
نسلی که با اندوه قد کشید
ما، کودکان سالهای اضطراب؛ متولدین دهههای پنجاه و شصت. نسلی که با بوی نفتالین، آژیرهای ممتدِ شبانه، صفهای طولانی کوپن و هراسهای پنهان در پستوی خانهها قد کشید. بلوغِ ما در تاریکخانهای اتفاق افتاد که تنها روزنهی نورش، همین ادبیاتِ زهرآگین و تبدار بود. چرا هر چه میخواندیم اینقدر تلخ بود؟ چرا در چهاردهسالگی، به جای کشف طراوت جهان، باید در زیرزمین سردِ خانهی جابر منجمد میشدیم یا با احمدآقای صادق چوبک، تعفنِ فقر و خرافاتِ یک جامعهی لهشده را نفس میکشیدیم؟
