وقت مردن نیست
حکایت فجایع جنگ و آدمکشی حکومتهای دیکتاتوری نه ماجرایی تازه است و نه ساده اما در جهانی که همه چیز بستگی به سلیقه رسانهها و منفعت بردن از رنج مردم دارد، بعضی کشتارها جلوه پیدا میکنند و بعضی فراموش میشوند.
ماجرای نسل کشی کردهای عراق به دست بعثیها از آن دست فجایعی است که کمتر دربارهاش گفته شده و کتاب «نگذار ببرندم، شارو» قصد دارد با زبان داستان آن روزگار مهیب را روایت کند.
شارو جوان کردی است ساکن سوئد. در صورتش چالهای دارد و دندانهای یک سمتش ریخته است. روزگارش را با نقاشی کردن میگذراند. با او هم چندباری مصاحبه کردهاند، از همانها که بازماندگان فجایع سرگذشت و مشخصاتشان را میگویند و به چاپ میرسد تا جهان متمدن خیالش راحت شود که کاری برای آنها انجام داده.
اما شارو مهمترین بخشهای زندگیاش را نگفته است. آنها را نقاشی کرده، نقاشی میکند. نقاشیهای او، نقاشی چهرهها هستند، چهرههایی که آنچه بر او و خانوادهاش گذشته را روایت میکنند، از آتش زدن روستایشان در کوههای کردستان تا آوارگی، مرگ کودکان، گورهای دستهجمعی و اردوگاههای مرگ.
در بین نقاشیهای شارو چشمهایی است که تکرار میشود، چشمهای هنار، دخترعموی شارو که از کودکی بهم دلبسته بودند و بعداز 27سال زندگی در سوئد شارو هنوز صدای او را میشنود که میگوید: «نگذار ببرندم، شارو.»
شارو البته در سوئد تنها نیست. دوستان کرد دیگری هم دارد. دوستانی که سعی کردهاند با غرق شدن در زندگی آن قاره، گذشتهشان را فراموش کنند. مانند کارزان که در آن سالها چون خودش را عرب جا زده بود توانسته بود در بغداد زنده بماند یا مثل چیا که در روزگار سخت اردوگاه همراه برادر کوچک شارو بوده. اما رهایی از گذشته آسان نیست، حتی اگر به ظاهر شدنی باشد.
ما داستان آنچه بر شارو و خانوادهاش (و در حقیقت بر کردهای ساکن عراق در روزگار صدام) گذشته را از خلال نقاشیها میفهمیم اما آشنایی با اسکی، معمای این گذشته را کمکم آشکار میکند.
اسکی هم کرد است و ساکن سوئد. اما فرق او با دیگران این است که نمیداند پدر و مادرش چه کسی بودهاند. او را یک سرباز عراقی بزرگ کرده، سربازی که پدر و عمویش از افسران حزب بعث بودهاند، از همانها که کشتار را انجام دادهاند. اسکی نمیداند که چرا سرباز او را پناه داده و چرا بعدا کشته شده. اسکی برخلاف شارو از اینکه گذشتهای برای پیوند و به یادآوردن ندارد رنج میکشد.
نقطه عطف داستان البته کشف معمای زندگی اسکی و پیوندش با شارو نیست؛ کشف این نکته است که در جهانی که مرزهای اخلاقی درهم شکسته میشود، همه انسانها درگیر رنج و فاجعه میشوند. در دوسوی این تراژدی قربانی و قهرمانی وجود ندارد، بلکه اگر دقیق شویم هرکدام به نوعی قربانی هستند، قربانی خشونت و بازمانده رنج:
«اولین باری که به او لبخند زدی یک هفته از رفتنت به آن خانه گذشته بود. وقتی سر میز غذاخوری مینشستید، از پسرش حرف میزد که مجبور بود چندماه پیشتر سرباز باشد و از شوهرش که گلولهی تفنگ پدرم صورتش را متلاشی کرده بود. تو با تمام وجود گوش میکردی، اما متوجه نمیشدی چه میگوید…
یک روز ظهر، بعد از آنکه حرفهای همیشگی او را شنیدی، گریهات گرفت. صورت غمگین زن و تصور اینکه چه بلاهایی ممکن است سر خانوادهمان آمده باشد به گریهات انداخته بود. تو هم شروع کردی به حرف زدن….زبان همدیگر را نمیفهمیدید. تنها حسی مشترک شما را کنار هم نگه میداشت؛ اندوهی که به خاطر فراق عزیزانتان به آن دچار بودید.»
رنج زبان مشترک است، حداقل زبان مشترک مردمانی که در این بخش از کره جغرافیا زندگی میکنند. و شاید برای همین است که شارو از به نمایش گذاشتن تابلوهایش خودداری میکند. او نمیخواهد بیننده تابلوهایش مردمی باشند (در این بخش کره جغرافیا که اکنون زندگی میکند) و تنها به آن چهرهها و لحظههای ثبت شده به عنوان یک اثر هنری نگاه کنند.
اسکی اما در تابلوهای شارو پیوندی با خودش پیدا میکند. به او حس خانه را میدهد، خانهای که هیچگاه لمس و درک نکرده و برای همین به شارو نزدیک میشود و اصرار دارد که نمایشگاهی از تابلوهایش برپا کند.
در کشاکش این ماجراست که ما هم قصه نقاشیها را میفهمیم، هم با اسکی و گذشته بقیه شخصیتهای داستان آشنا میشویم و هم ناگفتنیهایی از شارو را بهدست میآوریم، واقعیتهایی که در هیچ مصاحبه و گفتوگویی نگفته است.
رنج حرفهای نگفته است که شارو را به نقاشی واداشته. ناگفتهها رنجهای عمیق او هستند که حتی کلمات برایش کافی نیستند، تا آنجا که گاه به خود میگوید کاش خدا بهجای زنده ماند او، چیزهای دیگری خواسته بود. اما اسکی است که با سرک کشیدن به نقاشیها و چهرهها و اصرار به گفتوگو، میخواهد تصویرهای محو گذشته را واضح کند و به یاد شارو بیاورد که باقی ماندنش دلیلی دارد.
شارو و اسکی در زمانی که دیگر مفهوم خطی ندارد، بهم پیوند خوردهاند. این ارتباط گرچه به پیوندی رمانتیک ختم نمیشود (شارو در همه چشمها هنوز فقط چشمهای هنار را میبیند) اما پیوندی عمیقتر و مهمتر ایجاد میکند. پیوندی که اسکی را راهی کردستان میکند و شارو را وادار به برپا کردن نمایشگاه، نمایشگاهی که آخرین تابلویی که شارو در آن کشیده نصب شده: تابلوی کوههای کردستان.
شاید پس از همه رنجها، رنجهای همه قربانیان، آنچه باقی میماند و ارزش باقی ماندن دارد، تصویر شکوهی باشد که از دل رنج هنوز زیبایی و عشق و مهر را به یاد میآورد.
زارا امیدی نویسنده کتاب «نگذار ببرندم، شارو» خود کُرد است البته از کردهای ایلام. در دوران نسلکشی کردستان کودک بوده و در آن فاجعه حضور نداشته اما برای نوشتن این کتاب تحقیقات گستردهای انجام داده. کتاب گرچه برپایه مستندات نوشته شده اما شکل داستانی پیدا کرده و زبان شاعرانه نویسنده آن را از یک داستان گزارشگونه متمایز کرده است.
کتاب «نگذار ببرندم، شارو» در پنجاهوسه فصل با زبانی شاعرانه، داستانی دردناک روایت میکند. داستانی که نمیتوانید یکسره بخوانید و ناچارید چندباری کتاب را ببندید و به این فکر کنید که چطور چنین فجایعی در جهانی رخ داده که خیلی هم دور از زمان و مکان ما نبوده است.
شاید این هم دلیلی دارد، دلیلی که در گوشمان میگوید «وقت مردن نیست» و ما را از سکوت و انفعال جدا میکند.









یک دیدگاه در “وقت مردن نیست”
از كجا موسسه اين كتاب را تهيه كرد؟
نگذار ببرنامجها شارو