vinesh وینش auth پروفایل

vinesh وینش auth پروفایل

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

خانه‌ای که سهراب نشانمان داد

بسیاری از ما با سهراب از راه شعرهایی آشنا شده‌ایم که در حافظه جمعی جا گرفته‌اند؛ شعرهایی درباره آب، درخت، پنجره، سفر و چشم‌هایی که باید شسته شوند. اما همین آشنایی عمومی گاهی شناخت ما را از او محدود می‌کند. سهراب سپهری را به شاعری آرام، طبیعت‌دوست و اهل خلوت تقلیل می‌دهیم و از کنار پیچیدگی‌های جهان او می‌گذریم؛ جهانی که در آن، شعر و نقاشی دو راه جداگانه نیستند، سفر صرفاً جابه‌جایی میان کشورها نیست و طبیعت هم منظره‌ای زیبا برای تماشا نیست. برای فهم سهراب باید از تصویر آشنای شاعر مهربانی که به ما توصیه می‌کند ساده‌تر زندگی کنیم، کمی فاصله بگیریم و ببینیم او چگونه به چنین نگاهی رسید.

 

 

این مقاله را ۲ نفر پسندیده اند

 


نگذار ببرندم، شارو - وقت مردن نیست
آگهی

خانه‌ای که سهراب نشانمان داد

نگاهی به زندگی و آثار سهراب سپهری؛ شاعر و نقاشی که شیوه دیدن جهان را تغییر داد

 

آشنایی من با سهراب سپهری از شعر آغاز نشد؛ از سینما شروع شد، از فیلمی که عنوانش خود به‌تنهایی دعوتی بود به جست‌وجو: خانه دوست کجاست؟ عباس کیارستمی نام فیلمش را از شعر «نشانی» سهراب گرفته بود؛ شعری که در آن، جست‌وجوی خانه دوست به سفری در دل طبیعت و بهانه‌ای برای عبور از مسیرهای آشنا و رسیدن به جایی فراتر از نشانی‌های معمول تبدیل می‌شود.

شاید آن روزها هنوز نمی‌دانستم که پشت این عنوان ساده، جهان شاعری قرار دارد که می‌تواند از یک راه باریک، درختی تنها یا صدای آب، دریچه‌ای به سوی شیوه دیگری از زیستن باز کند. بعدتر، نوارهای شعرخوانی خسرو شکیبایی را شنیدم؛ نوارهایی که انتشارات دارینوش منتشر کرده بود و صدای گرم و پرطنین شکیبایی، شعرهای سهراب را به تجربه‌ای تازه تبدیل می‌کرد. سرانجام، هشت کتاب را خریدم و خواندن شعرهای او برایم از یک کنجکاوی ادبی فراتر رفت. سهراب کم‌کم به شاعری تبدیل شد که می‌شد در لحظه‌های مختلف زندگی به او بازگشت؛ نه برای یافتن پاسخ همه پرسش‌ها، بلکه برای دیدن دوباره چیزهایی که خیال می‌کردیم از پیش می‌شناسیم.

شاید تجربه من چندان هم استثنایی نباشد. بسیاری از ما با سهراب از راه شعرهایی آشنا شده‌ایم که در حافظه جمعی جا گرفته‌اند؛ شعرهایی درباره آب، درخت، پنجره، سفر و چشم‌هایی که باید شسته شوند. اما همین آشنایی عمومی گاهی شناخت ما را از او محدود می‌کند. سهراب سپهری را به شاعری آرام، طبیعت‌دوست و اهل خلوت تقلیل می‌دهیم و از کنار پیچیدگی‌های جهان او می‌گذریم؛ جهانی که در آن، شعر و نقاشی دو راه جداگانه نیستند، سفر صرفاً جابه‌جایی میان کشورها نیست و طبیعت هم منظره‌ای زیبا برای تماشا نیست. برای فهم سهراب باید از تصویر آشنای شاعر مهربانی که به ما توصیه می‌کند ساده‌تر زندگی کنیم، کمی فاصله بگیریم و ببینیم او چگونه به چنین نگاهی رسید.

 

سهراب سپهری 1

از کاشان تا جهان

سهراب سپهری در مهر ۱۳۰۷ در خانواده‌ای اهل فرهنگ و هنر در کاشان به دنیا آمد. پدرش، اسدالله، به نقاشی و خوشنویسی علاقه داشت و مادرش، ماه‌جبین، نیز با شعر و هنر بیگانه نبود. محیط خانوادگی و فضای کاشان، با خانه‌ها، باغ‌ها، کوچه‌ها و چشم‌اندازهای خاصش، در شکل‌گیری حساسیت بصری او بی‌تأثیر نبود. سهراب پس از پایان تحصیلات مقدماتی و دانشسرای مقدماتی، مدتی به کار معلمی پرداخت و سپس برای تحصیل نقاشی وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد. او در سال‌های جوانی هم‌زمان شعر می‌سرود و نقاشی می‌کرد؛ دو فعالیتی که بعدها در تمام زندگی‌اش به موازات یکدیگر ادامه یافتند.

نخستین مجموعه شعر او، مرگ رنگ، در سال ۱۳۳۰ منتشر شد. در این مجموعه هنوز می‌توان ردپای فضای تیره و تأملات درونی شعر نیما و شاعران پس از او را دید؛ اما سهراب به‌تدریج راهی مستقل برای خود پیدا کرد. در مجموعه‌هایی چون زندگی خواب‌ها، آوار آفتاب و شرق اندوه، زبان و نگاهش تغییر می‌کند و شعرش بیش از پیش به سوی تجربه‌های شخصی، طبیعت و جست‌وجوی معنایی درونی حرکت می‌کند. این تحول ناگهانی نبود؛ حاصل تجربه‌ای طولانی در شعر، نقاشی، مطالعه و سفر بود.

سپهری در دهه ۱۳۳۰ در اداره کل هنرهای زیبا مشغول به کار شد، در هنرستان‌های هنری تدریس کرد و مدتی نیز در بخش‌های فرهنگی و هنری نهادهای دولتی فعالیت داشت. اما کار اداری نمی‌توانست تمام وقت و انرژی او را در اختیار بگیرد. سفر به اروپا و تحصیل لیتوگرافی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس، تجربه‌ای مهم در مسیر هنری او بود. در آن سال‌ها با فضای هنر مدرن اروپا از نزدیک مواجه شد و در کنار آشنایی با آثار هنرمندان، تجربه دشوار زندگی و کار در غربت را نیز از سر گذراند.

بااین‌حال، شرق و به‌ویژه ژاپن، جایگاهی خاص در تجربه‌های او پیدا کرد. سهراب در سال ۱۳۳۹ به ژاپن رفت و مدتی در آنجا به آموختن هنر چاپ چوبی پرداخت. سفرهایش به هند و دیگر کشورهای آسیایی نیز زمینه آشنایی بیشتر او با سنت‌های فکری و هنری شرق را فراهم کرد. البته نباید تمام جهان‌بینی او را به تأثیر ذن یا فلسفه شرقی فروکاست؛ سهراب هنرمندی بود که تجربه‌های گوناگون را در خود جذب می‌کرد و سرانجام آن‌ها را به زبانی شخصی تبدیل می‌کرد. آنچه در شعر او اهمیت دارد، نه تکرار یک آموزه فلسفی، بلکه نوعی آمادگی برای دیدن جهان از زاویه‌ای دیگر است.

در سال ۱۳۴۱، سپهری از مشاغل دولتی کناره گرفت و با تمرکز بیشتری به شعر و نقاشی پرداخت. این تصمیم را می‌توان نقطه‌ای مهم در مسیر زندگی او دانست؛ انتخاب زندگی‌ای که در آن، کار هنری نه فعالیتی در حاشیه شغل اصلی، بلکه مرکز تجربه و زیستن بود. او در سال‌های بعد به سفرهایش ادامه داد و نمایشگاه‌های متعددی از نقاشی‌هایش برگزار کرد. سهراب در اردیبهشت ۱۳۵۹، پس از ابتلا به بیماری سرطان خون و ناکامی در درمان، درگذشت و در مشهد اردهال، نزدیک کاشان، به خاک سپرده شد.

 

شاعری که نقاشی می‌کرد

برای شناخت سهراب، باید شعرش را در کنار نقاشی‌اش دید. در نقاشی‌های او، به‌ویژه در مجموعه‌های مربوط به درختان و چشم‌اندازهای خلوت، با جهانی مواجهیم که در آن جزئیات اضافی کنار رفته‌اند. فرم‌ها ساده‌اند، رنگ‌ها اغلب آرام‌اند و طبیعت نه بهانه‌ای برای نمایش مهارت نقاش، بلکه حضوری مستقل دارد. در این تابلوها، درخت گاهی به خطی عمودی و تکرارشونده تبدیل می‌شود و منظره به مجموعه‌ای از سطح‌ها، رنگ‌ها و فاصله‌ها فروکاسته می‌شود؛ اما همین سادگی، نوعی تمرکز و دقت را در خود نگه می‌دارد. در آثار نقاشی او نیز، مانند شعرهایش، جهان با کمترین عناصر ممکن دوباره ساخته می‌شود.

این ویژگی به معنای آن نیست که نقاشی سهراب صرفاً تصویرسازی شعرهایش باشد یا شعرهای او را بتوان توضیحی برای تابلوهایش دانست. شعر و نقاشی در کار او دو بیان مستقل‌اند که از حساسیتی مشترک سرچشمه می‌گیرند: توجه به کیفیت حضور اشیا و رابطه انسان با جهان پیرامون. او در هر دو هنر می‌کوشد از عادت‌های ادراکی فاصله بگیرد؛ از اینکه تصور کنیم درخت را می‌شناسیم چون نامش را می‌دانیم، یا آب را دیده‌ایم چون بارها از کنار جوی و رود گذشته‌ایم.

از همین‌جاست که جمله مشهور «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید» معنایی فراتر از یک توصیه اخلاقی پیدا می‌کند. سهراب نمی‌گوید صرفاً مهربان‌تر باشیم یا به طبیعت احترام بگذاریم؛ مسئله او تغییر در خودِ دیدن است. شاید به همین دلیل است که در شعرهایش، آب، درخت، باغ، سنگ و پرنده حضوری دائمی دارند، اما به‌ندرت به عناصر تزئینی منظره تبدیل می‌شوند. آن‌ها راهی برای اندیشیدن‌اند؛ راهی که از مشاهده آغاز می‌شود و به پرسش از نسبت ما با زندگی می‌رسد.

 

سهراب سپهری

 

بیرون از هیاهوی زمانه

سهراب در فضای ادبی دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰، انتخابی متفاوت داشت. در دوره‌ای که بخش مهمی از شعر و روشنفکری ایران درگیر جدال‌های سیاسی، اجتماعی و ایدئولوژیک بود، او بیش از آنکه به زبان خطابی و بیانیه‌وار روی بیاورد، به خلوت، طبیعت و تجربه فردی پناه برد. این فاصله گرفتن از هیاهو، گاهی سبب شد شعرش به ساده‌انگاری یا بی‌اعتنایی به واقعیت‌های اجتماعی متهم شود. منتقدان می‌توانستند بپرسند در جهانی آکنده از نابرابری، خشونت و اضطراب، سخن گفتن از گل و آب و درخت چه نسبتی با زندگی واقعی دارد؟

این پرسش را نباید به‌سادگی کنار گذاشت. شعر سهراب در بسیاری از لحظه‌ها از مواجهه مستقیم با مناسبات قدرت و بحران‌های اجتماعی فاصله می‌گیرد و به جای آن، بر دگرگونی درونی و شیوه ادراک تأکید می‌کند. چنین انتخابی محدودیت‌های خودش را دارد؛ اما در عین حال، نمی‌توان آن را صرفاً گریز از واقعیت دانست. در جهان سهراب، مشکل انسان فقط بیرون از او و در ساختارهای اجتماعی نیست؛ در نوع نگاه، در عادت‌ها و در ناتوانی از مواجهه تازه با جهان نیز هست. از این منظر، تغییر نگاه نه جایگزین همه تغییرات اجتماعی، بلکه یکی از پرسش‌های اساسی درباره امکان زندگی انسانی است.

ماندگاری شعر او نیز تا اندازه‌ای از همین‌جا می‌آید. سهراب به موضوعات روز و واکنش‌های فوری محدود نماند و به سراغ تجربه‌هایی رفت که در دوره‌های مختلف همچنان قابل لمس‌اند: تنهایی، مرگ، سفر، طبیعت، عشق، حیرت و میل به رهایی از عادت. البته ماندگاری او را نباید به معنای بی‌زمان و بی‌تاریخ بودن شعرش دانست؛ هر هنرمندی در شرایط تاریخی مشخصی شکل می‌گیرد. اما سهراب توانست از دل تجربه زمانه خود، زبانی بسازد که به دوره خاصی محدود نماند.

در این میان، باید مراقب بود که شعر او را به مجموعه‌ای از جمله‌های زیبا برای نقل در شبکه‌های اجتماعی تقلیل ندهیم. عبارت‌هایی مانند «تا شقایق هست، زندگی باید کرد» وقتی از بافت شعر جدا می‌شوند، ممکن است به توصیه‌هایی آماده و کم‌خطر تبدیل شوند؛ حال آنکه شعر سهراب در بهترین لحظه‌هایش ساده نیست. پشت آرامش ظاهری آن، نوعی بی‌قراری وجود دارد: میل به عبور از آنچه بدیهی می‌پنداریم، به پرسش کشیدن رابطه‌مان با جهان و یافتن راهی برای حضور آگاهانه‌تر در زندگی.

 

خانه دوست کجاست؟

شاید بازگشت به همان فیلم کیارستمی بتواند راهی برای فهم این جهان باشد. خانه دوست کجاست؟ در ظاهر، داستان کودکی است که می‌خواهد دفتر مشق هم‌کلاسی‌اش را به او برساند؛ جست‌وجویی ساده در روستا، میان راه‌ها، خانه‌ها و کوچه‌هایی که هر بار مسیر را دشوارتر می‌کنند. اما فیلم، مانند شعر «نشانی»، جست‌وجوی یک نشانی را به تجربه‌ای درباره مسئولیت، دوستی و توجه به دیگری تبدیل می‌کند. اهمیت مسیر از مقصد کمتر نیست؛ شاید حتی خود مسیر است که معنای مقصد را می‌سازد.

سهراب نیز در شعرهایش بارها ما را به چنین سفری دعوت می‌کند. در صدای پای آب، مسافر و حجم سبز، سفر فقط رفتن از جایی به جای دیگر نیست؛ کوشش برای فاصله گرفتن از نگاه عادت‌زده و رسیدن به امکان تازه‌ای برای دیدن است. این سفر لزوماً به کشف حقیقتی نهایی ختم نمی‌شود. گاهی تنها دستاورد آن، آگاهی از این است که جهان بیش از آنچه تصور می‌کردیم وسعت دارد و ما هنوز بسیاری از چیزهای ساده آن را ندیده‌ایم.

شاید برای همین است که سهراب همچنان خوانده می‌شود و شعرهایش از کتاب به صدا، از صدا به سینما و از سینما به تجربه شخصی ما راه پیدا می‌کنند. او به ما نمی‌گوید که همه چیز خوب است یا جهان را می‌توان با چند توصیه شاعرانه تغییر داد. دست‌کم در شعرهای ماندگارش، دعوت اصلی چیز دیگری است: مکث کن، نگاه کن، از کنار جهان چنان عبور نکن که انگار همه چیز را از پیش می‌دانی.

سهراب سپهری در شعر و نقاشی، خانه‌ای برای بازگشت ساخت؛ خانه‌ای نه در معنای مکانی ثابت، بلکه در معنای امکان دوباره دیدن. خانه‌ای که شاید در یک کوچه روستایی باشد، در سایه درختی در کاشان، در سکوت یک تابلو یا در صدایی که شعری را برایمان می‌خواند. من آشنایی‌ام را با او از فیلمی آغاز کردم که نامش پرسشی ساده بود. سال‌ها بعد، هنوز آن پرسش برایم باقی است: خانه دوست کجاست؟ شاید پاسخ سهراب این باشد که برای پیدا کردنش، پیش از هر چیز باید چشم‌ها را شست.

آثار شعری مهم سهراب سپهری: مرگ رنگ، زندگی خواب‌ها، آوار آفتاب، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر، حجم سبز و ما هیچ، ما نگاه. این مجموعه‌ها در کتاب هشت کتاب گرد آمده‌اند. از آثار منثور او نیز می‌توان به اتاق آبی اشاره کرد. در کنار شعر، نقاشی‌های او، به‌ویژه مجموعه‌های درختان و چشم‌اندازهایش، بخش مهمی از میراث هنری او را تشکیل می‌دهند.

 

 

فریدون مشیری؛ صدایی از کوچه‌های عشق.

نگذار ببرندم، شارو - وقت مردن نیست
آگهی

کتاب های بکار رفته در این مقاله

تهیه این کتاب

اطاق آبی

نویسنده: سهراب سپهری

ناشر: مرز فکر

نوبت چاپ: ۱

سال چاپ: ۱۳۸۹

تعداد صفحات: ۱۵۲

شابک: ۹۷۸۹۶۴۲۶۴۹۳۸۹

تهیه این کتاب

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

یک دیدگاه در “خانه‌ای که سهراب نشانمان داد”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *