vinesh وینش auth پروفایل

vinesh وینش auth پروفایل

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

وقتی کالابرگ واریز می‌شود چه کتابی می‌خوانم؟

این هم از ویژگی‌های آدم‌های کتابخوان است که حتی حال بدشان را هم می‌خواهند با کتاب خوب کنند. یا خودشان را شماتت می‌کنند که چرا مدتی است حالشان آن‌قدر بد است که حتی کتاب هم نمی‌توانند بخوانند. اما شاید برای وقت‌هایی که بی‌حوصله و بی‌حال هستیم هم کتاب‌هایی بتوانند حالمان را تغییر بدهند. البته کتاب‌هایی داستانی، نه انگیزشی! این هفته گیتی صفرزاده برای ما می‌گوید وقتی کالابرگ واریز می‌‌شود، چه کتابی می‌خواند؟

 

 

این مقاله را ۳ نفر پسندیده اند

 


نگذار ببرندم، شارو - وقت مردن نیست
آگهی

وقتی کالابرگ واریز می‌شود چه کتابی می‌خوانم؟

 

 

هم شما و هم من می‌دانیم که مبلغ کالابرگ را نمی‌شود نقد کرد، چه برسد که با آن کتاب خرید، حالا گیریم قیمت کتاب هم از مبلغ کالابرگ چندپله زده باشد بالا.

ولی ناشکری نکنید، اصلا همین که کالابرگ داریم خودش ما را از مرگ نجات می‌دهد. من خودم هم این را متوجه نشده بودم تا وقتی که ماجرای آکاکی را خواندم.

 

آکاکی از آن کارمندهای مادرزاد بود. از آن آدم‌هایی که انگار از اول برای کارمند شدن به دنیا آمدند؛ آرام و بی‌صدا پشت میزش می‌نشست و از هر کاغذی که بهش می‌دادند رونوشت برمی‌داشت.

درمجموع اگر از زندگی گله‌ای هم داشت نمی‌گفت، یا از تمسخرهای اطرافیان، یا تنهایی، یا نان بخورونمیر، و کلیه مشکلات اقتصادی و سیاسی را با تاب‌آوری عجیبی پشت سر می‌گذاشت.

 

آکاکی می‌توانست سال‌های طولانی‌تری به همین روال زندگی کند تا اینکه متوجه دردهایی در پهلو و کمرش شد و فهمید که تقصیر شنلش است. از قبل باید این را می‌گفتم که آکاکی ساکن کشور دوست و برادر روسیه بود، البته سال‌ها پیش از این، حتی پیشتر از آن دورانی که ما قرار بود نه شرقی نه غربی بشویم!

خلاصه‌ اینکه شنلش کهنه و پوسیده بود و نمی‌توانست درمقابل سوزوسرمای روسیه از او محافظت کند و باید شنل نو سفارش می‌داد و شنل نو هم گران بود.

 

شنل

 

تا اینجای کار بین ما و آکاکی تفاوت زیادی نیست. اما تفاوت اصلی اینجا معلوم می‌شود: آکاکی متاسفانه در کشوری زندگی نمی کرد که کالابرگ بهش بدهند و نمی‌توانست با خیال راحت اقلام ضروری زندگی‌اش را با کالابرگ تهیه کند تا با بقیه پولش شنل بخرد. پس ناچار شد یکسال تمام صرفه‌جویی کند؛ شب‌ها را بدون شمع گذراند، چای عصر را کنار گذاشت، از مسیر بدون چاله و چوله راه رفت تا تخت کفش‌هایش ورنیاید، رخت‌هایش را کمتر شست و حتی از لباس زیرهایش مثل طلا محافظت کرد که خراب نشوند تا بالاخره توانست پول دوخت شنل جدید را جور کند.

 

درست است که تا همین‌جای داستان متوجه میزان خوشبختی خود در مقابل آکاکی شده‌اید اما برای اینکه میزان رضایتتان را بالا ببرم باید به بقیه داستان توجه کنید. آکاکی بیچاره با این مشقت صاحب شنل شد اما همان هفته اول دو دزد سرراهش قرار گرفتند و شنل را به راحتی قاپ زدن یک عدد موبایل از کفش ربودند. بفرمایید، نه تنها کالابرگ نداشت بلکه دزد وسط خیابانی هم داشت!

 

آکاکی بیچاره خیلی به این در و آن در زد، شکایت کرد، پیش ماموران قضایی رفت، نامه نوشت اما هیچکس توجهی به ماجرایش نکرد. و سرانجام سینه پهلو کرد و مرد.

 

لابد می‌گویید این تکه آخرش دیگر چه ربطی به کالابرگ داشت؟ صبر کنید، داستان هنوز تمام نشده. کمی بعد از این ماجرا پلیس و قاضی و رییس اداره و … همگی روح سرگردانی را می‌دیدند که امده سراغشان و می‌خواهد شنلشان را بگیرد. کم‌کم همه وحشت‌زده شدند اما نمی‌توانستند روح سرگردان را دستگیر کنند.

 

داستان اشاره‌ای نمی‌کند که وحشت اصلی آنها بابت چی بوده: دیدن روح، از دست دادن شنل، صدمه جانی ….اما من مطمئن هستم که ماجرا چیز دیگری بوده.

به نظر من روح آکاکی هربار که سراغ آنها می‌رفته با صدای غرّا فریاد می‌زده: چرا از ثروت ملی روسیه کالابرگ درست نکردید و به من ندادید تا بتوانم شام نان و پنیر بخورم؟ تفو بر شما که خودتان شنل پوست خز می‌پوشید و مثل کشور دوست و همسایه (ولو چند قرن بعد) کالابرگ برای گذران زندگی دست مردمش نمی‌دهید. تزار به کمرتان بزند که بابت یک شنل نو انقدر مرا خوار کردید. به سر پطرمقدس قسم که خیر نمی‌بینید از این کارها و آخرش به زمین سرد سیبری می‌خورید. حالا بشینید و تماشا کنید!

 

به گمانم روانشاد «گوگول» حال می‌کند از این خوانش بین خطوطی که من از داستان «شنل» کردم!

 

 

دوگیتی

نگذار ببرندم، شارو - وقت مردن نیست
آگهی

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *