وقتی پول ندارم چه کتابی می خوانم؟
میدانم از آن حرفهاست که مرغ پخته توی قابلمه خندهاش میگیرد و با زبان فارسی سلیس میگوید: «تو که پول نداری دیگه کتاب خوندنت چیه؟ اصلا با چه پولی میخوای کتاب بخری؟»
خدمت مرغ سخنگو عارضم که اتفاقا کلید این ماجرا کاملا دست خودتان است. یعنی مرغ سخنگو.
همین اولش توضیح بدهم که من جزو آن دسته از آدمهایی نیستم که اینجور مواقع سراغ کتابهای انگیزشی میروند. متاسفانه یا خوشبختانه قانون «جذب» یا «فکر نکن حرکت کن» یا «چطور با خلاقیت پولدار شویم» روی من جواب نمیدهد. اما مرغ سخنگو چرا!
فلذا معلوم است که سراغ کتابهای داستان میروم و به هیچ مقاله و جستاری هم رونمیآورم. اما اگر فکر کردید سراغ داستانهایی میروم که شخصیت اصلی داستان بیپولتر یا گرفتار از من است، زهی خیال باطل!
خیالتان را راحت کنم، من برای فراموش کردن رنج خالی بودن جیب سراغ داستانها و شخصیتهایی نمیروم که بالاخره یک روزی، یکجایی و از یک راهی یک عالمه پول نصیبشان میشود. یعنی کلا از جاده پول میآیم بیرون، هرچند که ثروت داشتن را دوست دارم. اصلا اصل ماجرا هم همین است؛ ثروت. برای همین است که میروم سراغ مرغ سخنگو.
لابد میگویید مرغ سخنگو که افسانه است. زدید توی خال! من وقتی بیپول هستم بیشتر از همیشه افسانه میخوانم. بخصوص افسانههایی که توش مرغهای سخنگو، گنجشکهای رازگو و کبوترهای پیامرسان وجود دارند.

شاید با خودتان بگویید اینها که دیگر خیلی قدیمی و فانتزی و بچگانه است. راست میگویید، ما زیادی بزرگ و جدی شدهایم و ثروتهای زندگی را فراموش کردهایم.
من وقتی افسانه میخوانم یادم میآید اگر برعکس به حرف دیو عمل کنی ماه روی پیشانیات درمیآید، پیرزنی که روزی به چشمت خوار میآمده میتواند در بزنگاه نجاتت دهد، وقتی از جنگل تاریک رد میشوی به هیچکدام از صداهای وحشتناک توجه نکن و فقط پرشتاب به سمت باغ نارنج و ترنج برو، و به صدای مرغک روی شاخه دقیق گوش کن، شاید دارد راز مهمی را به تو میگوید. با افسانهها یادم میآید که جهان تا جهان بوده آدمیزاد با مریضی و جنگ و نداری دست به گریبان بوده و با ساختن داستان نو خودش را از سیاهی به سپیدی رسانده.
با افسانهها به ریش پادشاهانی که قدرتشان را ابدی تصور میکنند میخندم و دلم میخواهد همان پیرمرد ژندهپوشی باشم که عاقبت مرض دختر پادشاه به دست او شفا مییابد. در افسانهها همان دختری هستم که چهل روز دانه دانه سوزنها را از تن جادوشده درمیآورد و رازش را فقط به عروسک سنگ صبور میگوید. همان طوطی سخنگویی میشوم که برای رهایی از قفس خودش را به مردن زد و یاد آن مرغ زیرک میافتم که چون به دام افتاد تحمل بایدش. باز هم بگویم؟
آها، وقتش است بگویید گیرم حرفت درست، حالا وسط بیپولی چطور کتاب افسانه و قصه بخریم؟ راستش برای شنیدن قصهها و افسانههای قدیمی لازم نیست حتما کتاب بخرید. کافی است مسنترین فرد خانواده، یا دوروبریهایتان یا حتی اهل محلتان را پیدا کنید و ازش بخواهید که قدیمیترین قصهای را که یادش است بگوید. کمی که فکر کند حتما یک قصه یادش میآید. شاید هم یک قصه ناب که تابهحال نشنیدهاید.
از من میشنوید آن قصه را حتما یادداشت کنید. خدا را چه دیدید شاید یک روزی از همین کار یک گنجینه حسابی از قصههای قدیمی گردآوری و چاپ کردید و پول هم از آن به دست آوردید.
بفرمایید، چاره بی پولیتان هم پیدا شد!
وقتی حالم خوب نیست چه کتابی میخوانم؟




