آنها با جنگ ناپدید نشدند!
طبل حلبی را چند روز پیش و بعد از سه بار تلاش ناموفق دوباره شروع کردم و اینبار تا انتها ادامه دادم. آخرین بار سی صفحه یا کمی بیشتر خوانده بودم و پیش نرفته بود. شروع این رمان بسیار کار را سخت میکند. یعنی همین که فصل اول را آغاز کنید وارد سختترین قسمت این کتاب شدهاید. فصل دوم هم به راستی سخت است اما همه چیز از فصل سوم عوض میشود. گونتر گراس شما را به شهری میبرد که گاهی آلمان است، گاهی لهستان و گاهی هیچ کدام نیست، صرفا اروپاست و در میانه جنگ، آشوب و جنایت.
حالا که این کتاب تمام شده و میخواهم دربارهاش یادداشتی بنویسم، اولین مسالهام این است که چند ساعت گذشته دلتنگ پرگوییها و شرح و تفصیلها و ماجراهای اسکار شدهام. برای چیزهایی که تعریف میکند و هیچ راهی برای صحتسنجی حرفهایش نیست، اما شما را به داستانسراییاش عادت میدهد.
هر قصه که تمام میشود و هر کدام از اطرافیان اسکار که میمیرند یا کشته میشوند با خودتان میگویید کافیست، اما او ادامه میدهد، انگار میداند ظرفیت شنیدن از بدبختیها و مرگها و نکبت جنگ در شما بیشتر از این حرفهاست، چون بشر بسیار بیش از این را تجربه کرده و باز زندگی را ادامه داده است.
اسکار ماتزرات گورزایی است که در یک آسایشگاه بستری شده و به واسطه یکی از پرستارانش خاطرات خود را مینویسد. او ادعا میکند که از سهسالگی تصمیم گرفته دیگر رشد نکند، در واقع میخواهد ما اینطور تصور کنیم که او گورزا نیست، بلکه یک ویژگی بخصوص دارد و آن بازایستادن خودش از رشد است. طبل حلبی اسباببازی و مهمترین دارایی اسکار است که همهجا با اوست و موجب زیر و زبر شدن زندگی او میشود. او طبلهای بسیاری را درب و داغان کرده و باز به یک طبل نوی دیگر دست پیدا کرده و بر آن کوبیده و آشوب به پا کرده است.
داستان شرح سی سال زندگی اسکار است که برای درک دقیق شخصیتش ماجرا را با آشنایی مادربزرگ و پدربزرگش شروع میکند و برای اینکار فلسفهای میبافد:
«داستانم را از بسیار پیش از خودم شروع میکنم، زیرا معتقدم که اگر کسی حوصله نداشته باشد که پیش از صحبت از تولد خود دستکم از یک پدربزرگ و یک مادربزرگ خود یاد کند نباید به شرح زندگی خودش بپردازد.» (صفحه 12)
سپس با تولد اسکار ما با جزئیات زندگی او و مادر و پدر و معشوقهی مادرش و همسایهها و آدمهایی که حتی خود اسکار هم کاملا با آنها مانوس و مالوف نشده یا حتی در مواردی چهرهشان را ندیده، آشنا میشویم. روایت کردن اسکار با طنزی تلخ همراه است و به آهستگی پیش میرود و دوران تلخ جنگ جهانی دوم را برایمان شرح میدهد.
طبل حلبی حافظه آلمان/اروپا را یکبار از نگاه اسکار مرور میکند؛ او با قدی کمتر از یک متر ناظری است که به ویژگیهای تند و غیرانسانی آلمان یا به عبارتی اروپای قبل از جنگ، حین جنگ و پس از جنگ طعنه میزند و خودش را به جهت تاکید بر وضعیت جسمانیاش مسئول هیچچیز نمیداند. درست همانطور که جنایات تاریخی مسئول معلومی پیدا نمیکند.
گونترگراس در تمام داستان به دقت شخصیت و ویژگیهای بدنی اسکار را در مشت خود حفظ میکند و آنقدر دقیق این قواره کوتاه و زاویه دید او را خوب شکل میدهد که بیش از ماجراها، از این دقت او در حفظ موقعیت قهرمان داستانش به شگفتی میآیید. شخصیت اسکار از آنجا که وحشتناکترین حادثهها را به طنزی سیاه میآلاید نامعقول به نظر میآید اما حقیقت نیز چیزی غیر از این نیست. وقتی خشونت عریان میشود و جان آدمی به راحتی به سخره گرفته میشود صحنههایی خندهدار و البته آزاردهنده شکل میگیرند.

گراس با همین شگرد به خوبی نشان میدهد که جنایات نازیسم ناگهان به جامعه وارد نشده است، بلکه شر و شیطانصفت شدن آدمی چیزی است که به مرور و از دل زندگی روزمره بیرون میآید. او با قد و قواره کوتاه اسکار به همه جا سرک میکشد و میبیند که چگونه شر ناگهان به جامعه تزریق نشده است بلکه ظهور آن به شکلهای متفاوت و البته در همهجا بوده و اتفاقا مانده و پوسیده و متعفن است و حادثهای استثنایی نیست.
اسکار در دوران رشد نازیسم و به قدرت رسیدن آن تصمیم میگیرد سهساله و کوتاهقد باقی بماند. او قربانی میشود، شاهد بسیاری از جنایات است و خود نیز دست به جنایت میزند. گونترگراس نازیها را توصیف نمیکند، بلکه دربارهی چیزی خطرناکتر مینویسد، مردم معمولی، و زندگی معمول، دربارهی پدر و مادر و همسایه و کاسبی که خودشان را بیتقصیر میدانند، او زندگی درهمتنیده و موذیوار مردم معمولی را زیر و رو میکند و به این ترتیب شوکی به خواننده وارد میشود: اعضای حزب آدمهای ویژهای نبودند و بدتر از آن، آنها با جنگ ناپدید نشدند!
گونتر گراس وقایع وحشتناک اروپای جنگزده را آنچنان دقیق و تاریخی وصف نمیکند، بلکه ماجراها را از نگاه اسکار میبیند، که از سهسالگی تصمیم گرفته رشد نکند و جیغی شیشهشکن دارد. ما ممکن است بتوانیم توقف رشد اسکار را همان گورزا بودنش تلقی کنیم، که البته خود اسکار نمیخواهد فکر کنیم گورزاست و دوست دارد کوتاه بودنش را به حساب دیگری بگذاریم، توانایی او در توقف رشدش؛ اما جیغِ شیشهشکن اسکار ویژگیای است که پذیرفتنش این رمان را به دستهبندی رئالیسم جادویی میبرد.
هرچند گراس با استفاده از این عناصر غیرواقعی در داستان ابدا نمیخواهد خواننده را با توانایی جادویی شخصیت اسکار شگفتزده کند، بلکه این موضوع دستاویزی است برای آشکار کردن وضعیت اجتماعی اروپا؛ از سویی تمرکز بر روایت عجیب، تلخ، گزنده و همزمان طنزآلود طبل حلبی، آن را در شیوهی بیان گروتسک نیز جای میدهد.
روایت نویسنده در طبل حلبی، گاه ترسناک، گاه تکاندهنده، گاهی شوخی و گاه جدی میشود، اما هیچکدام از حرفهایی که میزند طوری نیست که نتوانیم باور کنیم. گونتر گراس گذشته را یکبار دیگر اجرا میکند، ما را میخنداند اما قلبمان را به درد میآورد، او مدام آدمها و خاطرات را مرور میکند، همانگونه که ما مدام مرور میکنیم و رنج میکشیم و ادامه میدهیم.
شروع طبل حلبی سخت است اما اگر بتوانید آن را ادامه بدهید ترجمه سروش حبیبی آن را خواندنی میکند، هرچند معلوم است نویسنده بازیهای زبانی نیز داشته که با راهنماییهای مترجم در پانوشت صفحات به بعضی از آنها پی میبریم.
پیشنهاد مطالعه: سولژنیتسین؛ نویسندهای که اتحاد جماهیر شوروی را به زانو درآورد









یک دیدگاه در “آنها با جنگ ناپدید نشدند!”
آفرین بر شما که رمانهای سخت میخوانید و راجع بهشان مینویسید