گنجینهی شیدایی بشری
نویسنده: عرفان پوردایی
غزلیاتِ شمسِ تبریز گزینشی است از دیوانِ شمس، اثرِ سترگ و سربهگردونسای مولانا جلالالدین محمّدِ بلخی، به انتخاب عرفانشناسِ شهیر روزگار، استاد محمّدرضا شفیعیِ کدکنی، و با مقدّمهای مبسوط، که خود حکمِ کتابچهای تحلیلی و ژرف در شناختِ زندگی و زمانهی مولای روم را دارد، و تفاسیری روشنگر و مشحون از آگاهیهایی گوناگون در پای هر شعر به قلمِ همو. استاد شفیعی از میانِ حدودِ سههزار غزلِ دیوانِ شمس بیش از هزار غزل را برگزیده است ــ و گاه در همین غزلهای برگزیده نیز دست به انتخابِ ابیاتی زده است ــ که بدنهی اصلیِ کتاب را تشکیل میدهند.
از آنجا که کلّیات و دیوانِ هر شاعری بیشتر به واژهنامهای میماند که آدمی گهگاه و در هنگامِ نیاز بدان رجوع میکند، برعکسِ کتابهایی همچون شاهنامه که ترتیبِ زمانی و آغاز و پایانی دارند، چنین گلچینی، آن هم به دستِ چنین کسی، این اطمینان را به خواننده میدهد که بهترین اشعارِ مولانا را خواهد خواند، بدونِ اینکه مجبور باشد از سنگلاخِ آثارِ ضعیفترِ او بگذرد؛ بهویژه که نکاتی در این کتاب مطرح شده و ایرادات رایجی در آن اصلاح شده است که شاید آنها را در کتابِ دیگری نتوان یافت.
در انتهای متنِ کتاب، زبدهای از ترجیعات و ترکیباتِ شاعر به چشم میخورد. سپس، ده غزل از غزلیاتِ منسوب به مولانا آورده شده است که در آن میان میتوان به غزلهایی معروف با این مصرعهای مطلع اشاره کرد: «هر لحظه به شکلی بتِ عیّار برآمد»، «روزها فکرِ من این است و همه شب سخنم»، «ما در رهِ عشقِ تو اسیرانِ بلاییم»، که در اصل از آنِ مولانا نیستند و جملگی سرودهی شاعرانی دیگرند.
مؤلّف همچنین در جریانِ توضیحات و گرهگشاییهای خود از دشواریهای احتمالیِ پیشِروی خواننده در پای هر غزل جابهجا به غزلهایی اشاره کرده است که در دیوانِ شمس آمده، امّا از آنِ مولانا نیست. کتاب با 256 رباعی از میانِ رباعیاتِ شاعر به پایان میرسد. ضمناً مصحّح، در برخی مواضعِ متن، دست به اصلاحِ بعضی ضبطها در نسخهی رایجِ دیوان به کوششِ استاد فروزانفر زده و سببِ کارِ خود را نیز توضیح داده است.
سرانجام، در ابتدای کتاب، سه فهرست هست که در اوّلی غزلها بهترتیبِ حروفِ نخستِ مطلع و در دومی بهترتیبِ حروفِ قافیه آمدهاند؛ در سومی هم غزلها بهترتیبِ الفبا و بر اساسِ وزن فهرست شدهاند. در پایانِ کتاب، راهنمای تعلیقاتِ متن آمده است که با استفاده از آن میتوان به توضیحاتی دسترس یافت که مفسّر بر شعرهای گوناگونِ کتاب افزودهاند. هم مقدّمه و هم تعلیقات، فهرستِ مراجعِ خاصِ خود را دارند.
این کتاب را میتوان گامی بلند در بسطِ آگاهی کسانی شمرد که مولانا را از خلالِ آثارِ غیرِتخصّصی و عامهپسند شناختهاند و به شخصیتِ او و پیوندش با شمس علاقهمند شدهاند. رویارویی با بیانِ شورانگیزِ مولانا و مفاهیمِ ژرفِ مطرحشده در اشعارِ او ذهنِ آدمی را ورز میدهد و بر چابکیِ آن میافزاید.
حجمِ زیادِ کتاب هم ــ حدودِ 1500 صفحه ــ چیزی نیست که مانعِ مخاطبِ جدّی شود، زیرا به همان میزانی که کتابخوان در خواندنِ کتابی درخور انرژی مصرف کند، چه از لحاظِ دشواریِ مطلب و چه از لحاظِ حجمِ کتاب، به همان میزان هم در پایانِ خوانش بر داشتههای او افزوده خواهد شد. چنین تأثیری بسیار ژرف است، امّا خود را در درازمدّت و بهشکلی نامحسوس، ولی تعیینکننده، نشان خواهد داد.
در مقدّمهی دقیق و شیرینِ کتاب، مؤلّف دستِ ما را میگیرد و با زندگانیِ یکی از فروزانترین اخترانِ آسمانِ ادبیات در جهان آشنایمان میکند: ازجمله با کودکیاش در بلخ، مهاجرتش همراه با خانواده از خراسانِ بزرگ به قونیه، و تبدیلشدنش از خطیبی خشک به شوریدهای شیدا که در شماری از بهترین بیتهای او بازتاب یافته است:
زاهد بودم، ترانهگویم کردی
سرحلقهی بزم و بادهجویم کردی
سجّادهنشینِ باوقاری بودم
بازیچهی کودکانِ کویم کردی
و نیز این بیت:
مردِ مجاهد بُدم، عاقل و زاهد بُدم
عافیتا، همچو مرغ، از چه پریدی؟ بگو!
این شوریدگی حاصلِ دیدار با شمسالدینِ تبریزی و آتشی است که این خورشیدِ فروزان در جانِ آمادهی مولانا میافکند و آثارِ آن در مثنوی هم، که پساز غیبتِ شمس سروده شده است، دیده میشود:
این نفس جان دامنم برتافتهست
بوی پیراهانِ یوسف یافتهست
چه برسد به دیوانِ شمس، که خود از سر تا به بن حکایتِ این شوریدگیست:
آن نفَسی که با خودی، یار چو خار آیدت
وآن نفَسی که بی خودی، یار چه کار آیدت؟
آن نفَسی که با خودی، خود تو شکارِ پشّهای
وآن نفَسی که بی خودی، پیل شکار آیدت
آن نفَسی که با خودی، بستهی ابرِ غصّهای
وآن نفَسی که بی خودی، مَه به کنار آیدت
آن نفَسی که با خودی، یار کناره میکند
وآن نفَسی که بی خودی، بادهی یار آیدت
آن نفَسی که با خودی، همچو خزان فسردهای
وآن نفَسی که بی خودی، دِی چو بهار آیدت
جملهی بیقراریات از طلبِ قرارِ توست
طالبِ بیقرار شو تا که قرار آیدت
جملهی ناگوارشت از طلبِ گوارش است
تَرکِ گوارش ار کنی، زهر گوار آیدت
جملهی بیمرادیات از طلبِ مرادِ توست
ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشقِ جُورِ یار شو، عاشقِ مِهرِ یار نی
تا که نگارِ نازگر عاشقِ زار آیدت
خسروِ شرق، شمسِ دین، از تبریز چون رسد
از مَه و از ستارهها واللَه عار آیدت
از بازیهای روزگار است که، اگر مولانا در فراقِ شمس نمیسوخت و پیوسته در وصال غرقه میبود، ما این گنجینهی شیداییِ بشری را امروزه به دست نمیداشتیم. شاعران شهیداناند.
در دنبالهی مقدّمه، از دیگر آثارِ مولانا و از معاصرانِ او هم سخن به میان میآید، و در خلالِ گفتار شماری از تصوّراتِ غلط از زندگانی و افکارِ مولانا هم اصلاح میشوند، ازجمله این موضوع مطرح میشود که، به اعتقادِ استاد شفیعی، منظومهی فکریِ مولانا فاصلهی زیادی از عرفانِ ابنِعربی دارد.
بسیاری از افکار و احساساتِ بنیادینِ مولانا هم در مقدّمه بررسی میشوند و با خواندنِ آن میتوان درکی بهتر از غزلها داشت. سبکِ خاصِ مولانا هم محلّ وارسیِ مؤلّف واقع شده است و بسیاری از ویژگیهای سبکیِ خاصِ مولانا، هم در زمینهی نحوِ زبان و هم در زمینهی بلاغت و تصویر، شرح و بسط داده شده است، و مخاطب بدینگونه درمییابد که چرا غزلِ مولانا نزدیکترین چیزی است که به موسیقی داریم، پدیدهای که حتّی از موسیقی نیز برمیگذرد، زیرا علاوه بر نغمه و نوا دارای معنا نیز هست.




