نامهای به مریمِ هزار خورشید تابان
مریم… مریم جان!
از پشت همین میز سفیدِ پیشخوان کتابخانه، میتوانم آن لحظه را تصور کنم؛ لحظهای که زانو زدی، و با شلیک گلولهی آن مرد طالبانی به پیکر ستمدیدهات، دنیا در برابر دیدگانت سپید شد…
آه مریم! مریم جان!
دنیا همینقدر بیرحم است و نامهربان، و در عین حال، بینهایت زیبا.
میدانم چقدر دلت میخواست زنده بمانی، دوباره «لیلا» را ببینی و «عزیزه» را در آغوش بگیری! میدانم دلت هوای عروسی عزیزه را داشت؛ که لباس زیبا بپوشی و مثل یک مادربزرگ مهربان برایش آرزوی خوشبختی کنی.
اما مریم جان…
یقین دارم آنگاه که گلوله رها شد، دنیا در برابر چشمانت تیره نشد، سپید شد، به سپیدی یک رؤیا! رؤیایی که تا پیش از آن در تاریکی فرو رفته بود؛ تاریکیای که از همان لحظهی تولد، به جرم «حرامی بودن»، تمام روزها و شبهایت را بلعیده بود.
راستی مریم، چطور با آنهمه مصیبت و درد باز هم امیدوار ماندی؟! آیا جز پنجشنبهها، لحظهی انتظار برای آمدن جلیل – پدری که همیشه با لبخند و هدیه میآمد – دلخوشی دیگری هم داشتی!؟
اگر میتوانستم، به «خالد حسینی» میگفتم کمی بیشتر هوای تو را داشته باشد مریم! تو سمبل رنج شدی؛ سمبل تمام رنجهایی که بر زنان سرزمینت در طول تاریخ رفته است. تو خودِ رنج شدی! ناخواسته به دنیا آمدی، اما خودخواسته رفتی.

میدانی مریم، واژهی «آبرو» چقدر میتواند سنگین و خانمانسوز باشد؟ آری، تو خوب میدانی! کودکی، نوجوانی و جوانیات زیر بار سنگین بیآبروییِ گناهی که دیگران مرتکب شدند، سوخت و تباه شد.
اما مریم جان… تو مقصر نبودی!
یادت هست مادرت — ننه — چه گفت؟
گفت: «این را بدان، همیشه آویزهی گوشت باشد دخترم. انگشت اتهام مردها، درست مثل عقربهی قطبنما که در همه حال رو به شمال میایستد، همیشه رو به زنها نشانه میرود… همیشه این را یادت باشد، مریم!»
و تو… یادت رفت!
نه «جلیل» – پدری که عاشقش بودی – و نه «رشید» – همسری که دوستش نداشتی – هیچکدام تو را نخواستند. هر دو، تو را به جرم گناهی که نقشی در آن نداشتی، از خود راندند. با تو چنان کردند که باور کنی بارِ اضافهای هستی بر دوششان، علف هرزی در باغچهی زندگیشان.
اما مریم!
تو مثل آنان نبودی! تو تاریکی را انتخاب نکردی، تو صبوری کردی. پایانی مشروع شدی بر آغازی نامشروع. تو نور شدی مریم… هزار خورشید تابان شدی! پرنده شدی و بر دامان کوههای «گلدامن» آزادانه پرواز کردی. با ماهیان رودخانهی نزدیک خانهی کودکیات همسفر شدی، و در نهایت زیر سایهسار بیدهای مجنون همان حوالی آرمیدی.
آری مریم جان… تو مقصر نبودی.
و امروز در هر زنی که در برابر ظلم و بی عدالتی میایستد، هزار خورشید تابان مانند تو میدرخشد.




