زیستن در رویای یک مادر
داستان و البته شاید بهتر است بگویم خودزندگینامهی رومن گاری، به شرح کودکی او همراه با مادرش، رنج و مرارتها، امرار معاش، سفر و مهاجرت از روسیه، لهستان تا فرانسه میگوید و با پایان جنگ جهانی دوم ادامه پیدا میکند. میعاد در سپیدهدم کتابی است سرشار از خیال. خیالی ناپخته که شخصیت اصلی داستان، یعنی نینا مادر رومن برای فرزندش میبافد.
او به تنهایی با زندگی مجادله میکند و دست به هر کاری میزند، غذای خودش را به پسرش میدهد، بیماریاش را از او پنهان میکند و حتی در پایان کار وقتی پسرش به جنگ رفته پیش از مرگش نامههای فراوانی برای او مینویسد که در دورههای زمانی متفاوتی به دست پسر برسد و خاطر او از فقدان مادر به رنج نیفتد. این زن از هیچگونه فداکاری و جنگی برای پسرش فروگذار نمیکند اما در کنار آن بذرهای رویایی مستحکم نیز در جان کودک میپاشد.

رومن گاری در تمام این کتاب در حال شرح دادن لحظاتی است که مادرش دست او را گرفته و به دیگران گفته شما نمیدانید اکنون با چه کسی حرف میزنید این پسر سفیر آیندهی فرانسه است. و خب البته شنیدن این حرفها از زنی با وضعیت اجتماعی او، روس، مهاجر، یهودی و تک سرپرست گاهی استهضا آمیز به شمار میرفته و رومن همیشه احساس شرم و خجالت میکرده.
با این حال او هم در نتیجهی عشق و مهری که مادرش به او میداده تصمیم میگیرد آرزوهایش را برآورده کند. آنها با هم موسیقی، رقص، خوانندگی و نقاشی را امتحان میکنند تا بالاخره سر از ادبیات در میآورند چیزی که به گفته رومن گاری، آخرین پناهگاه کسانی ست که نمیدانند سر پرشور خود را کجا به زمین بگذارند.
«تنها در زمستان چهلمین سال زندگیام بود که شروع به درک آن کردم. نادرست است که در خردسالی این همه محبوب کسی باشی. در پگاه زندگی عادت ناپسندی پیدا میکنی. بدترین عادتی که ممکن است؛ عادت محبوب بودن. دیگر نمیتوانی از دستش خلاص شوی. باور میکنی که آن را، محبوب بودن را، در خودت داری.
باور میکنی جز وجود توست. همیشه دور و بر تو است، همیشه پیدایش خواهی کرد و دنیا آن را به تو مدیون است. دنبالش میگردی، عطش داری، صدایش میزنی تا آن که خود را کرانهی بیگسور مییابی. با تنها برادرت اقیانوس و همهمهی معذبش. با تنها برادرت اقیانوس که میتواند به مکنونات قلبت پی ببرد. زندگی با عشق مادرت در سپیدهدم با تو پیمانی میبندد که هرگز بدان وفا نخواهد کرد.» (فصل چهارم، ص 42)
رومن گاری، سرانجام زمانی میعاد در سپیدهدم را مینویسد که تمام رویای مادر را زندگی کرده است. مادری که یکسره به او میگفت: «تو ویکتور هوگو میشوی، روزی نوبل میگیری… هنوز نمیدانند تو چه کسی هستی.» مادری که معتقد بود روزی معلم ها اسم پسرش را با حروف طلایی روی سر در مدرسهی نکبتیشان خواهند نوشت. مادری که برای پسر از پاریس یک شهر پریان اختصاصی ساخته بود. شهری که قرار بود به آن مهاجرت کنند و در نهایت زندگی عدالت خودش را پس بدهد و آنها خوشبخت و موفق خواهند بود.
پسر همهی اینها را تا 40 سالگی تجربه کرد. برندهی جایزه معتبر ادبی فرانسه گنکور شد. دیپلمات فرانسه بود، مورد توجه ادبی، کتابهای مهمی را نوشته بود و در واقع در اوج خود قرار داشت که در کرانهی اقیانوس تصمیم گرفت این کتاب را بنویسد که شبیه به نامهای است طولانی به مادر غایب خودش. نامهای پر از تحسین و افتخار و گاهی هم نکوهش و البته مواجهای با ادای دینی که بر روی شانههایش تمام عمر سنگینی کرده است و نتوانسته از زیر سایهی این رویا بیرون بیاید.

در جهان این کتاب، مادر صرفا یک شخصیت نیست. نیرویی است که آینده را شکل میدهد. معمار آن است. او با اطمینانی تزلزلناپذیر، زندگی فرزندش را پیشاپیش روایت میکند. و این پیشگویی به طرزی شگفت محقق میشود. در این معنا، میعاد در سپیدهدم فقط خاطرهنویس نیست، بلکه روایتی است از شکل گیری یک هویت در سایهی انتظاری که پیش از تولد شکل گرفته است. کتاب همزمان دربارهی عشق است و فشار. دربارهی ساخته شدن است و البته موفقیتی که در لحظهی تحقق معنای خود را از دست میدهد.
گاری در این اثر مسیر شکلگیری خود را از دل همین فشار و عشق راویت میکند: سالهای سخت مهاجرت، تلاش برای پذیرفته شدن در جامعه فرانسه و سپس ورود به جنگ جهانی دوم به عنوان خلبان نیروی هوایی فرانسه آزاد. در این بخشها کتاب از خاطرهنویسی شخصی فراتر میرود و به روایتی از ساختن هویت تبدیل میشود. آیا این «من» واقعا حاصل انتخابهای خود اوست یا برآورده کردن آرزوهای دیگری؟
جایجای کتاب، ما در وضعیتی دوگانه قرار داریم. یکی رویاهای خیلی بزرگ و جاهطلبانه و شیرین و دیگری دست و پا زدن با آنچه واقعا وجود دارد، فقر و بیچارگی. در واقع واقعیت و تخیل که موتورهای اصلی این شکلگیری هستند به کتاب حالتی دوگانه میدهند: هم واقعگرایانه، هم افسانهساز …
معلوم نیست رومن گاری 40 ساله تا چه اندازه به واقعیت وفادار مانده است و از این جهت نمیشود کتاب را مستند دانست. ممکن است او هم مانند مادرش و به پیروی از او نمک و فلفل به آن افزوده باشد. به هرحال با هر نگاهی میشود به او حتی برای اسطورهسازی هم حق داد. فقط تصورش را بکنید او روزها دیپلمات فرانسه است. در محافل سیاسی و با اهالی هالیوود وقت میگذراند. نویسندهی برنده گنکور است و در نهایت شبها در خلوتش کتابی راجع به کودکی، فقر و رویاهای مادرش مینویسد.
اما به هر روی، رومن گاری در نهایت این سفر خودکاوانه، یا فاشکننده یا گفتگوی طولانی با معمار غایب، و نگاه کردن به گذشته به این پی میبرد که انسانها بدون عشق دوام نمیآورند، اما عشق هم گاهی از آنها چیزی باقی نمیگذارد. درست شبیه مادرش که شاید اگر عاشق مردی نیز بود باعث میشد همهی عشق خود را نثار پسر نکند و پسر در تمام سالهای پس از آن تشنه به دنبال آن چشمه نگردد.
« دوستانم میگویند که عادت غریبی دارم: در خیابان میایستم و مطیعانه به سوی نور سربلند میکنم و حالت عجیبی به خود میگیرم، گویی درصددم که مورد پسند کسی قرار بگیرم.» (ص 469)
پیشنهاد مطالعه: عشق، مرگ و تنهایی: زندگی در پیش رو




