میشود به سرزمین اُز هم نرفت؟
به مناسبت هشتادوهفتمین سالگرد اکران فیلم «جادوگر شهر اُز» ساختهی ویکتور فلمینگ
یکی بود، یکی نبود. در روزگاران دور، مردی بود که گمان میکرد قصههای کودکانهی زمانهی او برای بچههای همعصرش گاهی زیادی ترسناک و غمگیناند و گاهی زیادی پندواندرزهای گُلدرشت دارند. او که خودش شیفته خواندن آثار بچگانه بود، تصمیم گرفت داستانهایی برای کودک و نوجوان بنویسد که خیالانگیزتر، رنگینتر و شیرینتر از کتابهای پیشین، یعنی آثار نویسندگان نامداری چون برادران گریم، هانس کریستین آندرسن و لوئیس کارول باشد. پس مردِ روزگاران دور، مجموعهداستان «بابا غازه» را نوشت که کامیابی و آوازهای باورنکردنی برایش آورد؛ حالا همه «ال. فرانک باومِ» (۱۸۵۶ـ۱۹۱۹میلادی) نیویورکی را میشناختند.
اما باوم مصمم میشود، این موفقیتش را پشتسر بگذارد و از خودش جلو بزند. بنابراین پس از «بابا غازه»، در سال ۱۹۰۰میلادی با همکاری تصویرگر هموطنش، موسوم به «ویلیام والاس دنسلو» (۱۸۵۶ـ۱۹۱۵میلادی)، شروع به نوشتن و چاپ کتابی تازه میکند؛ کتابی که برایش شهرت جهانی میآورد.
نام آن اثر تازه، «جادوگر شگفتانگیز شهر اُز» (The Wonderful Wizard of Oz) است که فقط یک کتاب در لابهلای کتابهای دیگر نمیماند، بلکه در گذر سالها به نمادی مهم در دنیای فرهنگ و هنر و صنعت و البته ادبیات کلاسیک کودک و نوجوان (و شاید بزرگسال) دنیا بدل میشود.
نوشتار کنونی به مناسبت هشتادوهفتمین سالی است که اثر سینمایی «جادوگر شهر اُز» به کارگردانی «ویکتور فلمینگ»، خالق معروف فیلم «بر باد رفته»، در ۱۰آگوست۱۹۳۹ (۱۹مرداد۱۳۱۸) اکران میشود. این فیلم اقتباسی با نقشآفرینی «جودی گارلند»، بازیگر و خواننده افسانهای هالیوود، اولین نسخه سینمایی ناطق، مشهورترین و جاودانهترین آنها از کتاب «جادوگر شگفتانگیز شهر اُز» است.

دوروتی و توتو در سرزمین عجایب
مثل داستانهای نامآشنای «سیندرلا» و «سفیدبرفی» و «زیبای خفته» شخصیت اصلی کتاب «جادوگر شگفتانگیز شهر اُز» پسر نیست. اما شاهدختی هم نیست که قرار باشد جوانی خوشچهره و سوار بر اسب سفید، در برابرش زانو بزند و زندگیای رؤیایی پیشکشش کند. شخصیت اصلی «جادوگر شگفتانگیز شهر اُز» دخترکی «دوروتی» نام است که ماجراهایش بیشتر از آن روایتها به جهان «آلیس در سرزمین عجایب» شباهت دارد.
دوروتی دختربچهای یتیم است. او همراه عمو و زنعموی خود در کانزاس که از نگاه مردمش صحرایی خشک و بیرنگ و روح است، زندگی میکند. نهفقط کانزاسِ کتاب «جادوگر شگفتانگیز شهر اُز» جایی نچسب است، بلکه عمو و زنعمو نیز در دنیایی سپری میکنند که خنده و شور و شادمانی در آن گموگور شده است. تنها دلخوشی دوروتیِ یتیم، سگ سیاه و کوچولو و بامزهاش، یعنی «توتو» است که بدون او نمیتواند صبح را شب کند.
کانزاس، محل زندگی دوروتی، به بادها و طوفانهای ناخوشایندش هم معروف است؛ بادها و طوفانهایی اخمو و گرفته که چشمشان را به روی همهچیز میبندند و گاهی با خودشان اتفاقات عجیبی میآورند. روزی یکی از همین بادهای توفنده با قدرت نامرئیاش، در حالی که دوروتی با توتو در اتاقش تنها است، خانه چوبی و ساده آنها را از جا میکند. بعد خانه مثل پرندهای بیبال به آسمان پَر میکشد و جایی پایین میآید که سرزمین زیبا و باصفا، اما عجیب و پُرشگفت اُز است.
دنیای جادوگران نیک و بد
درواقع، داستان دوروتی با جدایی ناخواسته از کانزاس و عمو و زنعمو، و فرود آمدن او و توتو و خانهشان در اُز تازه شروع میشود. شاید اولین ماجرای گیجکنندهای که دوروتی به آن پی میبرد، افتادن خانه بر روی جادوگر شرق و مرگ ناخواسته او باشد. هرچه داستان جلوتر میرود، معلوم میشود که دیار رازآمیز اُز جادوگران بیشتری دارد که برخی شرورند و برخی نیکوکار.
به کمک یکی از همین جادوگران نیککردار است که دوروتی و توتو پی میبرند برای بازگشت به خانه باید از جادوگر شهر زمرد کمک و راهنمایی بگیرند؛ جایی که بخشی از همان سرزمین اُز و در مرکزش است. دوروتی برای رسیدن به زمرد باید مسیری آجری را طی کند.
در همین مسیر است که بهتدریج و بهترتیب سه همسفر دیگر نیز وقتی داستان دوروتی را میفهمند، برای خواستههای خودشان با او همراه میشوند. اولین کسی که همراهش میآید مترسکی است که او از جادوگر زمرد یا اُز مغز میخواهد، دومی هیزمشکن حلبی است که از همان جادوگر قلب و سومی شیری است که آرزو دارد در زمرد به او شجاعت داده شود.
خیالانگیزتر، رنگینتر و شیرینتر؟
جهانی که تا به اینجا ترسیم شد، میتواند یادآور رؤیای باوم برای نوشتن داستانهایی خیالانگیزتر، رنگینتر و شیرینتر از گذشتگان باشد. خواننده ممکن است بپرسد که باوم واقعاً به این هدف خود دست مییابد؟ چراکه توصیفات نشان میدهد که داستان اُز هم شرارتها و غمهای خودش را دارد.
بهنظر میرسد برای پاسخ به سؤال یادشده بیش از هرچیز باید کتاب را تمام و کمال و با جزئیات بیشتر خواند و بعد قضاوت کرد. نکته دیگر اینکه باید آن را با معیارهای همان زمانه و ادبیات کودک و نوجوان همان دوران مقایسه کرد، خصوصاً که گاهی به اندک ماجراهای کموبیش وهمناک هم در سرزمین اُز برخورد میکنیم.

سفری بهسوی خودباوری
به هر روی، نگاه ماجراجویانه، انسانی و گیرایی کتاب «جادوگر شگفتانگیز شهر اُز» فراتر از آن است که بر نکتههایی چون چند صحنه یا توصیف خشن توقف و سخنفرسایی کنیم. داستان «جادوگر شگفتانگیز شهر اُز» سرشته با مضامین و مفاهیم جانداری، چون ارزشمندی سفر و تجربه، اتحاد، دوستداشتن خود و دیگری، خطرکردن، کوششگری، حل مسئله، بالغشدن و درنهایت رسیدن به خودشناسی و خودباوری است.
در نقدهای این کتاب بسیار به این نکته اشاره میشود که مترسک مزرعه و هیزمشکن حلبی و شیر جنگل، از ابتدا هم نیروی تفکر و احساس و دل و جرئت یا به قول باوم مغز و قلب و شجاعت داشتند. درواقع، فقط فرصتی میخواستند تا آن را کشف کنند. اگر از این منظر بنگریم، باید گفت کتاب «جادوگر شگفتانگیز شهر اُز» داستان کشف داشتههای فراموششده و نادیدهانگاشته است.
دوستداشتن نداشتهها
با این همه، میتوان گفت که کتاب «جادوگر شگفتانگیز شهر اُز» راستیراستی اثری درباره نداشتههای آدمی است؛ نداشتههایی که فقدان و فراموشکردن و نادیدهگرفتنشان همیشه هم بد نیست. گویی باوم میخواهد بگوید وجود ترس در نهادمان بعضی وقتها خیلی هم خوب است؛ چون گاهی برای زندهماندن و ادامه زندگی فقط به کمی ترس نیاز داریم.
گویی باوم میخواهد بگوید گاهی دنیا بیرحمتر از آن است که بتواند همه مهربانی قلب ما را با آغوش باز بپذیرد، پس چه بهتر که به تپشهای دلمان گوش ندهیم. و گویی نویسنده کتاب «جادوگر شگفتانگیز شهر اُز» میخواهد بگوید گاهی اتفاقات دنیا آنقدر غیرعقلانی از آب درمیآید که با هیچ مغزی توجیهپذیر نیست. و در یک کلام، شاید زندگی گاهی تسلیمشدن، مبارزهنکردن و نرفتن به اُز است. پس میشود به اُز هم نرفت.
اما زندگی روی دیگری هم دارد؛ رویی که دیگر پذیرفتن نداشتهها و کنارآمدن با نقصها معنا ندارد. و نمیشود سفر اُز را ندید گرفت. بنابراین، شاید مترسک و هیزمشکن حلبی و شیر، بدون آن سفر به سرانجامی میرسیدند، اما دوروتی نه، چون آرزوی دیگری در سینه دارد. گویی دوروتی تنها کسی محسوب میشود که بهراستی نیازمند آن سفر است؛ چون او در جستوجوی وطن و عالمی است که با هیچکجای دنیا نمیتوان عوضش کرد.

هیچجا بهتر از وطن آدم نیست
بله، بیگمان وطندوستی و عشق به خانواده را میتوان مضمون اساسی و بیبدیل این کتاب دانست؛ چنانکه وقتی دوروتی میخواهد به کانزاس برگردد و به مانع جدی برمیخورد، مترسک به او میگوید: «نمیدونم چرا باید زمین به این خوبی و باصفایی [سرزمین اُز] رو بذارین و دوباره به اون صحرای خشک و گرم و خاکستری [کانزاس] برگردین؟»
دوروتی هم جواب میدهد: «این سؤال برای اینه که شما عقل ندارین. ما مردم که از گوشت و خون درست شدیم، دلمون میخواد توی وطن خودمون باشیم، اگه جاش هم گرم و خشک باشه، هیچ اهمیتی نداره. همونجا برای ما بهتر از مملکتهای دیگهست؛ حتی اگه اونجاها خیلی خرم و باصفا باشن. توی دنیا هیچجا بهتر از وطن آدم نیست.» اینجا است که باید از نگاه دوروتی گفت: نمیشود به اُز نرفت.
تاریخنگار سلطنتی شهر اُز
باوم که اثر «جادوگر شگفتانگیز شهر اُز» او در همان زمان زیستش به موفقیتی رؤیایی میرسد، به نوشتن مجلدهایی دیگر از کتاب ادامه میدهد. بهطوری که امروزه ۱۳ جلد دیگر از ماجراهای شهر اُز و به قلم او در تاریخ کتاب و ادبیات به یادگار مانده است. جالبتوجه آنکه باوم حتی خود را «تاریخنگار سلطنتی شهر اُز» هم مینامد!
بعد از مرگ او نیز، نویسندگانی دیگر به جهان اُز وارد میشوند و ماجراهایی میآفرینند. شاید نامدارترین آنها «روت پلوملی تامپسون» است که اولین جلد از داستانهای اُزش را در سال ۱۹۲۰میلادی مینویسد و تا ۱۹ جلد هم ادامه میدهد.
درباره اولین ترجمه این کتاب به فارسی با اطمینان نمیتوانم بنویسم. اما «جادوگر شهر زمرد» با ترجمه «ابوالقاسم حالت» (۱۲۹۳ـ۱۳۷۲خورشیدی) که وی مقدمهای به تاریخ ۱۳۳۶خورشیدی بر آن نوشته، قدیمیترین ترجمه فارسی این اثر است که یافتم. نسخهای هم که برای خواندن در دست داشتم، همین ترجمه حالت بود، منتها این اثرِ ۲۰۸صفحهای بهکوشش انتشارات «علمی و فرهنگی» در سال ۱۳۹۴ انتشار یافته است. این نسخه فارسی هیچگونه تصویرگری نداشت.

کتاب اُز روی پرده سینما
باوم پس از موفقیت شایان توجه کتابش، تصمیم به تولید سه نسخه فیلم از آن میگیرد و برای این کار با چند تن از دوستانش در سال ۱۹۱۴ میلادی، شرکت فیلمسازی «اُز» را بنیان میکند. بعدها هر سه فیلم شکست میخورند. «کریستن آندرسون»، روزنامهنگار آمریکایی معاصر که نامش یادآور هانس کریستین آندرسن دانمارکی است، دلیل این شکست و دیگر جنبههای زندگی و کتاب باوم را در پژوهشی جامع با عنوان «جادوگر شهر اُز» بررسی میکند.
آندرسن در سطرهایی از این اثرِ ۱۰۸صفحهای که با ترجمه «محمدرضا افضلی» و بههمت «انتشارات فنی ایران» در تاریخ ۱۴۰۲ منتشر شده است، مینویسد: «در آن زمان کسی برای کودکان فیلم نمیساخت. بزرگسالان بودند که به تماشای فیلمهای اُز میرفتند و از خرجکردن پول خود برای تماشای فیلمی که آن را یکی از افسانههای ساده پریان میدانستند، متأسف و پشیمان میشدند. بسیاری از تماشاچیان اصرار داشتند پول خود را پس بگیرند و سالنهای سینما از نمایش این فیلمها خودداری کردند.»
فلمینگ از باوم تا میچل
پس از آن تا به امروز سینماگران بسیاری برای اقتباس سینمایی از کتاب «جادوگر شگفتانگیز شهر اُز» کوشیدهاند که هیچکدام به اعجاز ساخته فلمینگ دست نیافته است. این فیلم رنگی و ناطق و موزیکال دقیقاً در همان سالی روی پرده سینما میرود و نگاهها را خیره میکند که فلمینگ بر اساس کتابی دیگر یعنی «بر باد رفته»، اثر «مارگارت میچل»، فیلم اقتباسی دیگری نیز میسازد.

«جادوگر شهر اُز» با بازی و خوانندگی ماندگار جودی گارلند در نقش دوروتی ابتدا به تاریخ ۱۰آگوست۱۹۳۹ (۱۹مرداد۱۳۱۸) اکران محدود میشود و سپس ۱۵ روز بعد به نمایش سراسری درمیآید. دو جایزه اسکار، یعنی بهترین موسیقی فیلم و بهترین ترانه اصیل فیلم با عنوان «بر فراز رنگینکمان» را هم بهدست میآورد؛ در حالی که کموبیش به اصل کتاب وفادار است.
فیلم «جادوگر شهر اُز» که هرگز نویسندهاش آن را نمیبیند، در کنار ستایشگرانش، منتقدانی هم دارد و البته به افتخارات تاریخی و شگفتانگیز «بر باد رفته» دست نمییابد. با این حال، هرچه زمان میگذرد، بیشتر کشف و محبوبتر میشود؛ گویی اثری جلوتر از زمانه بوده است در روزگار خویش.
اگر قصه «بر باد رفته» فلمینگ یکباره پرآوازه میشود و جایگاه یگانهاش را مییابد، «جادوگر شهر اُز» اندکاندک به خاطرهای گرم و دلنشین بدل میشود و چون لحظهای افسانهای به قلب دوستدارانش راه پیدا میکند. و از آنجا که هنوز هم نسلی بعد از نسل دیگر به تماشایش مینشیند، هرگز قصهاش به سر نمیرسد.








