتجاب» نیست. من از کالبدِ شازده بیرون می‌آیم، از اتاقِ تاریک فاصله می‌گیرم و می‌بینم که اینجا، تاریک‌خانه‌ی ذهنِ هوشنگ گلشیری است.

 

 

این مقاله را ۳ نفر پسندیده اند

 


انجمن نویسندگان کودک و نوجوان
آگهی

سرفه‌هایی که تاریخ را بالا می‌آورند

یادداشتی به بهانه‌ی «شازده احتجاب»

 

 

نویسنده: مصطفی توحیدی نسب

تیک… تاک… تیک… نه، صدای پاندول نیست. خلط است و سرفه. هوای اتاق می‌چسبد به دیواره‌ی ریه‌هایم. بوی نا. بوی کافور. بوی خونِ دلمه‌بسته‌ای که قرن‌ها پیش روی زمین ریخته و حالا از لابه‌لای پرزهای این قالیِ دستباف بیرون می‌زند. بی‌صدا از چارچوبِ در می‌گذرم. من کجای این اتاقم؟ پشت سرِ مردی که روی مبلِ مخملِ رنگ‌ورورفته مچاله شده ایستاده‌ام یا در آینه‌ی غبارگرفته به خودم نگاه می‌کنم؟ شازده احتجاب. شانه‌هایش می‌لرزد. من می‌لرزم؟ یا قاب‌عکس‌های روی دیوار؟

 

چشم‌های دریده‌ی جدِ کبیر از توی قاب زل زده به تاریکی. شمشیرها. سرِ بریده‌ی رعیت. خون روی برف… برف‌های سفیدِ شمیران که پدربزرگ روی آن‌ها تیهو شکار می‌کرد و خونِ گرمِ پرنده‌ها و آدم‌ها را با هم روی سفیدیِ یخ‌زده‌ی زمین می‌ریخت. من به عنوان یک روحِ ناظر، دستم را می‌برم سمت قاب، اما دستم از میانِ تاریخ رد می‌شود. این ارواحِ توی قاب، مرده‌اند اما در جمجمه‌ی شازده نفس می‌کشند. دیکتاتورهای مدفونی که حالا مثل بختک روی سینه‌ی آخرین بازمانده‌شان افتاده‌اند.

شازده چرا فرار نمی‌کند؟ نمی‌تواند. زمان اینجا خطی نیست. دیروز و امروز روی هم تلنبار شده‌اند. او وارثِ جنون است، وارثِ استبداد، اما قدرتِ آن‌ها را ندارد. یک مستبدِ اخته که زیر بارِ گناهانِ تاریخیِ خونش در حالِ له شدن است و فقط تاریخِ عفونیِ خاندانش را سرفه می‌کند.

 

صدای خش‌خش کاغذ می‌آید. سرم را می‌چرخانم. بوی الکلِ سفید و شیشه‌های دارو. فخرالنساست؟ سایه‌اش روی دیوار افتاده. روی تختی از کتاب‌ها و خاطرات دراز کشیده و او هم سرفه می‌کند. سل، میراثِ مشترکِ این عمارت است. اما فخرالنسا با شازده فرق دارد؛ او تجسمِ آگاهیِ بی‌رحمِ تاریخ است. دارد کتاب خاطراتِ خون‌آلودِ اجداد را می‌خواند و پوزخند می‌زند. پوزخندش مثل شلاق فرود می‌آید روی روانِ شازده. «دیدی شازده؟ سر بریدند… رعیت را به فلک بستند…»

کلماتش بوی خون و تحقیر می‌دهند. من کنار شازده ایستاده‌ام و می‌بینم که دیکتاتور وقتی در برابرِ «آگاهی» بی‌دفاع می‌شود، چطور به جعلِ واقعیت پناه می‌برد. او نمی‌تواند این زنِ مغرورِ کتاب‌خوان را که از مرگ هم نمی‌ترسد، شلاق بزند. دست‌های شازده برای خشونت خیلی ضعیف شده‌اند.

 

«فخری! بیا اینجا!» صدای شازده در سرم می‌پیچد. فخری رعیت است. می‌لرزد. کلفتِ توسری‌خوری که بوی مطبخ و پیاز داغ می‌دهد. اما شازده مجبورش می‌کند لباس‌های فخرالنسا را بپوشد. عینک گردش را بزند. راه برود. من دارم تماشایشان می‌کنم که چطور در این کابوسِ دونفره می‌چرخند. چرا فخری؟ چون وقتی قدرتِ در حالِ احتضار نمی‌تواند زنِ مغرور و آگاه را به بند بکشد، او را در کالبدِ یک کلفتِ ضعیف بازتولید می‌کند.

شازده فخری را مجبور می‌کند روی صندلیِ فخرالنسا بنشیند تا توهمِ تسلط را مزمزه کند. او با یک کالبدِ خالی، با یک عروسکِ خیمه‌شب‌بازی هم‌خوابه می‌شود تا انتقامِ تحقیرهایش را بگیرد. فخری گریه می‌کند، اما پشتِ شیشه‌های آن عینکِ گِرد، هویتش مسخ شده است. ستمگر، ستم‌دیده را به شکلِ کابوس‌های خودش درمی‌آورد.

 

سرم گیج می‌رود. تلوتلو می‌خورم و دستم را به این دیوارهای خفه می‌گیرم. این پرده‌های کثیف، این بوی ماندگی… نه، این‌ها فقط کلماتِ چاپ‌شده روی کاغذ نیستند؛ این‌ها فقط توصیفِ یک عمارتِ قجریِ رو به ویرانی در کتاب «شازده احتجاب» نیست. من از کالبدِ شازده بیرون می‌آیم، از اتاقِ تاریک فاصله می‌گیرم و می‌بینم که اینجا، تاریک‌خانه‌ی ذهنِ هوشنگ گلشیری است.

سال ۱۳۴۷. بیرونِ این پنجره، جامعه دارد کراوات می‌زند، خیابان‌ها آسفالت می‌شوند و آدم‌ها با ولعی کور، اداهای مدرن درمی‌آورند. اما گلشیری با چشم‌های نگرانش می‌بیند. او می‌بیند که سایه‌ی سنگینِ استبداد، هنوز مثل همان ارواحِ توی قاب‌عکس‌ها روی روانِ آدم‌ها آوار است.

 

نگاهم را از پنجره‌ی ۴۷ می‌گیرم و به خیابان‌های شهر می‌دوزم. چقدر همه‌چیز آشناست! استیصال مثل زالویی به جانم می‌افتد. شازده احتجاب فقط یک شخص در دلِ یک رمان نیست؛ خودِ ساختارِ قدرتی است که از درون پوسیده، مسلول شده، بوی تعفنِ زوالش تمامِ شهر را برداشته، اما هنوز با چنگ‌ودندان دست از سرِ فخری‌ها برنمی‌دارد. هنوز می‌خواهد لباسِ عاریه و اجباری تنِ مردم کند تا توهمِ تسلطش را حفظ کند.

دیکتاتوری هرگز نمی‌میرد؛ فقط لباس عوض می‌کند، از کالبدی به کالبدِ دیگر رسوب می‌کند و تاریخ، روی دورِ تکراری از حقارت و خفقان می‌چرخد. ما هنوز در همان عمارتیم و فقط دیوارها عوض شده‌اند.

غژ… غژ… خِش… خِش…

ناگهان صدایی مرا از این کابوسِ بیداری بیرون می‌کشد و دوباره به قعرِ کتاب پرتاب می‌کند. چیزی روی شن‌های حیاط کشیده می‌شود. تیک‌تاکِ دیوانه‌کننده‌ی ساعت‌ها در صدای لاستیکِ یک صندلیِ چرخ‌دار گم می‌شود. مراد است… پیام‌آورِ مرگ. خدمتکارِ افلیجی که هر بار در می‌زند، خبرِ انقراضِ یکی از شاخه‌های این شجره‌نامه‌ی ملعون را می‌آورد.

 

کسی در می‌زند. تق… تق. استیصالِ محض در چشم‌های شازده موج می‌زند. شازده می‌ترسد. از هیبتِ آن اربابِ خون‌ریز، فقط پیرمردی مفلوک مانده که خودش را زیر پتو مچاله می‌کند تا ارواح، عریانیِ سقوطش را نبینند.

 

من در این تاریکی حبس شده‌ام. راه فراری نیست. مرزهای زمان و مکان، مرزهای کتاب و واقعیت، همه فرو ریخته‌اند. بوی کافور و خاک‌اره شدیدتر می‌شود. درِ چوبی با ناله‌ای باز می‌شود و تاریکیِ غلیظی به درون می‌خزد. این بار نوبت کیست؟ مراد برای بردنِ شازده آمده یا برای بردنِ تمامِ یک تاریخِ بیمار؟ زانوهایم سست می‌شود. چشم‌هایم را می‌بندم تا در این سیاهی، سقوطِ بی‌صدای یک امپراتوریِ مسلول و له شدنِ روانِ خودم را در این انزوای ابدی تماشا کنم.

 

 

خط خوردگی‌های شازده احتجاب

 

 

انجمن نویسندگان کودک و نوجوان
آگهی

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *