وقتی باغستان دور ما میگشت؛ صدای تازهای از دل قزوین
در میان انبوه کتابهایی که هر سال از سوی نویسندگان شناختهشده و پرمخاطب منتشر میشود، گاه مجموعهای منتشر میشود که نه از سر شهرت، بلکه از سر ضرورت به بازار میآید؛ ضرورتِ شنیده شدن صداهایی که سالهاست در حاشیه ماندهاند. «وقتی باغستان دور ما میگشت» یکی از همین کتابهاست؛ مجموعهای شامل ده داستان کوتاه از نویسندگان قزوین که به کوشش مها دیبا گردآوری و توسط نشر عینک منتشر شده است. داستانها در قزوین اتفاق میافتند و در جای جای آنها به مکانها و فرهنگ و آداب رسوم این خطه اشاراتی میرود.
کتابی برای صداهای ناشنیده
یکی از مهمترین ضعفهای ادبیات داستانی معاصر ما، فقدان حمایت جدی از نویسندگان کمتر شناختهشده است. ادبیات داستانی ایران، دستکم در سطح رسانهها و جوایز، همچنان تا حد زیادی محفلی باقی مانده است؛ سالهاست همان چند نام ثابت در صدر گفتوگوها و معرفیها قرار دارند و گویی فرصت چندانی برای نسل تازه و صداهای متفاوت باقی نمانده.
در چنین فضایی، حرکت نشر عینک برای سفر به شهرهای مختلف ایران و گردآوری و انتشار مجموعهداستانهایی از نویسندگان جوان و کمتر شناختهشدهی هر منطقه، حرکتی قابل تحسین و در جهت اعتلای ادبیات داستانی کشور است. «وقتی باغستان دور ما میگشت» ثمرهی همین نگاه است؛ نگاهی که قزوین را برای این مرحله از پروژه برگزیده است.
انتخاب قزوین بیدلیل نیست. این شهر، سرزمینی هنرپرور و ادبدوست است که در طول تاریخ ادبیات فارسی، نامهای بزرگی از دل آن برخاستهاند؛ از علامه علیاکبر دهخدا، لغتشناس و طنزپرداز بزرگ، تا عارف قزوینی، شاعر ملیگرای دوران مشروطه، و نسیم شمال، طنزنویس تیزبین همان دوره. حضور چنین چهرههایی در پیشینهی فرهنگی قزوین، این پرسش را در ذهن خواننده زنده میکند که آیا نسل تازهی نویسندگان این خطه، در ادامهی همان میراث، حرفهای تازهای برای گفتن دارند یا نه. «وقتی باغستان دور ما میگشت» تلاشی است برای پاسخ به این پرسش.
ده روایت، ده صلیب
بد نیست مروری داشته باشیم بر عناوین داستانهای این مجموعه. نباید میدانست «ژوان» از فاطمه شریفنژاد، چه کسی پشت خط بود؟ نازنین رادمهر، بیلبوردها از ثریا خضریتبار، شوکران نوشته مها دیبا، پسلرزه از زهرا علیپور، ناهید، رضا، داوود، بیست و هفتم تیر و مادر نوشته مرتضی رویتوند، لودرها باله میرقصند؛ بهار صفا، لخته از هستی بابایی، اثر پروانه از فاطمه بخارایی و هیچیها نوشته نعیمهالسادات موسوی. آنچه این مجموعه را از بسیاری از گلچینهای داستانی متمایز میکند، انسجام نگاه آن به «انسان» است.
ده داستان این کتاب، هرچند از قلم نویسندگانی متفاوت با سبکها و دغدغههای شخصی خود نوشته شدهاند، اما در یک نقطه به هم میرسند: همهشان از دل واقعیتِ عریانِ جامعه بیرون آمدهاند. شخصیتهای این داستانها، آدمهای فرابشری یا قهرمانان استثنایی نیستند؛ آدمهای معمولیای هستند که هر یک صلیب رنج خویش را بر دوش میکشند و در سکوت یا فریاد، با آن دستوپنجه نرم میکنند.
برای نمونه تکهای از داستان «شوکران» نوشته مها دیبا را باهم میخوانیم. داستان زنی که در آرزوی عروسی پسرش بوده اما حالا باید در عزای خاکسپاری او شرکت کند…
«از تخت بلند شدم. پاهام بیحس بودن. از توی حیاط سروصدا میومد. فکر کردم میوهها رو آوردن. رفتم ببینم همونیه که سفارش کردم؛ گیلاس سیاه مشهد، هلوی زعفرونی، و سیب گلاب؛ میوههایی که مسعود دوست داشت. همهچی باید بهترین باشه، به قول نازبیبی، عروسی پسر رو مادر باید بسازه، نه عروس. رفتم روی تراس. صدای گنجشکا از میون شاخ و برگ درختای ته حیاط میومد.
نسیم خنک صبح، بوی خاک آبخورده باغچه رو میاورد. حیاط، مثل همیشه با حوض وسطش ساکت بود. چندتا برگ خشک انگور کنار باغچه افتاده بودن. گلدونای شمعدونی انگار پژمردهتر از همیشه بودن. صندلیا رو چیده بودن کنار دیوار حیاط، زیر سایه داربست انگور. بوی هل و زعفرون با بوی عطر قدیمی نازبیبی قاتی شده بود. اونم نشسته بود گوشه ایوان، بیصدا، با چشمایی که انگار سالهاست چیزی ندیده. نگاهش سنگین بود. یهجور نگاه مادر به مادر.»
میبینیم که نویسنده سعی دارد با جملات کوتاه و بُریده و توصیف حسها فضاسازی کند و خواننده را به متن روایت بکشاند. در داستانهای این مجموعه، روایتها با نگاهی موشکافانه به مسائل اجتماعی، خانوادگی و سیاسی میپردازند؛ مسائلی که شاید در نگاه اول ساده و روزمره به نظر برسند، اما در دل هر داستان، لایههای پنهانی از درد، تعارض و تلاش برای بقا آشکار میشود.
این نزدیکی به واقعیت، بیآنکه به شعارزدگی یا گزارشنویسی خشک بیفتد، یکی از نقاط قوت مجموعه است. نویسندگان این کتاب کوشیدهاند بهجای قضاوت، روایت کنند؛ بهجای نتیجهگیری، تصویر بسازند و خواننده را در مواجههی مستقیم با شخصیتها و بحرانهای آنها قرار دهند.
نکته قابلتوجه این است که بیشتر داستانهای این مجموعه در چهار پنج سال اخیر نوشته شدهاند؛ یعنی این روایتها، حاصل نگاه نویسندگانی هستند که تجربهی زیستهی نزدیک به امروز جامعهی ایران را در آثارشان بازتاب دادهاند. این نزدیکی زمانی به خواننده امکان میدهد تا داستانها را نه صرفاً بهعنوان اثری ادبی، بلکه بهمثابه سندی از حال و هوای این سالها بخواند.
گردآوری این مجموعه بر عهدهی مها دیبا بوده است؛ کاری که فراتر از صرفاً چیدن چند داستان کنار هم است. انتخاب و ساماندهی آثاری از نویسندگان مختلف، با صداها و سبکهای گوناگون، در قالب یک مجموعهی منسجم، نیازمند نگاهی دقیق و سلیقهای ادبی است که بتواند تنوع را حفظ کند بیآنکه از انسجام کلی کتاب بکاهد. از این منظر، «وقتی باغستان دور ما میگشت» نمونهای موفق از این نوع پروژههای گروهی است.
اهمیت این کتاب را نباید تنها در حد و اندازهی ادبی داستانهایش محدود کرد. این مجموعه بخشی از پروژهای بزرگتر از سوی نشر عینک است؛ پروژهای که قصد دارد نویسندگان جوان شهرستانی را از حاشیه به متن ادبیات داستانی ایران بیاورد. در کشوری که بخش عمدهی فعالیتهای نشر و رسانهی ادبی حول تهران متمرکز است، چنین حرکتی میتواند نقشی مؤثر در کشف استعدادهای پنهان و گسترش جغرافیای ادبیات داستانی ایفا کند.
مخاطب این داستانها کیست؟
«وقتی باغستان دور ما میگشت» برای علاقهمندان به داستان کوتاه فارسی، بهویژه کسانی که به دنبال روایتهای واقعگرایانه و نزدیک به زندگی امروز ایران هستند، انتخابی مناسب است. همچنین برای خوانندگانی که میخواهند با صداهای تازه و کمتر شنیدهشدهی ادبیات داستانی آشنا شوند، پیش از آنکه این صداها در سایهی نامهای بزرگ گم شوند، این کتاب فرصتی ارزشمند فراهم میآورد.
در نهایت، شاید بتوان گفت ارزش این کتاب تنها در متن داستانهایش خلاصه نمیشود؛ بلکه در آنچه نمایندگی میکند نیز نهفته است: باوری به اینکه ادبیات داستانی ایران، فراتر از چند نام تکراری، سرمایهای گسترده و ناشناخته در دل شهرهای مختلف دارد. «وقتی باغستان دور ما میگشت» دعوتی است به گوشسپردن به این سرمایه؛ دعوتی که امید است با استقبال خوانندگان، راه را برای جلدهای بعدی این پروژه هموار کند.









یک دیدگاه در “وقتی باغستان دور ما میگشت؛ صدای تازهای از دل قزوین”
توجه به نویسندگان کمتر شناخته شده و جوان کار ارزشمندی است