«البته من عاشقش بودم»
برای دیمیتریس پاپایوانو
آقای سعید جهانپولاد که قبلا پنج شعر از آن کارسون نوبلیست ادبیات سال 2026 به فارسی برگردانده بود، در پی استقبال مخاطبان وینش برگردان یکی از شعرهای زیبای ایشان را ارائه می کند.

اهلیات میکنم
(نه، نمیکنی)
برهنه بودی
دستنیافتنی
نامتقاعد کنندهبودی
مرموز بودی
میگفتیکه زادهی فرشتگانی
بوی وحشت جنگ میدادی
با غروری بیرحمانه میسوختی
دهانِ گشاد و لقات میسوخت
بسان آدمخواری میبالیدی
مثل میوه شکوفه زدی
مهیا برای دریدن یا دریده شدن
یا هر دو
گذاشتم پرترهات را
به هیئت کٰندهی قصابی بکشند
با این حال طبیعتِ بیجان نبودی
گوشت بودی
گوشتیکه بهتازگی زنده بود
تو با پاهای خودت آمده بودی
من پاهایت را جایگزین کردم
کشالهی رانهایت را من
جایگزین کردم
شرمگاهت را
همهشان را
مثل رازِ «هایمن»
شبح وار پرسه میزدی
من عریانت کردم
این تنها تفاوتِ ماست
فراتر از آن، پیشرفتچندانی میانِ ما رخ نداد
من از عصا، چوبپا، شکمدری (تخلیه امعاُ و احشام) و قالبهای گچی استفاده بردم
کفشهایت را ریشه دواندم
صحنه را کج کردم
درهم کوباندمش
تو را
با جنسیتهای دیگر ترکیب کردم
آستینهایم را بالا زدم
به تو هیچ مهری نشان ندادم شاید هم بهتر بود که ما سکسی میبودیم
یا پزشکی!
یا باستانشناس!
از تو خواستم هر گندی که با هم زدیم را پاک کنی
و روزِ بعد، دوباره از همان گند استفاده کردم
قدمهایت را کُند کردم
نفست را حبس
با موسیقی متن فیلم (والس)
ترا به رگباربستم
صحنه را با گورهای باز
فرش کردم و تو درونشان افتادی – خندهدار بود!
به تو خندیدم!
مجبورت کردم با دم بسته (نفس حبس) یا دوستانِ کاربلد،
روی دستهایت راه بروی
مجبورت کردم کفپوشی را که روی آن راه میرفتی
خودت بسازی
لباسهایت را با باد از تنت کندم
صحنهی «اورفئوس»ات را درهم شکستم
رانهای کسِ دیگری را
به سویت پرتاب کردم
تو را با آبهای «لته» [رود فراموشی] غسل دادم
ترا همچون قرصی مکیدنی فشردم و
در جیبِ کوچکم چپاندم
تمامِ تیرهای سپاه پارسیِ داریوشِ شاه را
به سویت شلیک کردم (سریع!)
و بعد مجبورت کردم همهشان را جمع کنی (آهسته!)
اسکلتات را از روی تختسنگش پایین انداختم (خرد شد)
با جمجمهات بازی کردم
تو را به دنبالِ تکهکاغذی خاطرهانگیز دواندم، بعد چراغها را خاموش کردم
و به تماشاچیان گفتم به خانه برگردند
فراتر از آن، هیچچیز میانِ ما حل نشد
پاها در ارتفاعاتِ مختلفی بودند
تو مرا به عصرِ طلاییات دعوت کردی، من تو را بیگانه کردم
یک باخت داده، یک تازه به دوران رسیده ، یک مهاجرِ غیرقانونی یک گروگانِ بیصاحب،
یک هدیهی تولدِ بد
مجبورت کردم توسطِ «انسان» خورده شوی
نیرویات را شکستم
جاذبهات را اختراع کردم
من تو را از سوراخِ چشمیِ خودت بیرون کشیدم
(نه، نکردی)
اهلیات میکنم
(نه، نمیکنی)
Sure, I Loved.
For Dimitris Papaioannou
By Anne Carson
I tame you.
(No you don’t).
You were nude.
You were intangible.
You were unconvincing.
You were vague.
You claimed you were born from angels.
You stank of the horrors of war.
You blazed with ruthless pride.
Your full, loose mouth blazed.
You had a fruit bloom.
You bloomed like a cannibal.
Ready to devour or be devoured.
Or both.
You had your portrait painted as a butcher’s block.
Yet you were not a still life.
You were meat but recently living.
You had come with your own legs.
I replaced your legs.
I replaced your crotch.
Crotches.
All of them.
You were ghosting around as if a mystery of Hymen.
I undressed you.
That is the only difference.
Beyond that there was little development between us.
I used crutches, stilts, evisceration, plaster casts.
I rooted your shoes.
I tilted the stage, I knocked it apart, I combined you with other genders.
I rolled up my sleeves.
I showed you no tenderness, we might as well have been sexual!
Or medical!
Or archaeologists!
I required you to clean up whatever mess we made.
I used the mess again next day.
I slowed your steps, inhibited your breathing, assaulted you with film score
music (waltz).
I littered the stage with open graves and you fell into them – hilarious!
I laughed at you!
I made you walk on your hands without oxygen or effective friends.
I made you build the floor you walked on.
I blew your clothes off.
I mangled your Orpheus scene.
I threw someone else’s thighs at you.
I doused you with the waters of Lethe.
I flattened you into a lozenge and stuffed you in my pocket.
I shot all the arrows of King Darius’ Persian army at you (fast!)
then made you pick them all up (slow).
I tossed your skeleton off its slab (it smashed).
I played with your skull.
I got you chasing a nostalgic scrap of paper then turned out the lights
and told the audience to go home.
Beyond that nothing was resolved between us.
The legs were of various heights.
You invited me into your golden age, I made you a stranger,
a loser, an arriviste, an undocumented alien, an unclaimed hostage,
a bad birthday gift.
I had you eaten into by the human.
I broke your energy,
I invented your gravity,
I pulled you out through your own peep-hole.
(No you didn’t).
I tame you.
(No you don’t).
+دیمیتریس پاپایوانو، متولد ۲۱ ژوئن ۱۹۶۴، اهل آتن ،هنرمند شاخص و زیر زمینی یونان است.
+هایمن، در زبان یونانی به معنای غشای، پوسته و به تعبیری پرده بکارت و فاصله بینا بینی، میان عاشق و معشوق است.
+ لته ، رودخانه جهنمی، آبهای فراموشی، اورفیسم، یک جنبش مذهبی عرفانی یونانی است، اعتقاد آنها براین بود که مردگان تازه درگذشته که از رودخانه لته مینوشند، تمام خاطرات گذشته خود را به فراموشی میسپارند.
+اورفئوس، در اسطوره های یونان باستان، شاعر و چنگ نوازی ماهر بود که با صدای موسیقی خود می توانست حتی دلِ سنگ را نرم کند، درختان را به حرکت درآورد و جانوران وحشی را رام و مطیع خود کند.





2 دیدگاه در “البته من عاشقش بودم”
مرسی جالبه که آشنا بشیم با سبک شعرش زنانه و بی پروا می نویسه
مممممنننوووننن و بسیار عجیب و نا آشنا