واژههای سحرآمیز رمان «این در باید بسته بماند»
«این در باید بسته بماند» رمانی کوتاه است به قلم محمد قاسمزاده. قاسمزاده نویسنده، محقق و منتقد ادبی و برنده جایزه پائولو کوئیلو است که آثار متعددی از او منتشر شده است. از آن جمله میتوان به «مردی که خواب میفروخت»، «توفان سال موش»، «گفتا من آن ترنجم» و «چیدن باد» اشاره کرد.
قاسمزاده در این رمان، که میتوان آن را در ژانرهای تاریخی، تخیلی و ماجرایی قرار داد، داستانی روان و خوشخوان را در ۱۶۷ صفحه تالیف کرده است که علیرغم ظاهر ساده و روان و حجم کم آن، کتابی است با مضامین پنهان، مملو از نماد و اسطوره و افسانههای کهن که درک صحیح و برداشت عمیق این داستان تنها با چندباره خواندن آن و تدقیق و تحقیق ممکن است.
در این قسمت به توضیح چند کلیدواژهی مهم میپردازیم که در سراسر کتاب از آنها یاد شده است. واژههای سحرآمیزی که بار معنایی داستان را به دوش میکشند و هریک بر مفهومی فراتر از صورت ظاهریشان دلالت دارند.
۱) اعداد: اعداد در این داستان نقش مهمی دارند. اعداد سه، چهار و هفت. کتاب هفت فصل دارد. وقایع چهار فصل از آن در زمان حال و در تهران کنونی (سال ۱۳۹۹) رخ میدهد و سه فصل دیگر نوعی بازگشت به گذشته را به تصویر میکشد و یا در حقیقت، برپایه نظریهی تناسخ تدوین شده است. همچنین، خانه نیاکان در طبقه هفتم مجتمع هفت اورنگ واقع شده است. آپریس هر هفته به کاخ فرعون میرود و از هفتاد پلهی کاخ صعود میکند و سه پله مانده به ایوان بزرگ مقابل نِفِر زانو میزند.
در فصل پنجم، فریماه برای خرید لباس از خانه خارج میشود و با سه ساک دستی پر از لباس برمیگردد. فریماه و تورج در پارک از سه پله پایین میروند. فرشته، خواهر فریماه، که به بیابانهای اطراف سمنان رفته و از خرابهها عکس گرفته است میخواهد سه تابلو به مجموعهی بیابانیهایش اضافه کند. در فصل هفتم میخوانیم که از آشنایی تورج و فریماه چهارماه و ده روز میگذرد و همچنین فرشته در طبقه چهارم زندگی میکند.
عدد هفت نماد کمال، نظم کیهانی و راز است و از دیدگاه نمادشناسی، هفت یعنی رسیدن از پراکندگی به نظم کامل. فریماه و تورج در زندگیهای گذشته، یا بهعبارت بهتر در سه زندگی قبلی خود، بهنحوی سرگردان و ناکام بودند، اما در زندگی فعلی خود و پس از آنکه فریماه موفق میشود تورج را برای عبور از دروازه با خود همراه کند، از سرگشتگی و پراکندگی به نوعی نظم و ثبات میرسند. عدد سه نماد آسمان و روح است و عدد چهار نماد زمین و ماده. هفت حاصل پیوند این دو (سه و چهار) است و بر اتصال جهان مادی و معنوی دلالت دارد.
تورج و فریماه در سرگذشتهای پیشین خود، در سه دوران مختلف که مربوط به گذشتههای دورند (قرن ششم قبل از میلاد، قرن سیزده میلادی و قرن دهم هجری شمسی) در دورههایی زیستهاند که از منظر خوانندهی امروزی، رازآلود و ناملموساند و گویی نه به این زمین خاکی، بلکه به آسمان و ماورا مربوطاند و هنگامی که به زمان حال و به تهران معاصر برمیگردند (که در چهار فصل از هفت فصل کتاب به آن پرداخته شده است) به زندگی ملموس و زمینی رجعت میکنند.
۲) بناتالنعش: در کتاب بارها از «بناتالنعش» صحبت شده است و البته بین بناتالنعش و اعداد سه و چهار و هفت رابطهای ناگستنی وجود دارد. بنات النعش نام دو صورت فلکی و نیز اصطلاحی است در ادبیات. در نجوم، بناتالنعش شامل دو مجموعه از ستارگان در نیمکره شمال آسمان و حول قطب است که آنها را در عربی «بنات النعش صغری» و «بناتالنعش کبری» و در فارسی «بنات نعش کوچک» و «بنات نعش بزرگ» نامیدهاند.
این نام همچنین به اروپا راهیافته و به صورت Benetnash درآمده است. این دو صورت فلکی جزو دو صورت فلکی بزرگتر به نامهای دب اصغر و دب اکبر هستند و بر همین أساس، صورتهای فلکی دب اصغر و دب اکبر را نیز بناتالنعش نامیدهاند. از نامهای مشهور این دو صورت فلکی در زبان فارسی، «هفتورنگ» یا «هفت اورنگ» است که به صورت هفت اورنگ مهین و هفتاورنگ کهین به کار رفته است.
۳) موتورسواران و فلسفه کثرت و وحدت: موتورسوارانی که بهرام گرگین هنگام غروب از ایوان خانهاش میبیند (صفحه ۵) معنای خاصی دارند. یعنی نویسنده با به تصویر کشیدن این موتورسواران، تنها به توصیف منظرهای دیدنی بسنده نکرده است. موتورسوارانی با لباسهای سیاهرنگ، کلاه ایمنی سیاهرنگ و موتورهایی به همین رنگ در خیابان از شمال به جنوب و از جنوب به شمال بارها در هم ادغام میشوند و به شکل واحد درمیآیند و از کثرت به وحدت میرسند و سپس مجدداً از هم جدا میشوند.
این موتورسوارها که بعدا در خانه فرشته، خواهر فریماه، هم در یکی از تابلوهای نقاشی او دیده میشوند (صفحه ۶۴) و اتفاقاً تعدادشان نیز هفت است و همچنین حرکت نمادین آنها حین سواری، اشاره دارد به فلسفه کثرت و وحدت که یکی از ایدههای مهم در فلسفه و عرفان است و عمدتاً توسط ابن عربی و ملاصدرا به آن پرداخته شده است.
کثرت به تعدد موجودات و آفریدهها اشاره دارد و وحدت به معنای آن است که در ورای همهی این تفاوتها، یک حقیقت یا اصل مشترک وجود دارد. با اینکه دنیا پر از تفاوت و گوناگونی است، اما همهی اینها در نهایت از یک سرچشمهاند و به یک حقیقت برمیگردند، یا بهقول ابن عربی: «جهان مثل آینهای از خدا است و موجودات مختلف جلوههای متفاوت یک حقیقتاند».
۴) چپ و راست: در کتاب، بارها به واژههای چپ و راست برمیخوریم: «آن مرد یا حاصل وحدت هفت مرد، خودش را روی زمین کشید و سر خورد و رفت به سمت چپ.» (صفحه ۶)، «با دست سمت چپ نیمکت را نشان داد.» (صفحه ۷)، «زن پای راست را روی پای چپ انداخت.» (صفحه ۷)
راست نمادی است از نظم و قدرت و خیر و چپ نمادی است از ناشناختهها، احساس، تاریکی، شهود و جنبهی زنانهی روان. مردان در این داستان (تورج، آپریس، نورمان و میرعماد) مظهر خیر و نماد عقلاند، زندگیشان از ثبات و نظم برخوردار است و طبق قاعدهای نانوشته، در حاشیهی امن دنیای خود روزگار سپری میکنند تا زمانی که زنانی عاشقشان میشوند (فریماه، نِفِر، فریدا و فلورا) و آنگاه است که علیرغم میلشان و ناخواسته قدم به دنیای مبهم و ناشناختهی عشق میگذارند و اسیر سحری زنانه میشوند.
در همهی فصول این کتاب نوعی روح غالب زنانگی حاکم است؛ زنان در این داستان از طبقات بالای جامعه و عمدتاً زنانی قدرتمند و قاطع هستند. در مقابل، مردان از طبقات متوسط و پایین جامعه و غالباً مقهور، ترسو، محافظهکار، منطقی و قانع و البته بلاتکلیفاند.
۵) بهرام گرگین: بهرام گرگین که در فصل اول، سوم و پنجم از او نام برده می شود در حقیقت، هترونوم نویسنده (محمد قاسمزاده) است. هترونوم اصطلاحی است که فرناندوا پسوآ، شاعر و نویسندهی پرتغالی، ابداع کرده است و کمابیش به معنای نام مستعار است و در معنای دقیقتر بهمعنای نقابی است که نویسنده برای خود انتخاب میکند تا از پسِ آن بتواند به فصول مختلف کتابش سَرَک بکشد و خودی نشان بدهد.
«بهرام» و «گرگین» هردو از شخصیتهای شاهنامهاند. بهرام گرگین و ماریا(ن) ظاهراً همسایه یا دوست تورج نیاکاناند. تورج در فصل پنجم کتاب، هنوز از ماهیت واقعی فریماه با خبر نیست و حتی نمیداند نام خانوادگی او چیست. اما بهرام گرگین از پیشینهی محبوبش، ماریا(ن) با خبر است: «به یاد بهرام گرگین که افتاد، زیر لب گفت بهرام لااقل پیشینهی ماریان یا ماریا را میداند. آنها از تابلو اوژن دولاکروا بیرون آمدهاند. ماریان هم داستان زندگیاش را برای او تعریف کرده است …» (صفحه ۱۱۶)
درحقیقت، بهرام گرگین هم چیزی از ماریا نمیداند! چون حتی مطمئن نیست نام محبوبش «ماریا» است یا «ماریان»! و ماریا از تابلوی اوژن دولاکروا بیرون آمده است. یعنی شخصیتی است اثیری و ناملموس و دستنیافتنی! پس همانقدر که بهرام گرگین ماریا(ن) را میشناسد، تورج نیاکان هم فریماه پیرنیا را میشناسد.








