وقتی دلار بالا میرود، چه کتابی میخوانم؟
اساسا از قدیم اینطور یاد گرفته بودیم که بالا رفتن خوب است، حتی وقتی میخواستند دعای خیر برای آدم بکنند میگفتند الهی پیر بشوی که معنی ضمنیاش این بود که سنت بالا برود، بالا رفتنی! بنابراین بالا رفتن دلار مثل هر نوع بالارفتنی حتما خوب است.
حالا ممکن است شما بگویید این مدل بالارفتن تومانی صنار با آن مدلی که تو میگویی فرق دارد. وقتی دلار بالا میرود یعنی تومان میکشد پایین، و همراهش ما و همه زندگیمان هم به هکذا.
در ثانی فرض که بالارفتن دلار خوب باشد، خوبیاش که نصیب ما نمیشود. نصیب آن چشمزاغهای نامسلمان ورپریده میشود که میخواهند با روشهای امپریالیستی و کاپیتالیستی ملتها را به زیر یوغ خودشان درآورند.
ترمز! درست همینجاست که اشتباه میکنید. البته من هم اوایل اینطور فکر میکردم و برای همین بالارفتن دلار ناراحتم میکرد تا اینکه برادر زاکانی چشمم را به حقیقت باز کرد. فکرتان یهو نرود پیش علیرضا زاکانی که کسوت شهردار دارد. نخیر، این یکی زاکانی که من میگویم عبید است و اهل قزوین و چندین قرن است که کسی رو دست هزل و هجو و طنزش نیامده.
چه بسا الان یاد حکایت معروف موش و گربهاش افتاده باشید و بگویید که حتما منظورت همان گربه زاهدنما است که با نمایش توبه، موشهای بیشتری نصیبش شد. قبول دارم که آن حکایت خیلی خوب و پندآموز و همیشه زنده است اما منظورم آن نیست.

اول از همه این را باید بگویم و خیالتان را راحت کنم که سود بالارفتن دلار اصلا نصیب چشم زاغهای اجنبی نمیشود، بلکه طبق اخبار دقیق و دشمنشکن رسانههای رسمی کشور، علت این ماجرا دست تعدادی از برادران (و چه بسا خواهران) مسلمان خودمان است که سودش هم به جیب همانها میرود. تا اینجا خیالمان راحت است که پول داخل مملکت خودمان جیب به جیب میشود.
اما اگر هنوز ناراحتید و فکر میکنید پس چرا یکبار هم جیب من این وسط قرار نمیگیرد، باید خدمتتان عرض کنم که باید نوع نگاهتان را تغییر بدهید. بله، مشکل اصلی این است که زاویه دید شما به زندگی اشتباه است، و بهجای اینکه چشمهای ورقلمبیدهتان را هر روز صبح به قیمت دلار میخکوب کنید، باید با نرمشی قهرمانانه به چیزهایی دیگر که در ازای بالارفتن دلار برایتان میماند، متمرکز شوید. من این تغییر سبک نگاه را البته مدیون عبید زاکانی هستم و همین حکایت مختصر و مفیدش:
«دهقانی در اصفهان به در خانهی خواجه بهاالدین صاحب دیوان رفت. با خواجهسرا گفت که با خواجه بگوی که خدای بیرون نشسته است با تو کاری دارد. با خواجه بگفت، به احضار او اشارت کرد. چون درآمد پرسید که تو خدایی؟ گفت: آری. گفت: چگونه؟ گفت: حال آنکه من پیش از این دهخدا و باغخدا و خانهخدا بودم، نواب [نمایندگان] تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند، خدا ماند.»
از آن خدایی که با ماست پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد، اصلا یکجوری دلم آرام گرفته که دیگر دلار به عرش هم برود عین خیالم نیست. چون خدا بدجوری با ماست!
دوگیتی



