vinesh وینش

vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

صد سال با اتنبرو

به مناسبت صدمین زادروز دیوید اتنبرو، این مقاله روایتی جمعی از خاطرات و برخورد‌های شخصی با او و تأثیر عمیق مستندهایش بر مخاطبان در سراسر جهان را به تصویر می‌کشد. از تجربه‌های اتفاقی در دل طبیعت تا تأثیر ماندگار برنامه‌های حیات وحش بر بیداری زیست‌محیطی نسل‌ها، این متن نگاهی است به میراث غنی این مستندساز برجسته انگلیسی.

 

 

این مقاله را ۲۱ نفر پسندیده اند

 


صد سال با اتنبرو

نگاهی به میراث یک مستندساز افسانه‌ای

 

 

«لحظه‌ای ناب و باورنکردنی»: خاطراتی از دیوید اتنبرو در آستانه صد سالگی

روایت‌هایی از برخورد‌های اتفاقی در داخل و خارج از کشور و تأثیر برنامه‌های او در سراسر جهان

 

روز جمعه هجدهم اردیبهشت، یکصدمین سالروز دیوید اتنبرو در سالن آلبرت لندن برگزار شد؛ مستندساز و طبیعت‌پژوه برجسته‌ای که کتاب‌ها و فیلم‌هایش در طی بیش از هشت دهه، تجربه ما از جهان طبیعی را شکل داده‌اند. کتاب‌هایی چون «زندگی روی سیاره ما»، «قصه‌های زندگی» و «زندگی پرندگان» … که تنها کتاب زندگی روی سیاره ما به فارسی ترجمه شده.

 

 

زندگی روی سیاره زمین

 

به مناسبت این رویداد، گاردین از مخاطبانش خواست خاطرات و تجربه‌های شخصی خود از او را به اشتراک بگذارند. برخی از برخوردهای اتفاقی یاد کردند و برخی دیگر از تأثیر ماندگار برنامه‌های او بر زندگی‌شان گفتند.

 

در ادامه، ترجمه‌ای از مقاله منتشرشده بر اساس بخشی از این پاسخ‌ها را می‌خوانید.

 

 

داشتم اورانگوتان‌ها را تماشا می‌کردم، اما بیشترِ وقتم را صرف خیره شدن به اتنبرو کرده بودم.

 

سال ۲۰۰۲، تازه سال اول مدرک جانورشناسی‌ام را در دانشگاه بریستول به پایان رسانده بودم. مشتاقانه به دنبال کسب تجربه‌ی میدانی بودم، بنابراین به یک پروژه‌ی شش هفته‌ای در بورنئو پیوستم. اواخر سفر، به عنوان پاداشی برای تمام تلاش‌هایمان، از پارک ملی تانجونگ پوتینگ در جنوب بازدید کردیم. یک روز با قایق در حال رفتن برای دیدن اورانگوتان‌هایی بودیم که در حال بازپروری بودند که ناگهان کاپیتانمان به ما گفت باید توقف کنیم؛ چیزی در رودخانه پیش رویمان مانع قایق ما شده بود.

 

سپس به ما گفته شد که مردی در یک قایق کایاک در حال پارو زدن در عرض رودخانه است. آن «مانع» کسی نبود جز دیوید اتنبرو که در حال فیلمبرداری برای قسمتی از برنامه مستند «زندگی پستانداران» (The Life of Mammals) بود.

 

به عنوان گروهی از جانورشناسان مشتاق، باورمان نمی‌شد چه می‌بینیم. آیا واقعاً دیوید اتنبرو بود که با یک کایاک چوبی کوچک در همان نزدیکی پارو می‌زد؟ گروه فیلمبرداری او، با درک اینکه با طرفداران پرشوری روبرو شده‌اند، به ما اجازه دادند بمانیم و تماشا کنیم. صحنه شامل تکرار همان بخش فیلمبرداری حدود ۱۰ بار بود، آن هم در حالی که او کایاک را هدایت می‌کرد. او در تمام طول مدت یک حرفه‌ای واقعی بود.

 

بعد از ظهر همان روز، به اندازه‌ی کافی خوش‌شانس بودیم که با او و گروه فیلمبرداری، هنگام فیلمبرداری از اورانگوتان‌های در حال بازپروری در یک غداخوری بنشینیم. می‌دانم که باید اورانگوتان‌ها را تماشا می‌کردم، اما فکر می‌کنم بیشترِ وقتم را صرف خیره شدن به دیوید اتنبرو کردم و با خود می‌اندیشیدم که آیا در یک رویا هستم؟!

 

این یک برخورد باورنکردنی بود که هرگز فراموش نخواهم کرد. ملاقات با یکی از بزرگترین طبیعت‌شناسان جهان در محل، تجربه‌ای واقعاً دست‌نیافتنی و شگفت‌انگیز بود.

 

«دکتر بانی متترل، ۴۲ ساله، در بنیاد حیات وحش کنپ (Knepp Wildland Foundation) کار می‌کند و در ساسکس غربی، انگلستان زندگی می‌کند.»

 

 

زندگی روی سیاره زمین
زندگی روی سیاره زمین

 

 

این برنامه‌ها مرا به سراسر جهان بردند.

 

در اواخر دهه‌ی ۷۰ و اوایل دهه‌ی ۸۰، در لهستان کمونیستی در دبستان درس می‌خواندم. آن سوی پرده‌ی آهنین، یکی از معدود برنامه‌های انگلیسی‌زبانی را که آن زمان در دسترس بود تماشا می‌کردیم: Life on Earth. این برنامه هر یکشنبه پخش می‌شد اما ساعت پخش آن ثابت نبود، بنابراین همیشه باید زمان‌بندی‌ها را در روزنامه چک می‌کردیم.

 

در آن زمان اجازه نداشتیم از لهستان خارج شویم؛ بنابراین این برنامه‌ها، علاوه بر آنکه عشق به طبیعت را در من برانگیختند، مرا به سراسر جهان نیز بردند.

 

برنامه‌ها به زبان لهستانی دوبله شده بودند و من که مصمم به یادگیری انگلیسی بودم، گوشم را تیز می‌کردم تا صدای سر دیوید را بشنوم. آن روزها هنوز چیز زیادی نمی‌فهمیدم، اما از کشفیاتش کاملاً مسحور می‌شدم. در نوجوانی و سپس در سال‌های بزرگسالی، مسیر ماجراجویی‌های سر دیوید را دنبال می‌کردم و تماشای برنامه‌های طبیعت‌محور او را با وسواس ادامه می‌دادم. دیدن او در اوج توانایی‌اش، برای من همواره تجربه‌ای تأثیرگذار و در عین حال به‌غایت آرامش‌بخش بوده است.

 

 

«دوروتا، سن اوایل دهه‌ی ۵۰، معلم زبان انگلیسی، تورون، لهستان»

 

 

Life in the Freezer جرقه‌ی بیداری محیط‌زیستی من را زد.

 

وقتی حدود شش سال داشتم، یک نسخه‌ی VHS از Life in the Freezer به من هدیه دادند. اما ما در خانه دستگاه پخش نداشتیم، بنابراین مجبور بودم تا زمانی که به خانه‌ی مادربزرگم می‌رفتم صبر کنم تا آن را روی دستگاه او تماشا کنم. مادربزرگم را بسیار دوست داشتم، اما هر بار تقریباً به همان اندازه که برای دیدن او هیجان‌زده بودم، مشتاق دیدن سر دیوید اتنبرو و پنگوئن‌ها، فُک‌ها و دیگر جانداران جنوبگان بر پرده هم بودم.

 

آن لحظه‌ها نخستین مواجهه‌ی من با شگفتی و شکنندگی جهان طبیعی، ورای حیاط خلوت خانه‌ام بودند. بیشترِ سال‌های بزرگسالی‌ام را در حوزه‌ی اقلیم و پایداری کار کرده‌ام و Life in the Freezer را مسئول برانگیخته شدن آگاهی محیط‌زیستی‌ام می‌دانم.

 

حتی امروز هم، تماشای برنامه‌های سر دیوید اتنبرو همان حس شگفتی، سرخوشی و فوریت عمل را در من زنده می‌کند؛ و این خود گواهی است بر نیروی ماندگارِ کارِ یک عمر او. هر بار که آن‌ها را می‌بینم، به آن زمان‌های خاصی فکر می‌کنم که کنار مادربزرگم می‌گذراندم.

 

 

«آنيکا، ۴۰ ساله، فعال در حوزه‌ی اقلیم و پایداری، ساکن ملبورن، استرالیا»

 

 

دیوید اتنبرو

 

 

در حالی که داشتم خشک می‌شدم، مرا به دیدن مجموعه‌ی فسیل‌هایش برد.

 

حدود ۴۰ سال پیش برای یک شرکت پیک، راننده بودم. یک روز، بار من شامل یک جعبه‌ی چوبی بزرگ بود. وقتی به نشانی رسیدم، باران شدیدی می‌بارید.

 

جعبه را ــ که بزرگ بود اما چندان سنگین نبود ــ پایین گذاشتم و زنگ را زدم؛ و چه کسی در را باز کرد جز دیوید اتنبرو. در آن زمان و هنوز هم، طرفدار پروپاقرص او هستم و فکر می‌کنم از شدت شوک، برای چند لحظه زبانم بند آمده بود. وقتی جعبه را دید، گفت: «خب، این که از در رد نمی‌شود، یک دقیقه به من وقت بده.» رفت داخل و کمی بعد با بارانی و دو تا چکش برگشت.

 

با هم جعبه را باز کردیم. داخلش یک کوزه‌ی بسیار بزرگ سفالی-سرامیکی بود که گفت -اگر درست یادم مانده باشد- آن را در پاپوا گینه‌ی نو به دست آورده است. به‌زحمت آن را به داخل خانه بردیم؛ جایی که همسرش یک فنجان چای به من تعارف کرد و او هم در حالی که کمی خشک می‌شدم، مختصری مرا به دیدن مجموعه‌ی فسیل‌هایش برد.

 

تجربه‌ای شگفت‌انگیز بود، و تا امروز هم هنوز برایم عجیب است. هرچند با توجه به ماجراجویی‌هایش شاید نباید این‌قدر تعجب کنم که او حاضر شد زیر آن باران سیل‌آسا بیرون بیاید و به یک راننده‌ی ساده‌ی تحویل کالا کمک کند تا جعبه‌اش را باز کند و آن را به خانه ببرد.

 

 

«استیو، ۶۳ ساله، مدیر عملیات، لندن، بریتانیا»

 

این نامه را برای همیشه گرامی خواهم داشت.

 

از وقتی پنج ساله بودم، هر برنامه‌ی تازه‌ای از دیوید اتنبرو که منتشر می‌شد را با ولع می‌بلعیدم. تماشایشان معمولاً برنامه‌ی ثابت یکشنبه‌های عصرِ خانواده بود. بهترینش برای من The Blue Planet بود؛ برنامه‌ای که ما را به جهانی پرنشاط می‌برد؛ جهانی که در آن رنگ‌ها و جزئیات، آن‌قدر زنده و دقیق بودند که گویی تا پیش از آن چیزی شبیهش ندیده بودیم. در همان سن، با الهام از عشق پایدار و مراقبت او نسبت به سیاره‌مان، تصمیم گرفتم «زیست‌شناس دریایی» یا «جانورشناس» شوم.

 

با این حال، در نهایت وارد حوزه‌ی «برنامه‌ریزی شهری» شدم، اما در ۱۹ سالگی تصمیم گرفتم برایش نامه بنویسم و به او بگویم چقدر برای آنچه به دنیا داده است قدردانم. چند هفته بعد، تصور کن چقدر شگفت‌زده شدم وقتی پاسخی از او دریافت کردم؛ پاسخی که با خطی خوش و کاملاً دست‌نویس نوشته شده بود.

 

او از چیزهایی که درباره‌ی برنامه‌هایش گفته بودم به خاطر لطافت و سخاوتشان تشکر کرد و افزود که از این‌که تا این حد برایشان ارزش قائلم، خوشحال شده است. در پایان هم امضا کرده بود: «با آرزوی بهترین‌ها، دیوید اتنبرو.»

 

این‌که او وقت گذاشته و نشسته برایم نامه‌ی شخصی نوشته، همیشه برایم ماندگار بوده. این نامه را برای همیشه گرامی خواهم داشت. آن را با دقت، از نور خورشید دور نگه داشته‌ام تا جوهرش کمرنگ نشود، اما یک نسخه‌ی قاب‌گرفته هم دارم که با افتخار در اتاق نشیمنم قرار دارد.

 

 

«هلن، ۳۳ ساله، برنامه‌ریز شهری دارای مجوز، گلاسگو، بریتانیا»

 

برنامه‌هایش، عشق من به سیاره را بیدار کرد.

 

وقتی هشت سال داشتم، برای اولین بار برنامه‌های طبیعت دیوید اتنبرو را روی تنها تلویزیون موجود در تمام روستا، در -چیناسِکْکادو- تماشا کردم. هر روز بیش از چهار مسیر پیاده‌راه باریک خاکی را از میان بوته‌های انبوه کنارش می‌گذشتم تا به خانه‌ی گلی دیگری برسم که یک تلویزیون کوچک سیاه‌وسفید داشت. از آن‌ها می‌خواستم تلویزیون را روشن کنند تا برنامه‌های دیوید اتنبرو را ببینم. بعضی وقت‌ها به من می‌خندیدند و می‌پرسیدند تماشای درخت‌ها و میمون‌ها چه جذابیتی دارد.

 

در آن زمان «دووردارشن» تنها کانال تلویزیونی در هند بود؛ یک کانال دولتی که عمدتاً اخبار ملی، اخبار کشاورزی و نتایج انتخابات را پخش می‌کرد. اما گاهی برای پر کردن برنامه‌ها، برنامه‌های مرتبط با طبیعت هم پخش می‌شد و این‌ها عمدتاً برنامه‌های دیوید اتنبرو بودند. من عاشق او و کارش شدم و هنوز هم عاشقش هستم. برنامه‌هایش عشق من به سیاره را بیدار کرد، باعث شد به هر موجود زنده‌ای احترام بگذارم و به من فهماند که طبیعت بر همه چیز برتری دارد.

 

 

«دکتر دارمان نیدھی، ۵۳ ساله، مشاور کسب‌وکار، چنای، هند»

 

او با خیال راحت، کنار گرمای سوزان نشسته بود.

 

در ژوئن ۲۰۱۲، من و همسرم به گالاپاگوس سفر کردیم تا یک ماجراجویی عمیقی را با حیات‌وحش بومی این جزایر تجربه کنیم؛ به ویژه لاک‌پشت‌های غول‌پیکر را ببینیم.

 

یکی از برنامه‌ها، سفر به «ایستگاه پژوهشی چارلز داروین» در پورتو آیورا، روی جزیره‌ی سانتا کروز بود. گروه کوچکی را به یک سکو هدایت کردند که از آن، تماشای لنسوم جورج (Lonesome George) -آخرین لاک‌پشت غول‌پیکرِ جزیره‌ی پینتا- کاملاً در دسترس بود. شگفتی دلپذیری بود که دیدیم یک تیم فیلم‌برداری در حال فیلم گرفتن دیوید اتنبرواست که با آسودگی خاطر، زیر گرمای سوزان نشسته بود. همگی از این برخورد اتفاقی با آن مدافع سرشناسِ جهان طبیعی، شگفت‌زده شده بودیم. از بس خجالتی بودیم، صحبت میسر نشد و توانستیم فقط چند عکس از این مرد شگفت‌انگیز بگیریم.

 

 

«لورِی همیلتون، محافظ بازنشسته‌ی آثار هنری، نوا اسکوشیا، کانادا»

 

 

او مهربانی و سخاوت روح را به من نشان داد.

 

یادم می‌آید که سر دیوید، وقتی حدود پنج یا شش ساله بودم، با یک مهربانی ساده به من کمک کرد. در اواسط دهه‌ی ۱۹۵۰، خانواده‌ی ما در «ریچموند، سری» زندگی می‌کرد. یک روز که از خانه‌ی یک دوست برمی‌گشتم، نسبت به گذشتن از یک خیابان نسبتاً شلوغ نگران بودم. در همان لحظه، یک مرد کمی لاغراندام کنارم آمد، دستم را گرفت و گفت: «بیا، کمکت می‌کنم از خیابان رد بشی.» آن مرد دیوید اتنبرو بود. او را شناختم چون او را در مجموعه‌ی تلویزیونی بی‌بی‌سی (Zoo Quest for a Dragon) دیده بودم.

 

این‌که حضورش خاطره‌انگیز بود دلیل دیگری هم داشت: او پیراهنی آستین‌کوتاه و شلوارک به تن داشت، که انتخابی نسبتاً غیرعادی برای لباس معاصرِ مردان در دهه‌ی ۱۹۵۰ محسوب می‌شد. یادم هست که فکر کردم شبیه یک مربی پیشاهنگی است.

دیدن دیوید اتنبرا تجربه‌ای واقعاً ویژه بود. او به من مهربانی و سخاوت روح را نشان داد.

 

 

«ترِنس، ۷۵ ساله، استاد بازنشسته‌ی ممتاز در سیاست‌گذاری آموزش عالی، وست یورکشایر، بریتانیا»

 

 

لینک مقاله اصلی:

 

https://www.theguardian.com/tv-and-radio/2026/may/08/david-attenborough-at-100-memories-encounters

https://www.theguardian.com/tv-and-radio/david-attenborough

 

 

پیشنهاد مطالعه: 

دیوید اتنبرو؛ صدای سیاره زمین در یک قرن روایت طبیعت

نجوای دیوید اتنبرو

اتنبرو، چشم جان زمین

سفرمفر

آگهی

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *