vinesh وینش auth پروفایل

vinesh وینش auth پروفایل

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

ارکستری برای برادرکُشی

هوای این متن ریه‌هایم را می‌سوزاند. خودم را از لای درِ نیمه‌بازِ حجره‌ی آجیل‌فروشی به داخل می‌کشانم. بوی تخمه‌ی بو داده، بوی چوبِ نم‌کشیده و بویِ غلیظِ حسادت، در هم می‌آمیزند و مثل طنابی دورِ گردنم می‌پیچند. من اینجا، در دلِ کلماتِ سمفونی مردگان، تنها یک خواننده نیستم؛ ناظری مبهوتم که به تماشای مسلخِ آگاهی در یک تاریک‌خانه‌ی خانوادگی ایستاده است.

 

 

این مقاله را ۲ نفر پسندیده اند

 

سمفونی مردگان

نویسنده: عباس معروفی

ناشر: نشر ققنوس

سال چاپ: ۱۳۸۰

تعداد صفحات: ۳۷۵

شابک: ۹۷۸۹۶۴۳۱۱۳۴۴۵


تاکنون 1 نفر به این کتاب امتیاز داده‌اند

تهیه این کتاب

نگذار ببرندم، شارو - وقت مردن نیست
آگهی

ارکستری برای برادرکُشی

یادداشتی به بهانه‌ی «سمفونی مردگان»

 

 

برف می‌بارد و زمان، روی پاندولِ یخ‌زده‌ی ساعتِ دیواریِ عمارتِ لردخوانی‌ها گیر کرده است. اینجا اردبیل نیست؛ اینجا نقطه‌ی صفرِ انجمادِ یک تاریخ است. دانه‌های برف روی شانه‌هایم می‌نشینند، اما آب نمی‌شوند. بی‌صدا، چون روحی سرگردان که از لابه‌لای صفحات یک کتاب بیرون کشیده شده باشد، از میانِ سفیدیِ مطلقِ کوچه قدم برمی‌دارم.

هوای این متن ریه‌هایم را می‌سوزاند. خودم را از لای درِ نیمه‌بازِ حجره‌ی آجیل‌فروشی به داخل می‌کشانم. بوی تخمه‌ی بو داده، بوی چوبِ نم‌کشیده و بویِ غلیظِ حسادت، در هم می‌آمیزند و مثل طنابی دورِ گردنم می‌پیچند. من اینجا، در دلِ کلماتِ سمفونی مردگان، تنها یک خواننده نیستم؛ ناظری مبهوتم که به تماشای مسلخِ آگاهی در یک تاریک‌خانه‌ی خانوادگی ایستاده است.

 

صدای قارقارِ کلاغ‌ها روی شاخه‌های لخت کاج‌های حیاط، در صدای نعره‌های جابر حل می‌شود. پدر. پدری که دست‌های زمختِ بازار و سنت را روی گلوی هنر می‌فشارد. من کنارِ حیاط ایستاده‌ام و زبانه کشیدنِ شعله‌ها را می‌بینم. جابر دارد کتاب‌های آیدین را، شعرهایش را، کلماتش را در آتش می‌اندازد. او فقط کاغذ نمی‌سوزاند؛ او دارد سهمِ آگاهیِ یک نسل را خاکستر می‌کند تا نظمِ پوسیده‌ی حجره‌اش به هم نخورد.

در تاریک‌روشنِ همین حجره، نگاهم روی اورهان سر می‌خورد. چشم‌هایش، دو گودالِ تاریک از کینه‌اند. او قابیلِ مدرنِ این قصه است، شاید او هم یک قربانی است؛ قربانیِ همان ساختاری که بقا را در حذفِ دیگری تعریف کرده است. برادرش را با چکاندنِ قطره‌قطره سم در لقمه‌های نان مسخ کرد، نه از سرِ بدذاتیِ مطلق، بلکه چون درختِ مسمومِ سنت، میوه‌ای جز برادرکشی نمی‌دهد.

 

طاقتِ ماندن در حجره را ندارم. از سنگینیِ نگاهِ اورهان می‌گریزم و پله‌های نمورِ زیرزمین را پایین می‌روم. اینجا تاریک است و از برفِ بیرون هم سردتر. آیدین آنجا کز کرده است. پسری که روزگاری شعر می‌تراشید، پرواز را می‌فهمید و در آغوشِ سورملینا، بوی زندگی را استشمام می‌کرد، حالا به «سوجیِ» دیوانه تبدیل شده و در این انزوای مطلق، فقط چوب می‌تراشد. کنارش می‌نشینم و خاک‌اره‌ها را از روی شانه‌ی خمیده‌اش می‌تکانم. صدای نفس‌هایش بوی کتابِ سوخته و عشقِ ازدست‌رفته می‌دهد.

آیدین دیوانه نشد؛ او را دیوانه کردند. در جغرافیایی که فهمیدن، گناهی نابخشودنی است و متفاوت بودن تاوان دارد، غریزه‌ی بقا به تو دستور می‌دهد که به تاریک‌ترین زاویه‌ی ناخودآگاهت عقب‌نشینی کنی. جنون، سپرِ دفاعیِ او در برابرِ زمختیِ دنیای زنده‌ها بود. او به زیرزمین پناه برد تا آگاهیِ دردناکش، تنها یک اعتراف در تاریکی باقی بماند.

 

از زیرزمین بالا می‌آیم و دوباره به میانِ برف‌ها پرتاب می‌شوم. این دیوارهای نمور و این برفِ بی‌امان که هرگز بند نمی‌آید، فقط اردبیلِ دهه‌ی بیست نیستند. این انجماد، تاریک‌خانه‌ی ذهنِ عباس معروفی در سال ۱۳۶۸ است. معروفی در سال‌هایی که جامعه درگیرِ التهابِ پس از جنگ و دگرگونی‌های عمیقِ هویتی بود، این کتاب را ننوشت تا صرفاً یک قصه‌ی پرغصه‌ی خانوادگی تعریف کند.

او در ذهنِ مضطرب و دردمندش، در حال کالبدشکافیِ روانِ جامعه‌ای بود که مدام فرزندانِ آگاهش را در مسلخِ سنت، بازار و قدرت قربانی می‌کند. معروفی این تاریکیِ غلیظ را جعل نکرد؛ او سرمای رسوب‌کرده در روانِ ما را در قالبِ کلمات ریخت تا شاید از شدتِ این انجمادِ درونی کاسته شود.

 

این پایانِ داستان نیست. عباس معروفی می‌دانست که سمفونی‌ها هرگز با یک نقطه‌ی پایان در انتهای خط تمام نمی‌شوند؛ آن‌ها در ذهنِ شنونده رسوب می‌کنند و تا ابد ادامه می‌یابند. آیدین در تاریکیِ آن زیرزمین رها شد، اما استیصالِ او مثل یک سایه‌ی شوم در روانِ نسل‌های بعد تکثیر یافت.

 

شاید دردناک‌ترین پیامِ این سمفونی، مرگِ هنر و آگاهی نباشد؛ بلکه زنده ماندنِ آگاهی در کالبدِ یک دیوانه است. تراژدیِ اصلی آنجاست که می‌فهمیم آیدین شدن، استثنای این جغرافیا نیست، بلکه قاعده‌ی آن است. تا زمانی که ساختارهای متصلب، کلمات را می‌سوزانند و سهمِ هوا را از اندیشه می‌گیرند، ما نیز هر روز در آینه‌ی جامعه، نسخه‌های متعددی از سوجی را می‌بینیم؛ انسان‌های بیداری که برای فرار از دردِ فهمیدن، خود را به ندانستن زده‌اند و در انزوای خویش، به تراشیدنِ چوب‌های خشکِ روزمرگی مشغول‌اند تا فقط زنده بمانند.

 

کتاب را می‌بندم و روی میز می‌گذارم. چشم‌هایم را روی هم می‌فشارم تا شاید از این سرمای استخوان‌سوز رها شوم. درِ سنگینِ عمارتِ لردخوانی‌ها با ناله‌ای فروخورده در ذهنم بسته می‌شود، اما این موسیقیِ تاریک تازه در روانم آغاز شده است. از کالبدِ این کلمات بیرون می‌آیم و سرم را بالا می‌گیرم. به خیابان‌های امروزِ شهر نگاه می‌کنم. آدم‌ها با عجله از کنار هم می‌گذرند، ماشین‌ها بوق می‌زنند و همه‌چیز ظاهراً در یک ریتمِ عادی و مدرن جریان دارد. اما پشتِ این سکوتِ شیشه‌ای و این نظمِ ظاهری، سوزِ عجیبی می‌آید. دست‌هایم را در جیب فرو می‌برم و به آسمانِ ابریِ این تاریخ خیره می‌شوم… برف هنوز می‌بارد.

 

 

سرفه‌هایی که تاریخ را بالا می‌آورند

 

نگذار ببرندم، شارو - وقت مردن نیست
آگهی

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *