vinesh وینش

vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

مولانا، موسی و شبان

اگر مجاز باشم مولانا را در یکی از روایت‌های مثنوی خلاصه کنم، روایتی ژرف‌تر از قصه‌ی موسی و شبان به نظرم نمی‌آید. چرا که این قصه در متن محبوس نمی‌ماند و به فرامتن نیز راه می‌یابد؛ و نه تنها مخاطب که مولف را نیز به چالش می‌کشد. گویا بیان یک مسئله فرا‌عصری است که در تمامی برهه‌های تاریخ، خود را به رخ می‌کشد.

 

 

این مقاله را ۱ نفر پسندیده اند

 


عاشقانه های کوتاه ایرانی کتاب شانس در میدان ماجیوره
آگهی

مولانا، موسی و شبان

 

 

اگر مجاز باشم مولانا را در یکی از روایت‌های مثنوی خلاصه کنم، روایتی ژرف‌تر از قصه‌ی موسی و شبان به نظرم نمی‌آید. چرا که این قصه در متن محبوس نمی‌ماند و به فرامتن نیز راه می‌یابد؛ و نه تنها مخاطب که مولف را نیز به چالش می‌کشد. گویا بیان یک مسئله فرا‌عصری است که در تمامی برهه‌های تاریخ، خود را به رخ می‌کشد.

این که گفته می‌شود این روایت حتی خود مولف را نیز به چالش می‌کشد، به دلیل حل نشدن مسئله‌ای است که در پایان مولانا نیز پاسخی صریح برای آن ندارد؛ و گویا طرح این مسئله و نه پاسخ او، میراثی است که مولانا برای مخاطبان خود باقی می‌گذارد تا شاید آنها به پاسخی قانع‌کننده دست یابند.

همچنان که مخاطبان مولانا می‌دانند، قصه‌ی موسی و شبان، چالش و درگیری میان دو روایت از مبنایی‌ترین مفهومی است که انسان از آن خلاصی نداشته است، چه آنانی که به دنبال اثبات آن بوده‌اند و چه کسانی که درصدد انکار آن برآمده‌اند.

شروع روایت برای مخاطب به آسانی قابل فهم است. شبان با زبان زیسته‌ی خود مشغول گفتگو با خدای خویش است. زبانی که واژه‌ها و مفاهیمش به طور مستقیم با تجربه‌های شبان در ارتباط است:

تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
ای فدای تو همه بزهای من
ای به یادت هی‌وهی و هی‌های من
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آیم بروبم جایکت

در این جا موسی به صحنه وارد می‌شود و در لباس یک متکلم که حدود واژه‌ها و مفاهیم مقدس را پاس می‌دارد، بر شبان می‌آشوبد:

گفت موسی های بس مُدبِر شدی
خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژ است و چه کفر است و فُشار
پنبه‌ای اندر دهان خود فشار
گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را

سرزنش و عتاب موسی آن چنان تند و گزنده است که شبان زبان از مدح بسته و خاموش می‌شود:

گفت ای موسی دهانم دوختی
وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت
سر نهاد و اندر بیابان و برفت

موسی چنین می‌پندارد که در همان حال از حدود و ثغور مرزهای الهی پاسداری می‌کند و چه‌ بسا از خاموش کردن صدای ناکوک شبان بسیار خرسند است که ناگاه خلاف پندار او صدای دیگری به گوشش می‌رسد:

وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
یا برای فصل کردن آمدی
هرکسی را سیرتی بنهاده‌ام
هرکسی را اصطلاحی داده‌ام
ما زبان را ننگریم و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
آتشی از عشق در جان برفروز
سربسر فکر و عبارت را بسوز

روایت مولانا تا اینجا یک مثلث را برای مخاطب ترسیم می‌کند که در یک ضلع آن زبان یا روایت، در ضلع دیگر موسی و در ضلع سوم شبان ایستاده است. این سه ضلع علی‌رغم این که باید حدود و ثغور ساحت بندگی را ترسیم کنند، اما در عمل سرزمینی را نشان می‌دهند که مرزهایش نسبت به اهالی خود متغیر و سیال است.

از این جا به بعد در روایت مولانا، زبان نقش خود را از دست می‌دهد و روان آدمی و حال او جایگزین آن می‌شود. و موسی با این پندار جدید به دنبال شبان می‌رود تا او را بشارت دهد که هیچ محدودیت و حَرَجی بر او نیست و او می‌تواند با فراغِ‌بال با معبود خود نرد عشق ببازد.

عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو

اما شبان پیش از آن که مخاطب چنین ابلاغی قرار بگیرد، خود به این دریافت رسیده و سخن موسی برای او تازگی ندارد.

گفت ای موسی من از آن بگذشته‌ام
من کنون در خون دل آغشته‌ام
حال من اکنون برون از گفتن است
اینچ می‌گویم نه احوال من است

می‌توان چنین تعبیر کرد آن چه را موسی در گفتگو با خداوند دریافته بود، شبان در تجربه‌ی زیسته‌ی خود به فهم آن رسیده بود؛ گویی وحی نه به معنای پیامی اختصاصی، بلکه به مثابه‌ی حقیقتی جاری در هستی است که انسان جستجوگر از مجراهای گوناگون آن را درمی‌یابد.

تا این فراز از قصه، به نظر می‌رسد تمامی اجزای این روایت در هماهنگی با یکدیگر هستند تا مقصود مولف را به مخاطب نشان دهند. اما به واقع چنین نیست و در پس گفت و شنود نهایی میان موسی و شبان که همدلانه هم به نظر می‌آید، شبان به نکته‌ای اشاره می‌نماید که صراط مستقیم هدایت را به مسیری پر‌پیچ وخم تبدیل می‌کند.

شبان به موسایی که عذرخواه رفتار خویش است، می‌گوید:

تازیانه برزدی اسپم بگشت
گنبدی کرد و ز گردون برگذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد
آفرین بر دست و بر بازوت باد  
 

شبان، کلام موسی را به تازیانه‌ای تشبیه می‌کند که مسیر اسب او را دگرگون کرده و به همین خاطر قدردان اوست.

در این صورت آیا موسی باید به خود ببالد که در آن رویارویی نخست، بی‌رحمانه جهان شبان را ویران کرده است؟ وآیا اگر با موردی مشابه مواجه شد، باز هم باید بر مخاطب خود بتازد و روایت او را منکوب کند؟

و نکته‌ی مهم‌تر آن که اگر پیامد رفتار موسی، هدایت شبان به یک مسیر جدید و اتصال او به معنای عمیق‌تری از هستی بوده، در آن صورت چرا باید مورد سرزنش خداوند قرار بگیرد؟

با این تعبیر به نظر می‌رسد تلقی مثبت شبان از مواجهه‌ی تلخی که با موسی داشته، او را در مرکز ثقل این قصه قرار می‌دهد. چرا که اگر او همچنان رنجیده‌خاطر از موسی باقی می‌ماند و پس از عذرخواهی نیز دوباره به مسیر سابق خود بازمی‌گشت، ما به آسانی می‌توانستیم این مسئله را حل کنیم. اما در شرایطی که او از چالش خود با موسی، آن معنای ظریف و ژرف را استنباط می‌کند، به نظر می‌رسد دریافت او از نتایج آن رویارویی تلخ، مسیری خودخواسته است که شخصیت شبان را در جایگاه متفاوتی می‌نشاند.

شبان در مواجهه با جهان موسی، اگرچه دل‌شکسته سر به بیابان می‌گذارد، اما به روایت او تن نمی‌دهد، چرا که قرابت و نزدیکی با آن احساس نمی‌کند. اما بر روایت خویش هم دیگر پافشاری نمی‌کند، چرا که پس از آن مواجهه‌ی سهمگین، ساختار روایت خود را ویران‌شده می‌بیند.

آن چه در قصه‌ی موسی و شبان شاهد آن هستیم، پیامد و به اصطلاح برهم‌کنش یک درگیری سهمگین است که ابتدا به ساکن مواجهه‌ی میان دو روایت را نشان می‌دهد؛ اما این که درگیری هم از سوی موسی و هم از سوی شبان خاتمه‌یافته تلقی می‌شود، به خاطر خروج هر دو طرف از عرصه‌ی قال و ورود به گستره‌ی حال است.

درغیراین‌صورت همان وضعیت پیشین برای شبان تکرار می‌شد با این تفاوت که دیگر موسایی بر او نمی‌شورید و  او با خیالی آسوده می‌توانست هرچه دل تنگش می‌خواهد، بر زبان بیاورد. با این فرجام، فقط موسی به رواداری و مقام تحمل روایت دیگری، دست می‌یافت، اما شبان همچنان در جهان پیشین خود گرفتار می‌بود.

به عبارت دیگر قصه‌ی موسی و شبان از آن چرخه‌ی شناخته‌شده‌ی گمراهی و هدایت که در آن یک طرف هدایت می‌کند و طرف دیگر هدایت می‌شود، پیروی نمی‌کند. بلکه ما را به لایه‌های پیچیده و زیرین هدایت می‌رساند که در آن بسته به نوع برخورد آدمی، نتایجی متفاوت از چالش‌های فکری حاصل می‌شود و از پیش نمی‌توان مطمئن بود که از هر رفتاری چه نتیجه‌ای حاصل می‌گردد.

بااین‌حال چنان‌چه از روایت مولانا نیز برمی‌آید، موسی نمی‌تواند استنباط مثبت شبان را از تازیانه‌اش دال بر درستی عملکرد خود ببیند که اگر چنین بود مورد سرزنش خداوند قرار نمی‌گرفت؛ و او پس از این تجربه نیز، باید با شبان‌های دیگر هم‌چنان روادارانه مواجه شود.

 

 

پیشنهاد مطالعه: گنجینه‌ی شیدایی بشری
 

 

عاشقانه های کوتاه ایرانی کتاب شانس در میدان ماجیوره
آگهی

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *