نشخوار رویاها؛ روایت یک تبعیدی از مهاجرت، بازگشت و وطن
نشخوار رویاها روایتی صمیمی و تأثیرگذار از زندگی «آریل دورفمن»، نویسنده و فعال حقوق بشر شیلیایی، است که پس از کودتای ۱۹۷۳ و روی کار آمدن حکومت نظامی آگوستو پینوشه، ناچار به ترک وطن شد. او در این کتاب از سالهای تبعید، دوری از خانه، زندگی میان چند زبان و چند فرهنگ، و تلاش برای حفظ آرمانهای سیاسی و انسانی خود سخن میگوید. این اثر تنها یک زندگینامه نیست؛ بلکه تأملی عمیق درباره هویت، وطن، حافظه، زبان و بهای آزادی است.
اگر به خاطرهنویسی، مموآر، تاریخ معاصر آمریکای لاتین یا موضوعاتی مانند تبعید، هویت و حافظه علاقهمند باشید، نشخوار رویاها یکی از نمونههای شاخص مموآر سیاسی و ادبی معاصر به شمار میرود. درعینحال، کتاب بیش از آنکه دربارۀ سیاست باشد، دربارۀ این پرسش است که انسان چگونه پس از از دست دادن وطن، همچنان هویت و رؤیاهای خود را زنده نگه میدارد.
خلاصۀ کوتاه
دورفمن که از نزدیکان دولت سالوادور آلنده بود، پس از کودتای پینوشه مجبور به فرار از شیلی میشود. سالهای طولانی تبعید، او را از آرژانتین به پاریس، آمستردام و در نهایت آمریکا میکشاند. در تمام این سالها، رؤیای بازگشت به وطن با اوست، اما هنگامی که پس از بازگشت دموکراسی دوباره به شیلی بازمیگردد، درمییابد که هم کشور تغییر کرده و هم خودش. کتاب، روایت این کشمکش میان گذشته و حال، میان تعلق و بیگانگی، و میان رؤیا و واقعیت است.
کتاب به سه بخش تقسیم شده است. «رسیدنها» دربارۀ شکلگیری هویت دورفمن در میان جابهجاییهای جغرافیایی، فرهنگی و زبانی است؛ از کودکی و تجربۀ زندگی میان آمریکا، آرژانتین و شیلی تا رسیدن به شیلی و پیدا کردن حس تعلق به آن. اما «رسیدن» در اینجا هرگز به معنای یافتن یک خانۀ کاملاً ثابت نیست. هر رسیدن، هویتی تازه و گاهی زبانی تازه به او میدهد و او را بیش از پیش به انسانی میان دو یا چند جهان تبدیل میکند.
«بازگشتها» قلب عاطفی کتاب است: رؤیای بازگشت به شیلی پس از تبعید و تلاش برای دوباره پیدا کردن خانه. دورفمن سالها با این تصور زندگی کرده که روزی بازخواهد گشت و تبعید پایان خواهد یافت. اما بازگشت، آنطور که در خیال ساخته بود، اتفاق نمیافتد؛ وطن تغییر کرده، خودش تغییر کرده و فاصلهای میان وطنِ بهیادمانده و وطنِ واقعی شکل گرفته است. حتی پس از پایان دیکتاتوری و بازگشت در ۱۹۹۰، ماندن در شیلی دوام نمیآورد و شش ماه بعد دوباره کشور را ترک میکند.
«کوچها» مواجهه با حقیقت تلخ تبعیدی است که شاید دیگر بازگشت نهایی برایش وجود نداشته باشد. کوچ دیگر صرفاً حرکت از یک کشور به کشور دیگر نیست؛ به بخشی از هویت او تبدیل شده است. دورفمن در میان شیلی، آمریکا، زبان اسپانیایی و انگلیسی و خاطرات گذشته زندگی میکند و سرانجام خود را نوعی انسان «میانجهانی» میبیند؛ کسی که نه میتواند گذشته را کاملاً پس بگیرد و نه میتواند از آن جدا شود. در این بخش، تبعید از یک وضعیت موقت به شیوهای از بودن در جهان تبدیل میشود.
این کتاب با چنین ساختار و تجربهای با بیانی روشن حس و حال مهاجر و مهاجرت را به تصویر می کشد. لحن آن احساسی است اما احساساتی نیست و به خوبی درک میکنید که نویسنده با حال و سرنوشتش به صلح رسیده است. با توجه به اینکه مدتهاست موضوع مهاجرت در میان ایرانیان داخل و خارج پررنگ بوده، خوب است کتاب را از دید این موضوع بررسی کنیم.

مهاجرت اختیاری؛ وقتی رفتن هنوز انتخاب است
دورفمن از کودکی با جابهجایی میان کشورها و زبانها آشناست. خانوادهاش ابتدا از آرژانتین به آمریکا و سپس به شیلی رفتند؛ بنابراین «خانه» برای او از همان ابتدا مفهومی ثابت و یکدست نیست. این جابهجاییهای اولیه، برخلاف تبعید بعدی، با انتخابها و شرایط خانوادگی همراهاند.
این بخش از زندگی او یک پرسش مهم ایجاد میکند: «اگر با انتخاب، خانهمان را ترک کنیم، آیا میتوانیم روزی دوباره به آن برگردیم؟»
در مهاجرت اختیاری، هنوز تصور میکنیم وطن جایی است که میتوانیم هر وقت خواستیم به آن بازگردیم. «خانه» در ذهن مهاجر باقی میماند، حتی وقتی خودش هزاران کیلومتر از آن فاصله گرفته است.
مهاجرت اجباری؛ وقتی «رفتن» دیگر انتخاب نیست
کودتای ۱۹۷۳ همهچیز را تغییر میدهد. دورفمن، که با دولت سالوادور آلنده همکاری داشت، مجبور میشود شیلی را ترک کند. ابتدا به آرژانتین میرود و بعد سالهایی را در فرانسه، هلند و آمریکا میگذراند. این دیگر مهاجرت نیست؛ تبعید است. تفاوت این دو بسیار بنیادی است.
مهاجر ممکن است دلتنگ وطن باشد؛ اما تبعیدی، وطن را از دست داده است. به همین دلیل، در سالهای تبعید، بازگشت به شیلی برای دورفمن تبدیل به یک رؤیای مرکزی میشود. او سالها با تصور بازگشت زندگی میکند؛ بازگشتی که قرار است چیزی را در زندگیاش کامل کند.
اینجاست که عنوان کتاب معنای عمیقتری پیدا میکند. او در سالهای تبعید با خاطره و رؤیای بازگشت تغذیه میکند.
تراژدی اصلی: وطنِ واقعی با وطنِ ذهنی یکی نیست
به نظرم مهمترین لایه کتاب دقیقاً اینجاست. دورفمن فقط از یک کشور دور نشده است؛ کشوری که در ذهنش ساخته نیز به مرور از کشور واقعی جدا شده است. هفده سال بعد، در ۱۹۹۰، پس از پایان حکومت پینوشه، بالاخره به شیلی بازمیگردد.
اما با یک تناقض دردناک مواجه میشود. او تمام سالهای تبعید را صرف رؤیای بازگشت به شیلیِ خودش کرده بود؛ ولی شیلی در این مدت تغییر کرده بود. خودش هم تغییر کرده بود.
کشوری که به آن بازمیگردد، همان کشوری نیست که در حافظهاش نگه داشته بود. حتی خود او دیگر همان آدمی نیست که روزی مجبور به ترک آن شده بود.

بازگشت، پایان تبعید نیست
این شاید تلخترین کشف کتاب باشد: گاهی ممکن است به وطن برگردی، اما نتوانی دوباره حس کنی که «در خانه» هستی.
دورفمن در بازگشتش متوجه میشود که میان او و کسانی که در تمام سالهای دیکتاتوری در شیلی ماندهاند، شکافی ایجاد شده است. تجربۀ تبعید، تجربۀ ماندن، و خاطرات این دو گروه از گذشته، یکسان نیستند. حتی بعضی از هموطنانش به تبعیدیانی که کشور را ترک کرده بودند، با نوعی بیاعتمادی یا رنجش نگاه میکنند.
از طرف دیگر، شیلیِ پس از دیکتاتوری هم آن آرمانشهری نیست که دورفمن سالها در ذهنش ساخته بود. کشور به سمت دموکراسی رفته، اما جامعهای که او میبیند با رؤیای سیاسی نسل او فاصله دارد؛ ترس، نابرابری و سازشهای سیاسی همچنان وجود دارند.
بنابراین بازگشت به جای اینکه زخم تبعید را درمان کند، تبعید دیگری ایجاد میکند. تبعید از وطن ذهنی. مهاجرِ بازگشته، دیگر نه کاملاً مهاجر است و نه کاملاً بومی. این همان چیزی است که کتاب را فراتر از یک خاطرات سیاسی میبرد.
دورفمن در نهایت در موقعیتی «بینابینی» قرار میگیرد. نه میتواند گذشته را پس بگیرد، نه کاملاً با وطن جدیدش یکی شده و نه دیگر میتواند با خیال بازگشت به وطن قدیمی زندگی کند.
حتی زبان هم در این میان مسئله میشود. دورفمن میان انگلیسی و اسپانیایی زندگی کرده و زبان برایش فقط ابزار ارتباط نیست؛ بخشی از مسئلۀ هویت و تعلق است.
جمعبندی
نشخوار رویاها را میتوان بیش از آنکه صرفاً خاطرات یک نویسنده و تبعیدی سیاسی دانست، روایتی صادقانه از معنای مهاجرت، تبعید، دلتنگی، بازگشت و از دست دادن وطن دانست. دورفمن بدون آنکه تجربۀ مهاجرت را رمانتیک یا تراژیکنمایی کند، پیچیدگیهای آن را از نزدیک نشان میدهد: از هیجان و امکانِ رفتن، تا دردِ ناگزیرِ جدا شدن، رؤیای بازگشت و در نهایت مواجهه با این حقیقت که شاید وطنی که سالها در ذهنمان حفظ کردهایم، دیگر در دنیای واقعی وجود نداشته باشد.
یکی از ارزشمندترین جنبههای کتاب همین صداقت است. مهاجرت فقط داستان موفقیت، آزادی، فرصتهای تازه و ساختن یک زندگی بهتر نیست؛ داستان از دست دادن، دوپارگی هویت، دلتنگی، احساس بیگانگی و گاهی حتی ناامیدی از بازگشت هم هست. دورفمن نشان میدهد که مهاجر ممکن است از جغرافیایی به جغرافیای دیگر برود، اما بخشی از وجودش همچنان در گذشته، در زبان، در خاطرات و در وطنی که ترک کرده باقی بماند.
برای ما ایرانیان که مهاجرت و تبعات آن در سالهای اخیر به تجربهای بسیار گسترده تبدیل شده است، خواندن چنین روایتی میتواند فرصتی برای دیدن مهاجرت از زاویهای کمتر شنیدهشده باشد؛ نه از دریچۀ تصویرهای آرمانی و موفقیتهای مهاجران، بلکه از منظر واقعیت پیچیده و انسانیِ مهاجرت.
به همین دلیل، خواندن نشخوار رویاها را بهویژه به ایرانیان مهاجر و کسانی که به مهاجرت فکر میکنند یا به تجربۀ مهاجرت علاقهمندند توصیه میکنم. این کتاب قرار نیست به ما بگوید مهاجرت خوب است یا بد؛ بلکه کمک میکند بفهمیم مهاجرت واقعاً چه چیزی را از ما میگیرد، چه چیزهایی به ما میدهد و چرا حتی پس از سالها، مسئلۀ «خانه» میتواند همچنان یکی از عمیقترین پرسشهای زندگی یک مهاجر باقی بماند.
پیشنهاد مطالعه: همسرایان کنار رود









یک دیدگاه در “نشخوار رویاها؛ روایت یک تبعیدی از مهاجرت، بازگشت و وطن”
سپاس ازین معرفی خوب