
خیالِ واقعی
لئو همه را میبیند اما کسی او را نمیبیند و همین او را تنهاتر میکند. او سالها گوشهای از شهر به تنهایی در خانهای زندگی میکرد، در گرد و خاک کتاب میخواند و نقاشی میکشید. تا اینکه آن خانهی بدون سکنه با آمدن خانوادهای پر میشود. با آمدن آنها، لئو خیال میکند که از تنهایی درمیآید، اما اینطور نیست. با وجود شلوغ شدن خانه، او باز هم تنهاست. برای همین تصمیم میگیرد که برای کشف خودش و شهر از خانه بیرون بیاید.

