vinesh وینش

vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

ثریا در اغما: مرثیه‌ای برای وطن

رمان «ثریا در اغما» نوشته‌ی اسماعیل فصیح، مرثیه‌ای است برای وطنی زخمی و در احتضار، برای نسلی که میان آرمان و واقعیت فرسوده شد، و برای انسانی که میان امید و نابودی، زندگی و مرگ، بیداری و اغما معلق مانده است. «ثریا در اغما» مرثیه‌ای است برای وطن.

 

 

این مقاله را ۱ نفر پسندیده اند

 

ثریا در اغما

نویسنده: اسماعیل فصیح

ناشر: ذهن آویز

نوبت چاپ: ۲۸

سال چاپ: ۱۴۰۵

تعداد صفحات: ۳۷۶

شابک: ۹۷۸۹۶۴۷۳۹۰۷۷۴


اولین نفری باشید که به این کتاب امتیاز می‌دهید

تهیه این کتاب

عاشقانه های کوتاه ایرانی کتاب شانس در میدان ماجیوره
آگهی

ثریا در اغما: مرثیه‌ای برای وطن

خوانشی تحلیلی از رمان «ثریا در اغما» نوشته‌ی اسماعیل فصیح

 

مقدمه

جلال آریان، راوی «ثریا در اغما»، به دعوت خواهرش فرنگیس راهی پاریس می‌شود؛ زیرا دختر جوان خواهرش، ثریا، پس از یک حادثه در بیمارستانی در پاریس در حالت اغما بستری است. جلال برای پیگیری وضعیت او و کمک به خانواده‌اش به فرانسه می‌رود، اما این سفر به تدریج از یک مأموریت خانوادگی فراتر می‌رود.

او در پاریس با جهان مهاجران ایرانی، روشنفکران دور از وطن، زندگی غربی و فاصله‌ی میان ایران جنگ‌زده و اروپا روبه‌رو می‌شود. در خلال این سفر، خاطرات جنگ، آبادان، گذشته‌ی شخصی و روابط انسانی او با اکنون درهم می‌آمیزد. شیوه‌ی روایت، شخصیت‌ها، زبان راوی، فضای گاه طنزآمیز و گاه رنج‌آور و دردناک و دیگر ابداعات اسماعیل فصیح کتاب را به  رمانی بسیار جذاب و خواندنی تبدیل کرده است. رمانی که ضرباهنگ آن تا به آخر خواننده را با خود همراه می‌کند.

سفر جلال در ظاهر برای نجات ثریاست، اما در لایه‌های عمیق‌تر، سفری است برای مواجهه با تأملاتی درباره‌ی وطن، مهاجرت، مسئولیت روشنفکر و سرنوشت نسلی که میان امید و فروپاشی گرفتار شده است.

 

۱. جلال آریان؛ راوی رند و شاهد یک عصر پریشان

یکی از مهم‌ترین عوامل جذابیت «ثریا در اغما» شخصیت جلال آریان است؛ جلال از طبقه‌ی روشنفکران است، اما برخلاف بسیاری از روشنفکرانی که در رمان به تصویر کشیده می‌شوند، مهاجرت را انتخاب نکرده و در ایران مانده است. او منتقد وضع موجود است، اما پیوند عاطفی و اخلاقی خود را با وطن قطع نکرده است.

ویژگی برجسته‌ی دیگر جلال، نگاه دقیق و طنزآمیز او به انسان‌هاست. طنز او فقط برای خنداندن نیست؛ وسیله‌ای است برای آشکار کردن تناقض‌ها و فاصله‌ی میان ظاهر و باطن افراد. او با چند جمله‌ی کوتاه می‌تواند شخصیت یک انسان یا یک طبقه‌ی اجتماعی را آشکار کند.

همین طنز یکی از عوامل مهم کشش رمان است. خواننده در بخش‌های زیادی از روایت، نه فقط به دلیل حادثه‌ها، بلکه به دلیل نگاه خاص جلال به آدم‌ها همراه داستان می‌شود. او درباره‌ی روشنفکران مهاجر، با طنز و کنایه سخن می‌گوید. در مورد نادر می‌گوید:

“در این سال‌ها او خیلی لاغر و خیلی دراز شده و کله‌اش هم مثل تخم‌مرغی است که بچه‌ای با ماژیک در قسمت پایین آن عکس دوتا چشم و یک عینک و دماغ و دهان و ریش بزی کشیده باشد.”

وقتی در خانه‌ پدر لیلا، پس از سخنان طولانی او در ستایش تاریخی مهاجرت به جای بیان مستقیم واکنش خود می‌گوید:

“من بلند می‌شوم و به دستشویی «مهاجرت» می‌کنم.”

اما طنز جلال در برابر برخی موضوعات، خاموش می‌شود. وقتی ذهن او به جنگ، آبادان، مجروحان و قربانیان بازمی‌گردد، دیگر خبری از ریشخند و کنایه نیست. بلکه از جهان طنز فاصله می‌گیرند و به تصویر مستقیم رنج انسان تبدیل می‌شوند. همچنین جلال درباره‌ی ثریا هرگز همان نگاه طنزآمیز را ندارد. جلال بسیاری از آدم‌ها را نقد می‌کند، اما در برابر رنج و بی‌پناهی انسان، طنز را کنار می‌گذارد.

اسماعیل فصیح

 

2. ثریا در اغما؛ نماد ایران، وطن و انسان آسیب‌دیده

ثریا در رمان در سطح نخست، شخصیتی واقعی و انسانی است؛ دختری بیست‌وسه ساله، آسیب‌پذیر و گرفتار میان مرگ و زندگی. اما در طول روایت، نشانه‌هایی آشکار می‌شود که وضعیت او از یک سرنوشت فردی فراتر می‌رود و به تصویری نمادین از ایران، وطن زخمی و جامعه‌ی آسیب‌دیده تبدیل می‌شود.

مهم‌ترین کلید فهم این وجه نمادین، خود مفهوم «اغما» است. اغما حالتی میان مرگ و زندگی است؛ نه امید کاملاً از بین ‌رفته و نه نشانه‌ای قطعی از بازگشت وجود دارد. جلال این وضعیت را فقط درباره ثریا نمی‌بیند، بلکه آن را به سرنوشت جمعی تعمیم می‌دهد:

“ثریا بی‌صدا در خواب کابوسناک و نامعلومش خوابیده و معلوم نیست که در این سکوت و سختی، امید حیات نهفته است یا به قول اریک برن خشکی مرگ فرو می‌نشیند؟ آیا برای ما همه چیز مرده و حالت برزخ شروع شده یا این یک خواب موقتی است؟”

عبارت «برای ما همه چیز مرده» نشان می‌دهد که او نماینده مردمانی است که در برزخ امید و نابودی گرفتار شده‌اند.

این پیوند میان ثریا و مردم ایران در بخش‌های دیگر رمان نیز تقویت می‌شود. جلال در برابر تخت او، تنها یک دختر بیمار را نمی‌بیند؛ او سرنوشت مردمش را در چهره‌ی او مشاهده می‌کند:

“صورتش در خواب شباهت به عکسی دارد که در چهار پنج ماهگی فرنگیس از او برایم فرستاد؛ مینیاتور یک انسان کوچک در خواب، در فاصله‌ی بین تولد و مرگ یا بالعکس. تنهایی انسان است.”

آنچه بیش از همه اهمیت دارد، تعبیر نهایی اوست: «تنهایی انسان است.»

 

او روی تخت بیمارستان تنهاست، اما این تنهایی به تنهایی یک فرد محدود نمی‌شود. انسانی است که در لحظه‌های سرنوشت‌ساز، در برابر درد و مرگ، سرانجام با تنهایی بنیادی خود روبه‌رو می‌شود.

یکی از مهم‌ترین شواهد نمادین بودن ثریا، هم‌زمانی وضعیت او با تصویر ایران در ذهن جلال است:

“امشب در دنیایی منفجر شده و تکه‌پاره شده‌ام که به اغما رفته و در آن خزینه‌ای از لجن لزج از افق خونین آسمان آویزان است.”

در اینجا «اغما» از تخت بیمارستان فراتر می‌رود. دنیایی که جلال در آن زندگی می‌کند، خود به بیماری گرفتار شده است. ثریا در اغماست، اما جهان اطراف او نیز وضعیتی مشابه دارد.

در یکی از تکان‌دهنده‌ترین فرازهای رمان، جلال پس از توصیف ویرانی جنگ می‌گوید:

“… دنیایی که می‌گردد و … و موشک‌هایی که بر سر مردم می‌بارد، و دنیایی که اهمیت نمی‌دهد، و چرخ و فلکی که می‌چرخد و ایرانی که در احتضار است ؛ زندگی این است.”

اگر ثریا در اغماست، ایران نیز در احتضار است؛ هر دو در وضعیتی میان مرگ و زندگی، امید و نومیدی قرار گرفته‌اند. فصیح هرگز به صراحت نمی‌گوید «ثریا نماد ایران است»، اما با تکرار واژگانی چون اغما، احتضار، برزخ، مرگ و امید حیات، خواننده را به چنین برداشتی هدایت می‌کند.

 

یکی دیگر از نشانه‌های نمادین بودن ثریا در گفت‌وگوی جلال با قاسم یزدانی آشکار می‌شود. نگاه او به ثریا تنها نگاهی پزشکی و مادی نیست؛ او وضعیت ثریا را در چارچوبی معنوی تفسیر می‌کند. در نگاه یزدانی، «اغما» فقط یک حالت جسمانی نیست؛ می‌تواند وضعیت انسان در برابر حقیقت هستی باشد. ثریا در اغماست، اما در پس این وضعیت، پرسشی بزرگ‌تر مطرح می‌شود: آیا فقط جسم یک انسان گرفتار شده یا خود انسان و جهان نیز در نوعی غفلت و بی‌خبری فرو رفته‌اند؟

به این ترتیب، ثریا در رمان سه سطح معنایی پیدا می‌کند:

  • نخست، دختری جوان و معصوم که قربانی رنج شده است.
  • دوم، نماد وطن و مردمی زخمی که در وضعیت اغما و احتضار قرار گرفته‌اند.
  • و سوم، تصویری از انسان در برابر پرسش‌های بنیادی زندگی، مرگ و معنا.

لازم به ذکر است که حتی اگر خواننده ثریا را صرفاً یک شخصیت داستانی بداند و به جنبه‌های نمادین او توجه نکند، باز هم از روایت، شخصیت‌پردازی، زبان و فضای رمان لذت خواهد برد. نمادپردازی، ارزش افزوده‌ی رمان است، نه شرط لازم برای فهم یا لذت بردن از آن.

 

3. از رئالیسم اجتماعی تا فضای کابوس‌وار؛ تحول زبان رمان

یکی از ویژگی‌های مهم «ثریا در اغما» حرکت تدریجی رمان از یک روایت واقع‌گرایانه و اجتماعی به فضایی شاعرانه، نمادین و هذیانی است. جذابیت اولیه‌ی رمان تا حد زیادی از سادگی و شفافیت روایت ناشی می‌شود. نثر فصیح، روان است و خواننده برای دنبال کردن داستان با موانع زبانی روبه‌رو نمی‌شود. روایت پیوسته پیش می‌رود، شخصیت‌ها نیز باورپذیرند. در کنار این عناصر، طنز جلال آریان یکی از مهم‌ترین عوامل کشش رمان است.

اما این طنز به تدریج در برابر بعضی واقعیت‌ها عقب‌نشینی می‌کند؛ در برابر جنگ، مرگ، رنج مردم و وضعیت ثریا، دیگر جایی برای شوخی و ریشخند باقی نمی‌ماند.

یکی از ابزارهای مهم فصیح برای نشان دادن تضاد، فلاش‌بک‌های ذهن جلال است. نویسنده دو جهان متفاوت را پیوسته در برابر هم قرار می‌دهد:

یک سو، ایران جنگ‌زده است؛ آبادان زیر آتش، مردم گرفتار کمبودها، سربازانی که در شرایط سخت می‌جنگند و انسان‌هایی که خانه و زندگی خود را از دست داده‌اند. سوی دیگر، پاریس و زندگی مهاجران است؛ کافه‌ها، مهمانی‌ها، گفتگوهای روشنفکری و زندگی روزمره‌ای که گویی جنگ به آن راه ندارد.

این کنار هم قرار دادن دو جهان، شکافی اخلاقی و انسانی را آشکار می‌کند. ذهن جلال نمی‌تواند این دو واقعیت را همزمان نبیند؛ درحالی‌که برخی مهاجران زندگی عادی خود را ادامه می‌دهند، تصویر ایران رهاشده و زخمی دائماً در ذهن او حضور دارد.

اما در پایان رمان، زبان واقع‌گرایانه جای خود را به زبانی شاعرانه و کابوس‌وار می‌دهد. جلال دیگر فقط وقایع بیرونی را روایت نمی‌کند؛ بلکه وضعیت درونی خود و جهانی را که در آن زندگی می‌کند، به تصویر می‌کشد. نمونه‌ی بارز آن تصویر «زانگارو» است. زانگارو در ذهن جلال به سرزمینی نمادین تبدیل می‌شود؛ جهانی که نظم آن فرو ریخته و همه چیز وارونه شده است. در این جهان:

“در زانگارو پس از تغییر رژیم استادان دانشگاه راننده تاکسی‌اند… بچه‌ها از گور متولد می‌شوند، نوزادان اول ریش و پشم دارند،بعد کم‌کم ضد رشد می‌کنند…”

خرید و خوانش رمان «سگ‌های جنگی» نوشته‌ی فردریک فورسایت توسط جلال و حضور آن در داستان، بی‌مورد نیست. فصیح با وارد کردن این رمان به متن، یک عمل قرینه‌سازی انجام می‌دهد. کشور خیالی زانگارو در رمان فورسایت، با ویژگی‌هایی مانند حکومت استبدادی، فساد سیاسی، دخالت قدرت‌های خارجی و اهمیت منابع طبیعی، به آینه‌ای برای بازتاب برخی واقعیت‌های تاریخی و سیاسی تبدیل می‌شود.

فصیح با اشاره به این رمان، امکان سخن گفتن غیرمستقیم درباره مسائل ایران را فراهم می‌کند.

در ادامه، تصاویر هذیانی جلال شدیدتر می‌شوند؛ از جمله تبدیل ثریا و فرنگیس به موجوداتی شبیه خرچنگ. اما از نظر ادبی باید درباره‌ی میزان موفقیت آن بحث کرد؛ و این مورد از معدود نقدهایی است که به رمان وارد است:

“ثریا، فرنگیس و مهمانش… در آن سر دنیا… هر سه مبدل به خرچنگ شده‌اند… طرز راه رفتن آن‌ها هم مثل بندپایان معمولی است، به این پهلو و آن پهلو تاب می‌خورند و پیش می‌روند… از خود مایع لزج و بدبویی ترشح می‌کنند.”

 

 این تصاویر اگرچه نشان‌دهنده‌ی شدت بحران روانی جلال است، اما مشکل این است که ثریا تا اینجا در ذهن خواننده جایگاه نمادین خاصی پیدا کرده است: جوانی، معصومیت، رنج و امید. وقتی او با تصاویری بسیار مشمئزکننده (لجن، بوی بد، خرچنگ، ترشحات بدن) نمایش داده می‌شود، خطر این وجود دارد که تصویری نامتناسب و متضاد و نامطبوع در ذهن خواننده شکل بگیرد.

یکی دیگر از ایرادهایی که می‌توان به شیوه‌ی روایت وارد کرد، استفاده‌ی فراوان از جزئیات جغرافیایی و پزشکی است. نویسنده در بخش‌هایی از رمان، نام بسیاری از خیابان‌ها، میدان‌ها، محله‌ها و نشانی‌های پاریس را با دقتی فراوان ذکر می‌کند. اما غالبا، حجم این اطلاعات از نقش روایی خود فراتر می‌رود و برای خواننده‌ای که با جغرافیای پاریس آشنا نیست، به اطلاعاتی کم‌اثر تبدیل می‌شود.

همین مسئله درباره‌ی اصطلاحات پزشکی در توصیف وضعیت جسمی ثریا نیز دیده می‌شود. بخش زیادی از آن‌ها بدون لطمه به درک کلی رمان قابل حذف یا نادیده گرفتن هستند. خواننده بیشتر با «رنج ثریا» ارتباط برقرار می‌کند تا با نام دقیق بیماری‌ها، علائم پزشکی یا جزئیات درمانی.

اسماعیل فصیح

 

4. مهاجرت و روشنفکران مهاجر؛ نقد گسست از وطن

 

 نادر پارسی؛ روشنفکر بی‌عمل

نادر پارسی یکی از مهم‌ترین نمونه‌های روشنفکران مهاجر در رمان است؛ شخصیتی که از نظر دانش، فرهنگ و جایگاه اجتماعی فراتر از یک فرد معمولی است، اما میان آگاهی و عمل او فاصله‌ای عمیق وجود دارد. مسئله‌ی جلال با نادر این است که روشنفکری او به مسئولیت اجتماعی تبدیل نشده و در دایره‌ی زندگی شخصی، لذت‌جویی و خوش‌باشی متوقف مانده است.

نادر پارسی از نسلی است که می‌توانست از دانش و موقعیت خود برای جامعه استفاده کند، اما در فضای مهاجرت به فردی تبدیل شده که بیشتر درگیر روابط شخصی، لذت‌ها و منافع خویش است. حتی زندگی شخصی او نیز نشانه‌ای از بی‌ثباتی است.

یکی از انتقادهای مهم رمان به این قشر، تبدیل موقعیت فرهنگی و اجتماعی آنان به ابزار منفعت شخصی است. جلال می‌شنود که برخی از همین افراد، از جمله نادر پارسی، در خارج کردن غیرقانونی ارز از ایران جنگ‌زده نقش دارند. در اینجا فاصله‌ی میان چهره‌ی روشنفکرانه و رفتار اقتصادی آنان آشکار می‌شود؛ کسانی که از شرایط بحرانی کشور برای سود شخصی استفاده می‌کنند.

تناقض نادر فقط در مسائل اجتماعی نیست؛ در روابط شخصی او نیز دیده می‌شود. در صحنه‌ی بازدید از موزه، اختلافی میان نادر پارسی و عباس حکمت شکل می‌گیرد که از یک بحث ساده به درگیری فیزیکی، فحاشی و کتک‌کاری می‌رسد. این صحنه، تصویری طنزآمیز و انتقادی از فرهیختگانی است که در ظاهر نماینده‌ی فرهنگ و اندیشه‌اند، اما در رفتار روزمره گرفتار ضعف‌های انسانی و ابتذال هستند.

 

عباس حکمت؛ فرهیختگی در کنار ابتذال

عباس حکمت نمونه‌ی دیگری از این تضاد است. او سخنران دانشگاه سوربن و چهره‌ی‌ برجسته علمی است، اما در جمع دوستان مهاجر، پس از نوشیدن فراوان، چهره‌ی دیگری از خود نشان می‌دهد. وقتی بعد از سخنرانی در سوربن  به  اتفاق لیلا و نادر پارسی و صفوی وسایر فرهیختگان به کافه‌ی همیشگی می‌روند، بعد از نوشیدن فراوان عباس حکمت می‌گوید:

 “من اول شب حال شما را گرفتم… حالا می‌خوام بهتون حال بدم… من می‌خونم شما باید با سرانگشت‌ها یا با بشکن ضرب بگیرید و حال بدید.”

 جلال این‌گونه وصفش می‌کند:

“عباس حکمت که صدا و لهجه‌اش عین بهترین لوطی‌ها و درویش‌ها است با ریتم ضربی شروع می‌کند:

«از چیست چنین بیچاره شدیم؟

کوته دست و غمخواره شدیم؟

از خانه‌ی خود آواره شدیم؟

نادیده چو ما کس دربدری»

دستش را می‌آورد پایین و همه دم می‌دهند:

«هو حق مددی مولا نظری»”

این صحنه تضاد میان جایگاه علمی و رفتار مبتذل را نشان می‌دهد؛ گویی رفتار بخشی از روشنفکری مهاجر حتی هنگام سخن گفتن از وطن نیز به نوعی نمایش مضحک تبدیل می‌شود.

 

قاسم یزدانی؛ استثنای اخلاقی

در میان مهاجران رمان، قاسم یزدانی تفاوت مهمی دارد. او برخلاف بسیاری از دیگران، اهل عمل است. وقتی جلال برای هزینه‌های بیمارستان ثریا دچار مشکل می‌شود، یزدانی پیشنهاد کمک می‌دهد. یزدانی نماینده‌ی نسل انقلابی باورمند و آرمان‌خواه و عملگراست. جلال حتی با وجود اختلاف فکری، صداقت او را انکار نمی‌کند. وقتی یزدانی درباره‌ی ایمان خود سخن می‌گوید جلال محدودیت او را در همین جا می‌بیند.

ایمان او صادقانه است، ولی نمی‌تواند پاسخ کاملی برای رنج انسان پیدا کند. وقتی ثریا به مرز مرگ نزدیک می‌شود، نگاه عرفانی او بیش از آنکه راه نجات دنیوی باشد، تسلی‌ای معنوی است.

در مجموع از نگاه جلال در کنار انسان‌های منفعت‌طلب و بی‌مسئولیت، کسانی مانند یزدانی نیز حضور دارند.

 

5. جلال، لیلا و امید به امکان نجات انسان

در میان همه شخصیت‌های مهاجر رمان، نگاه جلال به لیلا با دیگران تفاوت اساسی دارد. جلال هنوز در او امکان تغییر و نجات می‌بیند. او لیلا را نه فقط با وضعیت فعلی‌اش، بلکه با گذشته و استعدادهایش قضاوت می‌کند. برای جلال، لیلا انسانی است که قربانی شده است ، نه انسانی که ذاتاً تباه باشد.

جلال با وجود شناخت ضعف‌های لیلا، او را رها نکرده است. عشق او به لیلا عشق به یک انسان کامل و بی‌نقص نیست؛ امید به امکانِ ازدست‌رفته‌ی یک انسان است. خواننده می‌داند لیلا احتمالاً اصلاح نمی‌شود چون از بیرون او را دیده است: ما رفتارهای لیلا را دیده‌ایم. ما بی‌ثباتی او را دیده‌ایم. ما تناقض‌هایش را می‌دانیم. اما جلال با خاطره، عشق و دلسوزی نگاه می‌کند.

از این نظر، لیلا در ساختار معنایی رمان نقطه‌ی مقابل ثریا نیست، بلکه در کنار او قرار می‌گیرد. ثریا نماد انسانی است که در اغما و بی‌اختیاری گرفتار شده؛ لیلا نماد انسانی است که قربانی شده و هنوز امکان انتخاب و تغییر دارد. جلال در برابر هر دو، واکنش انسانی نشان می‌دهد: در برابر ثریا با رنج و مسئولیت، و در برابر لیلا با عشق و امید.

 

6. آرمان و واقعیت؛ انقلابیون از نگاه جلال آریان

جلال آریان با نسل انقلابی از موضع نفرت برخورد نمی‌کند. او بارها صداقت، ایمان و ایثار آنان را تصویر می‌کند، اما درعین‌حال رفتارهای نامتعادل و ناکارآمد و حتی خشونت سیاسی آنها را هم نشان می‌دهد. یکی از تلخ‌ترین صحنه‌های رمان، ماجرای مرتضی شبستانی است. گروهی از رزمندگان در کمین نیروهای عراقی نشسته‌اند:

“و مرتضی برمی‌گردد. آتش می‌گشاید… هر سه پاسدار با رگبار درجا به شهادت می‌رسند. اول از همه برادر خودش عباس.”

اشتباهی تراژیک که حاصل آشفتگی، ترس و ناپختگی است. صبح روز بعد، جلال مرتضی را در بیمارستان می‌بیند:

“سعی کرده با چاقو گلوی خودش را ببرد… پسربچه از شانزده سال هم کمتر نشان می‌دهد…”

یکی از برادران جهاد او را دلداری می‌دهد:

“برادرش به خواست خداوند به فیض شهادت رسیده است… تنها راهی که مرتضی نیز می‌تواند به برادرش بپیوندد این است که او هم در راه نابودی کفار شهید بشود و به بهشت برود.”

همین نقل، فاصله‌ی او را با این نوع اندیشه آشکار می‌سازد. برای او، مسئله اصلی مرگ یک نوجوان و برادرش است در حالی که پاسخ رسمی، شهادت و بهشت را پیش می‌کشد.

همین نگاه را در شخصیت قاسم یزدانی نیز می‌بینیم. یزدانی انسانی شریف، مؤمن و ایثارگر است. وقتی جلال از هزینه‌های درمان ثریا درمانده می‌شود، می‌گوید:

“من می‌توانم با یک کلمه از بچه‌ها هرچقدر لازم باشد به صورت اعانه‌ی الهی دربیاورم.”»

اما همین شخصیت صادق، در عرصه‌ی اندیشه همچنان آرمان‌گراست:

“ما آن‌قدر می‌جنگیم تا کفر از جهان برچیده بشود.”

بدین‌ترتیب، فصیح میان فضیلت اخلاقی و کارآمدی تمایز می‌گذارد. جلال پاکی این نسل را نادیده نمی‌گیرد، اما آینده‌ی ایران را با چنین نگرشی قابل نجات نمی‌بیند.

در جایی دیگر، جلال از قرارگاهی یاد می‌کند که پیش از انقلاب مقر ساواک بوده و اکنون نیز هم‌زمان محل استقرار نیروهای جنگی و نگهداری «جاسوس‌های عراقی و مجرمین سیاسی» است؛ تا آنجا که:

“این قرارگاه قبل از انقلاب محل تشکیلات ساواک بود و حالا چندتا از جاسوس‌های عراقی و مجرمین سیاسی ریز و درشت را در آنجا زندانی نگه می‌داشتند و گاهی معلوم نبود به عراقی‌ها شلیک می‌شود یا زندانی‌ها را تیرباران می‌کنند.”

این جمله‌ی کوتاه، یکی از گزنده‌ترین انتقادهای فصیح است؛ انتقادی که نشان می‌دهد حتی در میانه‌ی دفاع از وطن، خشونت سیاسی همچنان ادامه دارد.

 

۷. فروپاشی امیدها و پایان تراژیک؛ مرثیه‌ای برای وطن

جلال آریان، با وجود رندی در عمل انسانی همدل و مسئول است. او هنوز رنج دیگران را رنج خود می‌داند. اما رمان، یکی پس از دیگری، همه‌ی راه‌های نجات را بر او می‌بندد.

نخست، امید به انسان‌دوستی غرب رنگ می‌بازد. دکتر مارتن با وجدان و مسئولیت‌پذیری وضعیت ثریا را برای جلال توضیح می‌دهد و خانواده‌ی شارنو نیز در آغاز با مهربانی از او حمایت می‌کنند. بیمارستان مسیحی بشردوستانه عمل می‌کند. اما هنگامی که هزینه‌های درمان سنگین‌تر می‌شود، لحن‌ها تغییر می‌کند، اخطارهای مالی آغاز می‌شود و روابط انسانی جای خود را به مناسبات اقتصادی می‌دهند.

شارنوها که پیش‌تر نماد مهر و نوع‌دوستی بودند، اکنون اصرار دارند فروش طلاهای ثریا زیر نظر کارشناسان و با رعایت منافع خودشان انجام شود. فصیح بدین‌ترتیب نشان می‌دهد که حتی انسان‌دوستی نیز در نهایت از منطق نظام سرمایه‌داری جدا نیست.

دومین امید، روشنفکران مهاجرند؛ کسانی که جلال انتظار دارد دست‌کم در برابر رنج هم‌وطن خود مسئول باشند. اما آنان نیز یا در لذت‌جویی، ابتذال و خوش‌باشی غرق‌اند یا از گرفتاری جلال وسیله‌ای برای کسب سود می‌سازند. نادر پارسی، احمد صفوی و دیگران، با وجود تظاهر به دوستی، می‌خواهند از رنج و گرفتاری جلال برای خود منفعت مادی به‌دست آورند.

سومین امکان، ایمان و آرمان‌خواهی انقلابیون است. قاسم یزدانی شریف‌ترین شخصیت مهاجر رمان است. او بی‌درنگ پیشنهاد می‌کند از دوستانش برای درمان ثریا اعانه جمع کند و جلال هرگز در صداقت او تردید نمی‌کند. اما همین شخصیت، سرانجام نیز نمی‌تواند راهی برای نجات بیابد چرا که هنگامی که حال ثریا وخیم‌تر می‌شود، جلال با تلخی می‌اندیشد:

“اسم یزدانی را هم دیگر نمی‌بینم. شاید فهمیده ثریا به یگانگی به خداوندگار رسیده است.”

در نگاه جلال، ایمان نمی‌تواند رنج این جهانی را بکاهد یا درمان کند. بلکه آن را به سعادت آن جهانی موکول می‌کند.

 

چهارمین امید، عشق است. جلال پس از همه‌ی شکست‌ها، بار دیگر به سوی لیلا کشیده می‌شود. گفت‌وگوی تلفنی پایانی، آخرین پناه اوست؛ گفت‌وگویی که در آن لیلا می‌گوید: «هنوز مرا دوست داری؟» و جلال پاسخ می‌دهد: «البته.» اما این عشق نیز توان نجات ندارد. لیلا خود انسانی شکست‌خورده و سرگردان است و بیش از آنکه پناه باشد، نیازمند پناه است. بدین‌ترتیب، نه ثروتمندان، نه روشنفکران، نه آرمان‌گرایان، هیچ‌یک قادر به گشودن گره‌ی اصلی رمان نیستند.

از همین نقطه، زبان رمان نیز دگرگون می‌شود. طنز جای خود را به کابوس می‌دهد. «زانگارو» بر ذهن جلال سایه می‌افکند؛ سرزمینی که عقربه‌های ساعت در آن رو به عقب حرکت می‌کنند، تاریخ وارونه و استاد دانشگاه راننده تاکسی شده است. اکنون جلال دیگر تنها با اغمای ثریا روبه‌رو نیست؛ او با جهانی پریشان، برزخی، در حال احتضار و فرورفته در اغما مواجه است؛ جهانی که پیش‌تر خود آن را چنین توصیف کرده بود: «چرخ و فلکی که می‌چرخد و ایرانی که در احتضار است.»

در این نقطه، طنز که از آغاز مهم‌ترین ابزار روایت بود، به‌طور کامل خاموش می‌شود. رندی جلال جای خود را به سوگواری می‌دهد و روایت از یک رمان اجتماعی، به مرثیه‌ای برای وطن تبدیل می‌شود .جلال سوگوار و هذیان‌وار  مرثیه می‌سراید:

“من آمده‌ام اینجا و در میان یکی از بزرگترین تحول‌های سرنوشت خودم و ایل و تبارم هستم. آمده‌ام این گوشه در این تاریکی در این باران بد، لب این رودخانه‌ی مست، کنج این آشغالدونی، و دارم عربی گریه می‌کنم. زبان فارسی به دردم نمی‌خورد و فرانسه هم بلد نیستم. من در زانگارو هستم و «سواجبلی» حرف می‌زنم. من در مرکز توفان واقعیتم که البته هنوز زبانی برایش اختراع نشده …

اما من در زانگاروام، در صدر دوران چه کنم، چه نکنم، و در زانگارو نقشه‌های جغرافی را روی شن‌های لب دریا می‌کشند و تاریخ را با آب دهان مرده می‌نویسند. در زانگارو تقویم‌ها و ساعت‌ها رو به عقب نمره‌گذاری شده‌اند.”

“با دنیایی که می‌گردد و می‌گردد و شب‌ها و روزها و ماه‌هایی که سپری می‌شود و بادها و خاشاکی که در وسط شهرهای جنگ‌زده می‌پیچد و موشک‌هایی که بر سر مردم می‌بارد. و دنیایی که اهمیت نمی‌دهد، و چرخ و فلکی که می‌چرخد و ایرانی که در احتضار است.”

 

این رمان مرثیه‌ای است برای وطنی زخمی و در احتضار، برای نسلی که میان آرمان و واقعیت فرسوده شد، و برای انسانی که میان امید و نابودی، زندگی و مرگ، بیداری و اغما معلق مانده است.

رمان «ثریا در اغما» مرثیه‌ای است برای وطن.

 

 

 

پیشنهاد مطالعه: اسماعیل فصیح و روایتی متفاوت از جنگ

 

 

 

 

عاشقانه های کوتاه ایرانی کتاب شانس در میدان ماجیوره
آگهی

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *