از صمیم قلب
بهترین نامههای عاشقانه
در سال 2015، همزمان با روز ولنتاین، شرکت بیمه عمر«بیگل استریت» با برگزاری یک نظرسنجی از ۱۰۰۰ نفر خواست تا «بهترین نامههای عاشقانهی تاریخ» را انتخاب کنند.
در صدر این فهرست، که ازقضا همگی شامل نامههایی از طرف مردان خطاب به زنان است، یادداشت «جانی کش» برای همسرش «جون کارتر» به مناسبت شصتوپنجسالگی او قرار دارد.
نوشتهی کش دلپذیر و صمیمانه است:
«ما پیر میشویم و به هم عادت میکنیم. مثل هم فکر میکنیم. ذهن هم را میخوانیم. بیآنکه بپرسیم، میدانیم دیگری چه میخواهد. گاهی کمی یکدیگر را آزرده میکنیم. شاید گاهی هم حضور یکدیگر را بدیهی و عادی تلقی کنیم. اما هرچندوقت یکبار، مثل امروز، که در اینباره عمیق میشوم، درمییابم چه سعادتمند بودهام که زندگیام را با بهترین زنی که تا به حال دیدهام، شریک شدهام.»

اما آیا این نامه بهترین نامهی عاشقانهی تاریخ است؟
با عرض پوزش از «بیگل استریت» و ۱۰۰۰ شرکتکنندهی نظرسنجیشان، پاسخ منفی است.
در ادامه پنج مورد از نمونههای محبوب ما (روزنامهی گاردین) را خواهید دید. ما حتی موفق شدیم چند نمونه از نامههای نوشتهشده از سوی زنان را هم پیدا کنیم.
۱۸ می ۱۹۱۷: نامهی کاترین منسفیلد به جان میدلتون موری
«عزیز دلم،
گمان مبر که چون این نوشته را در دفتر خصوصیات مییابی، پا را از گلیمم فراتر گذاشتهام و بیاجازه سراغ دفترت رفتهام. میدانی که چنین نکردهام؛ ولی نامهی عاشقانه را کجا باید میگذاشتم؟ چرا که امشب سخت مشتاقم برایت نامهای عاشقانه بنویسم. تو با من عجین شدهای؛ گویی تو را نفس میکشم، میشنوم و تو را درون خودم و جزئی از خودم حس میکنم.
امروز بعدازظهر که برای صرف چای آمدی، یک نان «بریوش» برداشتی، آن را دو نیم کردی و با دو انگشت، خمیرِ میانش را کمی نرم کردی. تو همیشه با نانهای گرد و شیرین یا هر تکه نانی همین کار را میکنی؛ این عادتِ خاصِ توست، و در آن حال، سرت را کمی به یک سو کج میکنی.
وقتی چمدانت را باز کردی، عروسک نمدی قدیمیات، یک کتاب فرانسه و یک شانه را دیدم که همگی شلخته و نامرتب داخل آن بودند. گفتی: «تیگ، من فقط سه تا دستمالجیبی دارم.»
چرا آن خاطره باید برایم تا این حد شیرین باشد؟
دیشب، یک لحظه، پیش از آنکه به رختخواب بروی، کاملاً برهنه ایستاده بودی و درحالیکه کمی به جلو خم شده بودی، حرف میزدی. فقط یک آن بود. دیدمت. بسیار دوستت داشتم، و با چه لطافتی بدنت را دوست میداشتم.
آه، عزیزم! منظورم در این لحظه «شور شهوت» نیست. نه، صحبت از حس دیگری است که باعث میشود تکتک اجزای وجودت برایم چنین گرانبها باشند: شانههای نرمت، پوست گرم و لطیفت، گوشهایت که مثل صدفها سردند، رانهای کشیدهات و کف پاهایی که دوست دارم میان کف پاهایم بگیرمشان، لمس شکمت و آن کمر باریک و جوانِ تو. درست زیر آن استخوانی که در پشت گردنت بیرون زده، خال کوچکی داری.
بخشی از این احساس لطیف به خاطر جوانی ماست؛ من عاشق جوانی تو هستم؛ اگر خدا بودم، تاب نمیآوردم که حتی باد سردی لمسش کند.
میدانی، دنیا پیش روی ماست و کارهای بزرگی انجام خواهیم داد. من به خودمان ایمان کامل دارم. و عشقم به تو چنان کامل و عمیق است که گویی تا ژرفای جان، آرام و خاموشم. جز تو کسی را معشوق و یار نمیخواهم و تنها به تو وفادار خواهم ماند.
من تا ابد از آنِ تو هستم.
تیگ.»

پاییز ۱۹۳۰: نامهی زلدا فیتزجرالد به اف. اسکات فیتزجرالد
«عزیزم، من عاشق این شبهای مخملیام. هرگز نتوانستهام تصمیم بگیرم که تو را در آن نیمهروشناییهای اصیل ابدی که با روز درهم میآمیزد بیشتر دوست دارم یا در هیاهوی سراسر معنوی نیمهشب یا شاید در اوج روشنایی ظهر. به هر حال، من تو را بیشتر دوست دارم و تو محض خاطر اینکه به من زنگ بزنی امشب زنگ زدی – من دو ساعت روی آن سیمهای تلفن (همچون بندبازی) راه رفتم، بعد از اینکه عشق تو را چون چتری در دست گرفتم و توانستم تعادلم را حفظ کنم.»

۱۶ مارس ۱۹۵۰: نامهی دیلن تامس به کیتلین تامس
««کت»، گربهی من، کاش برایم مینوشتی، آه کت، عشق من. اینجا برخلاف ظاهر نشانیای که در بالای کاغذ نوشته شده، یک پاتوقِ سطحپایین، قمارخانه یا میخانه نیست؛ بلکه دفتر محترمانه و آبرومند استادان دانشگاه شیکاگو است. دوستت دارم. این تنها چیزی است که میدانم. اما این را هم میدانم که دارم در خلأ مینویسم: همان نوع خلأ هولناک و ناشناختهای که درست همین حالا میخواهم پا به آن بگذارم.
دارم به آیووا، ایلینوی، آیداهو و ایندیانا میروم؛ مکانهایی که اگرچه نامشان را غلط نوشتهام، اما روی نقشه وجود دارند. تو اما نیستی. آیا مرا فراموش کردهای؟ من همان مردیام که میگفتی دوستش داری. من در آغوشت میخوابیدم؛ یادت هست؟ اما تو هیچوقت نامهای نمینویسی. شاید دیگر به یاد من نیستی. من اما هرگز تو را از یاد نمیبرم.
دوستت دارم. حتی یک لحظه هم در این روزهای کریه و زجرآور نیست که با خودم نگویم «همهچیز درست میشود. به خانه برمیگردم. کیتلین دوستم دارد. من کیتلین را دوست دارم.» اما شاید تو فراموش کرده باشی. «کتِ» من، اگر فراموش کردهای یا دیگر علاقهای به من نداری، لطفاً بگو تا بدانم. دوستت دارم.
دیلن»

۲۶ اوت ۱۹۰۸: نامهی ادیت وارتون به دابلیو. مورتون فولرتون
«عزیزم، نمیخواهی بگویی این سکوت چه معنایی دارد؟
چند روز پیش نامههایت را دوباره خواندم و باورم نمیشود مردی که آنها را نوشته، حقیقتا آن احساسات را در دل نداشته و زنی که نامهها خطاب به او نوشته شده است را آنقدر نمیشناخته که به عشق و شجاعتش اعتماد کند، و ترجیح داده او را در این بلاتکلیفیِ دردناک رها سازد.
چه چیز باعث چنین تغییری شده؟ آه، مهم نیست چه باشد، فقط به من بگو!
اگر تنها علتش را میدانستم، میتوانستم با شجاعت زندگیام را از سر بگیرم، چرا که آن ماهها برای تو هر معنایی که داشتند، برای من موهبتی بزرگ بودند و وجودم را سرشار میکردند، و من هنوز بابت آن روزها مسرور و قدردانم!
تو مرا از رخوتی طولانی، از تن دادنِ ملالانگیز به قیدوبندهای مرسوم، و از نادیده گرفتنِ بیهودهی خویشتن بیدار کردی. اگر ناشی و الکن بودم، به این خاطر بود که، به معنای واقعی کلمه نیمی از وجودم در خواب بود.»

۲۱ ژانویه ۱۹۲۶: نامهی ویتا سکویل وست به ویرجینیا وولف
«من به موجودی تبدیل شدهام که تنها نیازش ویرجینیا است. در ساعات کابوسوار و بیخوابِ شب، در ذهنم نامهای زیبا برایت نوشتم، اما تمامش از یادم رفت. اکنون تنها دلتنگ توام؛ دلتنگیای بسیار ساده، ناگزیر و انسانی. تو با آن نامههای پرمغز و پرمعنا، هرگز چنین تعبیر پیشپاافتادهای را به کار نمیبردی؛ شاید حتی چنین حسی هم نداشتی.
با این حال، گمان میکنم تو هم آن خلأ کوچک را حس خواهی کرد. اما تو آن را چنان در جامهای از عباراتِ مطبوع و فاخر میپیچیدی که کمی از واقعیتِ خود را از دست میداد. حال آنکه برای من، این حس کاملا عریان و بیپرده است: دلم بیش از آنچه تصور میکردم برایت تنگ شده و این در حالی است که خودم را برای دلتنگیِ شدیدی آماده کرده بودم. پس این نامه در واقع چیزی جز فریادِ درد نیست.
باورکردنی نیست که چقدر برایم گریزناپذیر شدهای. گمان میکنم به شنیدنِ چنین حرفهایی از زبان دیگران عادت داری. لعنت به تو، ای انسانِ نازپرورده. با اینگونه رو کردنِ احساساتم، قرار نیست کاری کنم که بیشتر دوستم بداری. اما عزیزم، من نمیتوانم برایت زرنگبازی دربیاورم و خشک و بیتفاوت باشم، چراکه بیش از اینها عاشقت هستم، عشقی کاملا حقیقی. روحت هم خبر ندارد با کسانی که دوستشان ندارم، چقدر میتوانم خشک و بیتفاوت باشم. در این کار به استادی رسیدهام. اما تو سدهای دفاعیام را درهم شکستی. از این بابت آزرده نیستم.»

منبع: (Straight from the heart: the best love letters)
پیشنهاد مطالعه: نامههای عاشقانهی ماندگار در جهان ادبیات





یک دیدگاه در “از صمیم قلب: بهترین نامههای عاشقانه”
همگی خیلی زیبا و پراحساس بودند ممنون