vinesh وینش auth پروفایل

vinesh وینش auth پروفایل

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

نسلی که با اندوه قد کشید

ما، کودکان سال‌های اضطراب؛ متولدین دهه‌های پنجاه و شصت. نسلی که با بوی نفتالین، آژیرهای ممتدِ شبانه، صف‌های طولانی کوپن و هراس‌های پنهان در پستوی خانه‌ها قد کشید. بلوغِ ما در تاریک‌خانه‌ای اتفاق افتاد که تنها روزنه‌ی نورش، همین ادبیاتِ زهرآگین و تب‌دار بود. چرا هر چه می‌خواندیم این‌قدر تلخ بود؟ چرا در چهارده‌سالگی، به جای کشف طراوت جهان، باید در زیرزمین سردِ خانه‌ی جابر منجمد می‌شدیم یا با احمدآقای صادق چوبک، تعفنِ فقر و خرافاتِ یک جامعه‌ی له‌شده را نفس می‌کشیدیم؟

 

 

این مقاله را ۲ نفر پسندیده اند

 


برسام
آگهی

نسلی که با اندوه قد کشید

 

نویسنده: مصطفی توحیدی‌نسب

نگاهم را روی میز می‌چرخانم. شیرازه‌ی کتاب‌ها مثل سنگ‌قبرهایی در یک گورستانِ مه‌آلودِ کاغذی کنار هم چیده شده‌اند؛ سه قطره خون، شازده احتجاب، سمفونی مردگان، بوف کور، سنگ صبور، عزاداران بیَل. بی‌صدا از میان این صفحات می‌گذرم و دست می‌کشم روی کلماتی که جوانیِ نسلِ ما را بلعیدند.

ما، کودکان سال‌های اضطراب؛ متولدین دهه‌های پنجاه و شصت. نسلی که با بوی نفتالین، آژیرهای ممتدِ شبانه، صف‌های طولانی کوپن و هراس‌های پنهان در پستوی خانه‌ها قد کشید. بلوغِ ما در تاریک‌خانه‌ای اتفاق افتاد که تنها روزنه‌ی نورش، همین ادبیاتِ زهرآگین و تب‌دار بود. چرا هر چه می‌خواندیم این‌قدر تلخ بود؟ چرا در چهارده‌سالگی، به جای کشف طراوت جهان، باید در زیرزمین سردِ خانه‌ی جابر منجمد می‌شدیم یا با احمدآقای صادق چوبک، تعفنِ فقر و خرافاتِ یک جامعه‌ی له‌شده را نفس می‌کشیدیم؟

 

این تلخی، یک انتخاب روشنفکرانه و تزئینی نبود؛ یک جبر جامعه‌شناختی و زخم عمیقِ روانی بود. صداها در سرم می‌پیچند و این تالار مشاهیر، شبیه به یک قرنطینه‌ی عفونی می‌شود. صدای سرفه‌های خشکِ صادق هدایت در اتاق گازِ خیابان شامپیونه، صدای قدم‌های خسته و آواره‌ی غلامحسین ساعدی در پس‌کوچه‌های غربت، بغض یخ‌زده‌ی عباس معروفی، نگاه خیره و تلخ هوشنگ گلشیری به آینه‌های غبارگرفته، و زهرخند عریانِ صادق چوبک.

در گوشه‌ای دیگر، احمد شاملو ایستاده است؛ شاعری که از «روزگارِ غریبی» می‌گفت و قصابانی که با کُنده و ساطورهای خون‌آلود بر گذرگاه‌ها مستقرند. صدای مویه‌ی فروغ فرخزاد می‌آید که «ایمان آوردن به آغاز فصل سرد» را زمزمه می‌کرد، و مرثیه‌های مهدی اخوان ثالث برای «زمستانی» که هیچ‌گاه خیالِ رفتن نداشت.

 

آن‌ها فهمیده بودند که نوشتن در جغرافیایی که مدام در حالِ آوار شدن است، یک کنشِ هنریِ لوکس برای سرگرمی نیست؛ یک اعتراف در تاریکی است. در زمانه‌ای که تمامِ بلندگوها حقیقت را مسخ می‌کنند و آگاهی به مثابه‌ی گناهی نابخشودنی تقبیح می‌شود، نویسنده به انزوای نمورِ خویش پناه می‌برد. او گناهانِ جمعی، ترس‌های فروخورده و سایه‌های سرکوب‌شده‌ی یک ملت را در کالبدِ دیوانه‌ها، روسپیان، و بیمارانِ مسلول بازتولید می‌کند.

آن‌ها سیاهی را از عدم خلق نکردند؛ آن‌ها عفونتِ رسوب‌کرده در روانِ یک تاریخ را قی کردند تا خودشان، و ما، از تنگیِ نفس خفه نشویم. رنج، تنها داراییِ اصیل و مشترکِ ما بود و خوشبختی، دروغی سفارشی که از گلوی این ادبیاتِ زخمی پایین نمی‌رفت.

 

اما این کلماتِ تب‌دار، با روانِ خامِ نسلِ ما چه کرد؟ ما با این کتاب‌ها، اندوه را به عنوانِ تنها فضیلتِ اخلاقی درونی کردیم. ما با مشدحسنِ روستا مسخ شدیم و با آیدینِ سمفونی مردگان، چوب تراشیدیم. یاد گرفتیم که لبخند زدن، در زمانه‌ای که از در و دیوارش رنج می‌بارد، نوعی خیانت و ابتذال است. ذهنِ ما شیار خورد و استیصال، بخشی از ژنتیکِ فکری‌مان شد. ما نسلی شدیم عمیقاً محتاط و بدبین، چرا که کتاب‌های بالینِ نوجوانی‌مان به ما آموخته بودند پشتِ هر خنده‌ی بلند، دندانِ یک لکاته یا سایه‌ی شومِ یک گزمه پنهان است.

 

حالا نگاهم را از این گورستانِ باشکوهِ کاغذی می‌گیرم و به ویترینِ کتاب‌فروشی‌های امروز خیره می‌شوم. چه تضادِ دردناک و مضحکی! ویترین‌ها در تسخیرِ روان‌شناسیِ زرد و رمان‌های پلاستیکیِ ترجمه‌شده‌اند؛ کتاب‌هایی با عناوینِ «چگونه در ده روز ثروتمند شویم»، «هنرِ بی‌خیالی» و «رازهای شاد زیستن». این کلماتِ بزک‌کرده، هیچ ریشه‌ای در زخم‌های عمیقِ این خاک ندارند. اما اگر با یک نگاهِ جامعه‌شناختی به این ویترین‌های رنگارنگ خیره شویم، پشتِ این خوش‌بینیِ افراطی، یک عقده‌گشاییِ تاریخی و یک روان‌نژندیِ جمعی پنهان است.

اما شاید نباید این‌قدر مطلق و بی‌رحمانه قضاوت کرد. شاید این خوش‌بینیِ افراطی و این میلِ جنون‌آمیز به ندیدنِ تلخی‌ها، صرفاً یک مکانیسمِ دفاعیِ غریزی برای زنده ماندن باشد. جامعه‌ای که دهه‌ها با سرفه‌های هدایت، انزوای آیدین و تعفنِ بیَل قد کشیده، حالا به نفس‌نفس افتاده است. آن‌قدر خسته که ترجیح می‌دهد با یک بی‌حسیِ موضعی، واقعیتِ زمختِ پیرامونش را تاب بیاورد. وقتی اهمیت دادن در یک جغرافیا تا این حد دردناک می‌شود، پناه بردن به بی‌خیالی و لبخندهای عاریه‌ای، دیگر یک انتخابِ سطحی نیست؛ تقلایی برای فرو نریختن است.

ما آن‌قدر در تاریکی و تلخیِ مطلق غوطه‌ور بودیم که حالا می‌خواهیم با تزریقِ یک مسکن موقت و پمپاژ دوپامینِ تقلبی، تمام آن پیشینه‌ی عفونی را انکار کنیم. نسل امروز، آن اندوهِ عمیق و اصیل را با یک سرخوشیِ هیستریک تاخت زده است. ما این خوشبختی‌های بسته‌بندی‌شده و راهکارهای موفقیت را، درست مثل کالاهای پرزرق‌وبرق یک فروشگاه زنجیره‌ای، با ولعی بیمارگونه در سبد روانمان می‌ریزیم تا جای خالیِ آن معنای ازدست‌رفته را پر کنیم.

 

از ویترین روشن و پرزرق‌‌وبرق کتاب‌فروشی فاصله می‌گیرم و به سمت خیابان برمی‌گردم. دیگر نه به دنبال محکوم کردنِ آن ادبیاتِ زهرآگینِ گذشته‌ام و نه در پی تمسخر این سرخوشیِ فراموش‌کارانه‌ی امروز. هر دو نسل، فقط به شیوه‌ی خودمان سعی کردیم در این هوای خفه، راهی برای نفس کشیدن پیدا کنیم. اما این فراموشیِ خودخواسته، این لبخندهای پلاستیکی، چیزی جز یک نقاب نازک روی همان چهره‌ی سل‌زده نیست.

ما هنوز از آن تاریخِ بیمار عبور نکرده‌ایم. سایه‌های سنگینِ استبداد و انسداد، تنها لباسِ خود را عوض کرده‌اند؛ از کالبدِ گزمه‌ها و شازده‌ها درآمده و پشتِ واژه‌های پرطمطراقِ توسعه‌ی فردی پنهان شده‌اند. ما هنوز در همان عمارتِ رو به ویرانیِ شازده احتجاب قدم می‌زنیم و فقط قاب‌عکس‌های وهم‌آلودِ روی دیوارها، جایشان را به تصویرهای فیلترشده و شعارهای انگیزشی داده‌اند.

 

کتاب‌ها را روی میزِ ذهنم رها می‌کنم. صدای غژغژِ چرخ‌های مراد و سرفه‌های خشکِ شازده، آرام‌آرام در همهمه‌ی بوقِ ماشین‌های خیابان گم می‌شود. قدم تند می‌کنم تا در شلوغیِ شهر حل شوم. نفسِ عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم به نورِ چراغ‌های خیابان و جریانِ زندگیِ آدم‌هایی که از کنارم می‌گذرند نگاه کنم.

اما می‌دانم که فرار بی‌فایده است. مهم نیست چقدر روی واقعیت را با کلماتِ روشن و کتاب‌های موفقیت بپوشانم؛ وقتی در سکوتِ شب به عقب برمی‌گردم، هنوز می‌توانم در تاریک‌ترین گوشه‌ی حیاطِ ذهنم، آن سه قطره خونِ تازه را ببینم که پای درختِ کاج روی خاک ماسیده‌اند… بی‌آنکه کسی بخواهد یا بتواند آن‌ها را پاک کند.

 

 

غوطه‌ور در تصور و تصویر: شازده احتجاب

 

برسام
آگهی

کتاب های بکار رفته در این مقاله

سه قطره خون

نویسنده: صادق هدایت

ناشر: چشمه

نوبت چاپ: ۱۵

سال چاپ: ۱۴۰۴

تعداد صفحات: ۱۴۰

شابک: ۹۷۸۹۶۴۳۶۲۰۳۴۹

تهیه این کتاب

سمفونی مردگان

نویسنده: عباس معروفی

ناشر: نشر ققنوس

سال چاپ: ۱۳۸۰

تعداد صفحات: ۳۷۵

شابک: ۹۷۸۹۶۴۳۱۱۳۴۴۵

تهیه این کتاب

عزاداران بیل

نویسنده: غلامحسین ساعدی

ناشر: نگاه

تعداد صفحات: ۲۰۸

شابک: ۹۷۸۹۶۴۳۵۱۴۱۸۱

تهیه این کتاب

شازده احتجاب

نویسنده: هوشنگ گلشیری

ناشر: نیلوفر

نوبت چاپ: ۱

سال چاپ: ۱۳۴۸

تعداد صفحات: ۱۱۸

تهیه این کتاب

بوف کور

نویسنده: صادق هدایت

ناشر: صادق هدایت

نوبت چاپ: ۱

سال چاپ: ۱۳۱۵

تعداد صفحات: ۱۱۲

شابک: ۹۷۸۹۶۴۹۵۴۷۷۱۸

تهیه این کتاب
تهیه این کتاب

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *