سوپرمن جهان سوم
نویسنده: مازیار لرستانی
ناشر: خزه
نوبت چاپ: ۱
سال چاپ: ۱۴۰۴
تعداد صفحات: ۲۶۰
شابک: ۹۷۸-۶۲۲۸۴۲۳۹۰۶
این مقاله را ۱ نفر پسندیده اند
سوپرمن جهان سوم
خیلی از بازیگرها معروف که میشوند، دلشان میخواهد کتاب بنویسند. لابد یکجوری با خودشان فکر میکنند ما که از پس بازیگری برآمدیم، نویسنده شدن که دیگر کاری ندارد! درنتیجه داستانی سرهم میکنند، به ناشری میسپارند، و به مدد اسم و شهرتشان به فروش هم میرود بدون اینکه بعدا کمتر کسی یادش بماند یا بخواهد بررسی کند که نوشته چه بود و چه ارزشی داشت.
با این مقدمه لابد فکر میکنید که ماجرای این کتاب هم همینطور است، کتاب سوپرمن جهان سوم که اتفاقا تصویر لرستانی را هم روی جلدش دارد. کدام لرستانی؟ شهره یا مازیار؟ مساله این است!
مازیار لرستانی چندسال قبل متولد شد، البته به طور رسمی وگرنه سالها بود که دوستان خیلی نزدیکش میدانستند که در دل شهره، مازیار زندگی میکند. یک آدم بود که داشت دو تا زندگی میکرد. به قول خودش در همین کتاب «الگوی سوپرمن بودن» داشت، داشتن دو هویت، یکی پنهان و یکی آشکار، یکی بیرونی و یکی درونی؛ ثابت کردن اینکه من آنچه میبینید نیستم، درونم موجودی به مراتب قویتر از خودم زندگی میکند.
اما چه شهره میشناختیدش چه مازیار، همیشه یک نویسنده درون او زندگی میکرد. و نکته جالبش اینجاست که آن نویسنده همیشه بود، همیشه هست، فارغ از جنسیت، فارغ از اینکه شما بخواهید آن آدم را چه بنامید. روایتگری و قصهسازی هویت وفادار اوست، حتی بیشتر از بازیگر بودن.
چرا میگویم وفادار؟ چون حتی همان زمانها که در ظاهر شهره فعالیت میکرد هم به طور جدی و ملموس وجود داشت و اعلام حضور میکرد. چندین تله فیلم نوشت و بعضیهایش را خودش کارگردانی کرد، دهها طرح و فیلمنامه نوشت و ثبت کرد، چندین داستان کوتاه نوشت و به چاپ نسپرد، تا همین نمونه، همین که نامش را سوپرمن جهان سوم گذاشته.
بنابراین سوپرمن جهان سوم، کتاب بازیگری نیست که حالا تصمیم گرفته داستان بنویسد، کتاب انسان قصهگویی است که بالاخره تصمیم گرفته این بخش وجودش را هم نشان بدهد.
سوپرمن جهان سوم دو بخش دارد. بخش اول داستانهای کوتاه است، داستانهایی جالب و شیرین که سرشارند از طنز. بسیاری از این داستانها از حوادث واقعی الهام گرفته شدهاند، اصولا لرستانی نگاهی داستانبین به اتفاقات اطرافش دارد، با چشمان همان نویسنده و روایتگری که هرگز او را ترک نکرده.
البته بعضی از داستانها هم کاملا خیالی هستند، متعلق به همان ذهن خیالپروری که هر هنرمندی را میسازد، اما همچنان با همان نگاهی که طنازانه جهان و زندگی و مشکلاتش را نگاه میکند. این نگاه طنازانه از عناوین خیلی از داستانها هم پیداست: پرنس چارلز و دده مطبخی، سیاهمشق دل شکستهنستعلیق من، در طول و عرض شش ساعت و دوشیزه محترمه، منوره سرکار خانم آنجلینا جولی آیا بنده وکیلم؟
بخش دوم کتاب به ناداستانها اختصاص دارد. این بخش شخصیتر است. ردپای تغییرات، شکستها و عاشقیهای لرستانی در آن پیدا میشود.درددلهایی که دارد و مصائبی که از سرگذرانده. اما در آنها هم نگاه شوخطبعانهاش را میبینیم. نگاهی که از پس تجربه سخت عاشقیها، آخرسر اینطور به خودش دلداری میدهد: چه بسیارند آدمهایی که لامبورگینیهایی هستند با موتور پراید!

ناداستان سوپرمن جهان سوم، میتوانست جای مقدمه کتاب را بگیرد. احتمالا به همین دلیل است که نام کتاب را از همین ناداستان انتخاب کردهاند. اگر شما هم خواستید کتاب را بخوانید اول بروید سراغ این ناداستان، قطعه طنز (چهبسا طنزی تلخ) است که هویت لرستانی را نشان میدهد. هویت آدمی که خواسته روایتی نو بنویسد از خودش، همیشه، و با طنازی.
آنوقت معلوم میشود که چاپ کتاب مازیار لرستانی، با آن تصویر سوپرمنی روی جلدش، برای بازارگرمی نیست. برای نشان دادن دنیا و دغدغه آدمی است که مدت مدیدی است خسته است، اما همچنان مانده، و همچنان میخواهد برای این سرزمین بیافریند.
بخشی از کتاب
من گفتم: آقا غلامرضایی بگو گیتارش شش تا سیم داشته باشه. اسمش گیتار کلاسیک است.
با دقت از پشت عینکش به من نگاهی کرد و گفت که خودش بلد است.
بیقرار بودم، صدای خروپف اهالی منزل از گوشه و کنار خانه، بعدازظهر استثنایی مرا پر کرده بود و آقا غلامرضایی که همیشه آدم عجولی بود هیچ عجلهای برای تمام کردن نامه نداشت. زمان به شدت کش میآمد و نامه تمامنشدنی به نظر میرسید. با دقت روی دستش خم شدم و گفتم: آقا اونجاهایی که خطت گرد شده نمیتونه بخونه. منم نمیفهمم. تازه اون فارسی هم بلد نیست. حتما نمیفهمه.
آقا غلامرضایی با آرامش گفت: این خط شکستهی فارسی است. برای نامههای اداری لازم است اینطور نوشته شود. دلت شور نزنه. ژیسکاردستن مترجم داره و مترجم فارسی برایشان نامه رو ترجمه میکنه.
…
آقا غلامرضایی با زبان چسب نامه را تر کرد، درش را بست و یک طرف آدرس و اسم خودش را نوشت و در طرف دیگر به خارجی چیزهایی نوشت که فقط پاریساش را فهمیدم و او در جواب من فضول گفت: نوشتهام دفتر ریاست جمهوری جناب آقای ژیسکاردستن.








