وقتی حالم خوب نیست چه کتابی میخوانم؟
درست میگویید! آدم حالش بد باشد که کتاب نمیخواند. میرود سراغ صدجور تفریح و کار حال خوبکن. هیچکدام از اینها هم که در دسترس نبود، یک قرص شنگولکن میاندازد بالا و میگذارد هورمونها خودشان حال آدم را برگردانند به تنظیمات کارخانه.
اما فرض را بر این میگذارم که شما هم مثل من از آن دسته آدمهایی هستید که چاره دردهای بیدرمانشان را لابهلای داستان و کلمه پیدا میکنند. یا میخواهید یکبار هم دل به دریا بزنید و روش مرا امتحان کنید. دمتان گرم! قول میدهم خطر جانی ندارد، خطر مالیاش هم وحشتناکتر از سرزدن به بقالی سر خیابان نیست.
برویم سراغ اصل مطلب، یعنی حال ناخوب من که میکشاندم جلوی کتابخانه شخصی یا کتابفروشی محل. کتابها را برانداز میکنم و بی بروبرگرد یک کتاب کارآگاهی_پلیسی برمیدارم؛ هرچه کلاسیکتر باشد، بهتر. یعنی از همانهایی که بالاخره یک وسواسی مثل پوآرو یا خودشیفتهای مثل هلمز یا سربازرس معمولی مثل مگره یا کارآگاه خستهای مثل سم اسپید تویش پیدا میشود.
بعد یکنفس شروع میکنم به خواندن. خب، حالم خوب نیست پس حق بدهید که ظرفهای کثیف یک روز دیگر هم در سینک ظرفشویی خیس بخورند یا بگویم به سمت چپم که سمت چپ و راست تنگه هرمز بالاخره باز میشود یا نه!
و وقتی داستان را تمام میکنم و کتاب را میبندم بهشکل محسوسی حالم بهتر شده است، هم جسمی و هم روحی. واقعا چرا؟
اول اینکه وقتی شروع به خواندن این نمونه داستانها میکنم مغزم درگیر یک معما میشود. حالا لابد میگویید اصلا چه اهمیتی دارد که بدانیم فلان بانوی نودساله انگلیسی در داخل رختخواب خواببهخواب شده یا خواهرزادهی پولپرستش نقشه قتلش را کشیده بوده؟ واقعا هیچ اهمیتی ندارد، جز اینکه مغزم درگیر یک فعالیت میشود و زور میزند با ایجاد مسیرهای تازه به کشف ماجرا برسد.
امیدوارم یادتان نرفته باشد که آلزایمر لقب مهمترین بیماری قرن را گرفته و یکی از راههای مبارزه با آن درگیر کردن مغز با فعالیتهای جدید و پیچیده است. باور کنید این یکی را از صدها صفحه کاملا علمی اینستاگرامی که روزی صدکیلو راهکار برای سلامت و زندگی آرام در سالمندی ارائه میدهند برداشت کردهام. همانها که از یادگرفتن زبان سواحیلی تا خوردن دانه کینوای غلطیده در روغن نارگیل را توصیه میکنند. حالا که همه توصیهدانشان فعال است پس بذارید من هم توصیه کنم: درگیر شدن مغز در کشف یک ماجرای معمایی، خطر ابتلا به آلزایمر و هفتاد نوع بلای دیگر را کاهش میدهد!
به هرحال در ماجرای داستان پیش میروم و بالاخره میفهمم که آیا قتل واقعا کار آن خواهرزاده نابکار بوده؟ چطور این کار را کرده؟ همدست داشته یا نه؟ و چطوری دستش رو میشود؟ رسیدن به جواب این سوالها، بعداز کلی ماجرا، جوری اتفاق میافتد که اصلا نمیفهمم کتاب کی به پایان رسید. منظورم این است که مشتاقانه صفحات کتاب را در جستجوی جواب ورق میزنم و مدام ذهنم درگیر این نمیشود که مثلا صدای راوی چرا گم شد یا ساختار زمانی چرا انقدر جابجایی دارد یا سبک غیرمستقیم آزاد همین بود؟
به من حق بدهید در دنیایی که راویهای حی و حاضر هم معلوم نیست چه میگویند، دلم بخواهد یک داستان سرراست و قصهگو بخوانم که بدون هیچ قروفر اضافی مرا در لذت داستان غرق کند.
اما بهترین قسمت ماجرا پایان داستان است. یعنی آن وقتی که دست خواهرزاده رو میشود. خیلی تقلا میکند که لو نرود (چه بسا بخواهد پلیس شریف داستان را بخرد یا کارآگاه شجاعمان را تهدید به مرگ کند) اما در نهایت کاری از دستش برنمیآید. قبول دارم که انسانی را کشته، چه بسا خسارات زیادی به جان و مال آدمهای دیگر وارد کرده اما تهتهش، همیشه خلافکار پیدا میشود. بدجور هم دستش رو میشود و به حول و قوه الهی راه فراری هم ندارد.
آها! حالا دیگر خیالم راحت میشود که بار کج به منزل نمیرسد. یا هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت. یا مکن بد که بینی به فرجام بد. یا …. بعدش دیگر آمادگی دارم که با حال خوب برم سراغ اخبار منطقه!





یک دیدگاه در “وقتی حالم خوب نیست چه کتابی میخوانم؟”
چه مطلب خوبی فقط با خوندش حالم خوب شد کلا مرسی