وقتی وضعیتِ تنگه معلوم نیست، چه کتابی میخوانم؟
درستش این است که اول ابهام موجود در تیتر را برطرف کنم تا معلوم شود منظور از تنگه آیا همان است که شاعر میفرماید کوچهاش تنگه و عروسش قشنگه؟ یا آن یکی که عربده میکشد تنگ غروبه دلم گرفته؟ این ابهامات طبیعی است. یعنی از زمانی که ه کسره، دامادِ زندگی نوشتاری ما ایرانیها شد، دائم ناچاریم تذکر بدهیم که چی ه کسره دارد چی ندارد.
فلذا همین اول کار مشخص می کنم که تنگه، واقعا تنگ است! حالا اختیار با خودتان است که آن را به یک آبراهه در جنوب کشور ربط بدهید یا به تنگی اقتصاد یا روزگار یا گیر کردن صدا در حنجره.
در هرحال من وقتی ابهامات موجود در وضعیت تنگه/تنگی در زندگیام زیاد میشود، دستم را دراز میکنم و مستقیما کتاب سمک عیار را از کتابخانه برمیدارم و مشغول خواندنش میشوم.
اگر تابهحال اسم این کتاب را نشنیدهاید خوب است بدانید که یکی از بلندترین داستانهای عامیانه فارسی است که حتی بعضی عقیده دارند اصلش مربوط به دوران اشکانیان است.
وقتی میگویم داستان بلند، فکرتان به ۲۰۰ یا ۳۰۰ صفحه نرود. سمک عیار یک کتاب چند جلدی و پر از ماجراهای ریز و درشت است. یعنی اگر همین امروز دستتان بگیرید، حداقل تا مشخص شدن وضعیت تنگه/تنگی برای خواندنش وقت دارید.

اما چرا سراغ این کتاب میروم؟ مهمترین دلیلم این است که نام این کتاب برخلاف نمونههای چند قرن قبل و بعدش نام یک پادشاه یا قهرمان یا پهلوان نیست. یعنی شخصیت اصلی از همان اول با فره پادشاهی یا جنم قهرمانی یا هیکل پهلوانی به دنیا نیامده. درست است که شروع ماجرای کتاب بهخاطر پادشاهی است که عشق دختر شاه ماچین به سرش میزند (پادشاه است دیگر، مثل هر صاحب مملکتی یک بهانهای برای به باد دادن خودش و مملکت دارد) اما نقش اصلی در ماجراها به عهده سمک عیار است. سمک کی هست؟ یک آدم عادی، از همین مردم کوچه و خیابان، فقط فرقش این است که به عیاری شناخته شده.
عیاری معنی جوانمردی میدهد، سخاوت هم درونش دارد اما به خیالتان نرود که سمک آدمی بوده که مینشسته یک گوشهای و پول بین مردم پخش میکرده یا صدایش را که بالا میبرده همه پرهایشان میریخته. نخیر، این بلاسوخته وقتی تصمیم میگرفته به کسی کمک کند همه ترفندهای روزگار را به کار میبسته، از تغییر لباس و قیافه بگیر تا نقشه و ترفند. اصلا خوبی سمک عیار به همین است، اینکه میداند در زمانه تنگی، چه کلکی باید سوار کند!
اما اهل عهد و پیمان است، رفاقت سرش میشود و الکی به کسی کمک نمیکند. بزرگ عیاران است و برای عیار شدن باید اهل بخشندگی و رازداری و جوانمردی بود. برای اینکار بین خودشان پیمان برادری میبستهاند. البته اسمش پیمان برادری بوده وگرنه زنها هم جزو عیاران بودهاند به چه قشنگی. کتاب را که ورق بزنید از همان آغاز کلی زن جالب و باجربزه پیدا میکنید.
همینجور که سمک عیار میخوانم، لابهلای کوچه و بازار و زندگی ایرانیها در چندین قرن قبل قدم میزنم، از زبلی و تروفرزی سمک عیار مشعوف میشوم، در شبهای تاریک راههای تازه پیدا میکنم و در شبهای مهتابی به صدای بربط گوش میکنم. زنهایی را میشناسم که مثل و مانندشان کمتر در داستانهای رسمی کهن بوده. از چین به ماچین میروم و دوباره برمیگردم سرجایم و دلم از بودن عیاران گرم میشود.
میگویند عیاران آن زمانهای قدیم سازمان قرص و قایمی بین خودشان داشتهاند. نه از آن سازمانها که شاه و وزیر و پهلوان عضوش باشند، نه، سازمانی از مردم عادی که بینشان پیمان برادری و جوانمردی بوده و بهم کمک میکردند، و باز هم میگویند همین سازمان عیاری خودش دلیلی بوده برای پایداری ایرانیان در برابر گزندهای داخلی و خارجی.
لابد برای همین است که وقتی سمک عیار میخوانم، حالم خوش میشود. یک طوری که تنگه/تنگی یادم میرود و یکهو احساس میکنم در جمع عیاران هستم و دارم با صدای بلند قسم میخورم به «مهر و ماه و نور و نار و زند و پازند».








