vinesh وینش auth پروفایل

vinesh وینش auth پروفایل

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

وقتی خبر اعدام می‌شنوم، چه کتابی می‌خوانم؟

این هم از ویژگی‌های آدم‌های کتابخوان است که حتی حال بدشان را هم می‌خواهند با کتاب خوب کنند. یا خودشان را شماتت می‌کنند که چرا مدتی است حالشان آن‌قدر بد است که حتی کتاب هم نمی‌توانند بخوانند. اما شاید برای وقت‌هایی که بی‌حوصله و بی‌حال هستیم هم کتاب‌هایی بتوانند حالمان را تغییر بدهند. البته کتاب‌هایی داستانی، نه انگیزشی! اعدام آدم‌ها از آن چیزهایی نیست که بشود با آن شوخی کرد، چه به حق باشد چه ناحق. شاید اصلا همه دعوا سر این است که اعدام چقدر حکم‌ حق است، حتی اگر اعدام کسی باشد که در یک دادگاه مشخص و معلوم جرمش ثابت شده و خون کسی به گردنش است.

 

 

این مقاله را ۱ نفر پسندیده اند

 


انجمن نویسندگان کودک و نوجوان
آگهی

وقتی خبر اعدام می‌شنوم، چه کتابی می‌خوانم؟

 

قبول دارم، ترکیب غریبی است؛ اعدام و کتاب. اما راستش را بخواهید فکر می‌کنم اگر کتاب نتواند دست ما را در موقعیت‌های دشوار بگیرد پس فایده‌اش چیست؟

حالا فایده که می‌گویم ذهنتان نرود سراغ منفعت، یا اینکه فکر کنید کتاب قرار است راه حل برای چیزی بدهد. منظورم مسکن یا داروی فراموشی هم نیست.

اعدام آدم‌ها از آن چیزهایی نیست که بشود با آن شوخی کرد، چه به حق باشد چه ناحق. شاید اصلا همه دعوا سر این است که اعدام چقدر حکم‌ حق است، حتی اگر اعدام کسی باشد که در یک دادگاه مشخص و معلوم جرمش ثابت شده و خون کسی به گردنش است.

اما جدا از قبول داشتن یا نداشتن حکم اعدام، واقعیت این است که در سرتاسر تاریخ، و در همه دنیا، آدم‌هایی به اعدام محکوم شده‌اند، و خیلی‌هایشان هم به ناحق اعدام شده‌اند.

من راستش وقتی با چنین واقعیتی روبه‌رو می‌شوم، دلم می‌خواهد به آن طرف ماجرا نگاه کنم، به آنکه حکم اعدام را داده، به کسی که اجرایش کرده، به آدمی که بعد از ابلاغ یا اجرای حکم به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. به آدمی مثل ارابال.

ارابال خودش را پله پله بالا کشیده، از سربازی تا زندانبانی و اجرای حکم اعدام و مامور امنیتی شدن. اما سخت‌ترین چالش زندگی‌اش سر کردن با زندانیان است، با یک فعال سیاسی که برای آزادی و حقوق زنان می‌جنگد، با یک نقاش، با آدم‌های دربند. زندانبان از دست زندانی‌هایش در عذاب است، چون می‌داند که به اندازه آنها دوست‌داشتنی نیست، به اندازه آنها بزرگ نیست، به اندازه آنها آدم نیست.

زندانی‌ها بالاخره یا فرسوده می‌شوند یا اعدام، زندانبان زنده می‌ماند، آن‌قدر که حتی فرصت می‌کند زندگی دیگری برای خودش دست‌وپا کند، صاحب یک کافه می‌شود اما کابوس‌ها، کابوس‌ها دست از سرش برنمی‌دارند. خیلی سخت است که آدم با کابوس زندگی کند.

 

مداد نجار

 

کتاب مداد نجار (نوشته مانوئل ریباس) را که می‌خوانم یادم می‌افتد که هم مرگ‌، هم اعدام، هم زندانی شدن انواع و اقسام دارد. اتفاقا همان انواع و اقسامش اصل ماجراست. مثلا زندانی شدن بد است، اما زندانی کابوس‌ها شدن بدتر است. اعدام شدن بد است، اما اینکه تصور کنی چون حکم می‌دهی قدرتمندی و بعد بفهمی که تو هم قربانی سیستم هستی، ترحم‌برانگیز است.

 

البته با داستان مداد نجار فقط با روایت زندگی این آدم‌ها روبه‌رو نمی‌شوم، بلکه خودم را وسط تاریخ اسپانیا هم می‌بینم، در کشاکش‌های مردمی که با آرزوهای بسیار انقلاب کرده بودند و بعد گرفتار دیکتاتوری ژنرال فرانکو می‌شوند. تاریخی پر از جنگ و خون و مرگ. پر از مردمی که دسته دسته شده و به جان هم افتاده بودند.

 

اما آن مداد آنجا چه کار می‌کند؟ نشسته پشت گوش ارابال، و مثل همه مدادها کارش این است که روایت کند، حالا یا با کلمه یا با تصویر؛ آخر روایت کردن مهم است. خیلی مهم.

انجمن نویسندگان کودک و نوجوان
آگهی

کتاب های بکار رفته در این مقاله

مداد نجار

نویسنده: مانوئل ریباس

مترجم: آرش سرکوهی

ناشر: چشمه

نوبت چاپ: ۱

سال چاپ: ۱۳۹۱

تعداد صفحات: ۱۵۶

شابک: ۹۷۸۹۶۴۶۳۳۲۹۱۱

تهیه این کتاب

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *