vinesh وینش

vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

آن سوی دروازه‌ای در گیشا

«این در باید بسته بماند» رمانی کوتاه است به قلم محمد قاسم‌زاده که در عین خوشخوان بودن، لایه‌های پنهان بسیار دارد. نقد و مروری بر این رمان را با تمرکز بر رمزگشایی اسطوره‌ها، نمادها و افسانه‌های کهن آن با هم می‌خوانیم.

 

 

این مقاله را ۴ نفر پسندیده اند

 

این در باید بسته بماند

نویسنده: محمد قاسم زاده

ناشر: مروارید

نوبت چاپ: ۱

سال چاپ: ۱۴۰۶

تعداد صفحات: ۱۶۸

شابک: ۹۷۸۶۲۲۳۲۴۱۷۶۵


تاکنون 1 نفر به این کتاب امتیاز داده‌اند

تهیه این کتاب

ویرجینیا وولف
آگهی

آن سوی دروازه‌ای در گیشا

 

«این در باید بسته بماند» رمانی کوتاه است به قلم محمد قاسم‌زاده که در عین خوشخوان بودن، لایه‌های پنهان بسیار دارد. نقد و مروری بر این رمان را با تمرکز بر رمزگشایی اسطوره‌ها، نمادها و افسانه‌های کهن آن با هم می‌خوانیم. قبل از مطالعه‌ی این بخش، خاطرنشان می‌کنم که این نقد ممکن است پایان داستان را فاش کند. اگرچه این کتاب پایان‌محور نیست و عمدتاً جز داستان‌های متن‌محور محسوب می‌شود، توصیه می‌کنم ابتدا کتاب را مطالعه کنید و سپس این نقد را بخوانید.

 

در آغاز این داستان، مردی به نام تورج نیاکان در یکی از بوستان‌های محله‌ی گیشا، در تهران، زنی را می‌بیند که از دروازه‌ای عجیب و موهوم خارج می‌شود و به‌طرف او می‌آید. تورج نویسنده‌ای است که در چهل‌سالگی زندگی‌ای آرام و منظم دارد. تنها است و روزگارش بدون هیجان سپری می‌شود، او در حاشیه‌ی امن زندگی به روزمرگی‌های همیشگی مشغول است تا اینکه با ظهور ناگهانی فریماه، روال آرام زندگی‌اش دست‌خوش تغییر می‌شود.

زن، فریماه پیرنیا، به او می‌گوید که آن دو در زندگی‌های پیشین‌شان، با هم همراه و عاشق یکدیگر بوده‌اند. اکنون فریماه با گذر از دروازه‌ای نادیدنی و عجیب به‌سراغ محبوب تاریخی خود آمده است و بر آن است تا او را با خود به سفری به گذشته همراه کند.

 

تورج به حرف‌های فریماه به دیده‌ی تردید گوش می‌سپارد، اما خیلی زود راضی می‌شود همراه فریماه از دروازه عبور کند و مجدداً زندگی‌های قبلی خود را تجربه کند. تورج از فصل اول تا فصل آخر، و در همه زندگی‌های پیشین خود، در مقابل فریماه بی‌دفاع و مطیع است و گرچه گاهی دچار کشمکش ذهنی می‌شود و سوالاتی از فریماه می‌پرسد، اما در نهایت، همیشه خواسته‌ی فریماه محقق می‌شود.

به این ترتیب، او به دعوت فریماه و همراه با او سه بار از لنگه راست دروازه خارج می‌شود و به ترتیب به شهرهای پائیس در مصر (۵۲۴ قبل از میلاد)، اسلو، پایتخت نروژ (سال ۱۲۳۹ میلادی) و اصفهان (شهریور ۹۹۴ شمسی) می‌رود. فریماه و تورج هربار بعد از سپری کردن اوقاتی چند در روزگارانِ ذکرشده، از لنگه چپ دروازه، به تهران و گیشای کنونی بازمی‌گردند.

 

اولین سفر فریماه و تورج به مصر باستان، شهر پائیس است. تورج و فریماه در قالب آپریس (کاتب مخصوص فرعون) و نِفرِ (برادرزاده‌ی زیبا، سبک‌سر و متهور فرعون) ظهور می‌کنند. آپریس مردی تنهاست که با کنیزِ کارتاژی زیبا و برده‌اش زندگی می‌کند. او که اهل تبس است هفته‌ای یک روز به کاخ فرعون می‌رود و تعدادی پاپیروس از او می‌گیرد و به خانه‌اش در حاشیه‌ی رود نیل بازمی‌گردد تا نامه‌ها و اسناد فرعون را رونویسی کند. آپریس آرام و سربه‌زیر است و مشغول زندگی خودش تا اینکه نِفِر عاشق او می‌شود و او را به بهانه‌ی کتابت به کاخ خود فرامی‌خواند.

 

شخصیت‌های فرعون (سامتیخ)، نِفِر، راموز (فرمانده سواران جنگجو)، پادشاه لجوج پارس یا سردار پارسی (کمبوجیه) و حتی ایزد بس همگی واقعی‌اند و تمامی این مکان‌ها و اشخاص ریشه‌ی راستین تاریخی دارند.

 

نِفِر که از طرف مادر خون یونانی دارد و وزیر او را به طعنه «یونانی‌زاده» می‌خواند عشقی آتشین اما مرگبار را نثار آپریسِ سربه‌زیر و محتاط می‌کند و آهسته‌آهسته و البته ناخواسته این مرد را به کام مرگ می‌کشد. نِفِر به یک‌باره و در کاخ فرعون مقابل آپریس ظاهر می‌شود و او را به کاخ خود فرامی‌خواند.

«آپریس وارد کاخ شد. از هفتاد پله‌ عریض با همان آرامشی بالا رفت که از بازارها گذشته بود. می‌خواست به تالار وزیر برود، اما بالای پله‌ها نِفِر را دید. در برابر برادرزاده‌ی فرعون زانو زد، سه پله مانده به ایوان بزرگ. می‌دانست نباید از آن سه پله بالا برود.» (صفحه ۱۶)

 

آپریس از سه پله‌ی باقی‌مانده بالا نمی‌رود، چون در پایان آن سه پله پیک مرگ در قالب نِفِرِ زیبارو به انتظارش ایستاده است.

 

آپریس که در ابتدا از نگاه کردن به نِفِر وحشت دارد و هر رفت‌و‌آمد خود به کاخ او را از سر احتیاط و ترس به وزیر گزارش می‌کند، رفته‌رفته در دام عشق این زن گرفتار می‌شود. شبی که آپریس برساحل نیل آتش افروخته است، ایزد بس، در قالب زنی تنومند به‌سویش می‌آید و او را به ایستادگی در راه عشق دعوت می‌کند. ایزد بس کمی بعد بر نِفِر ظهور می‌کند و او را نیز به عشق ترغیب می‌کند. ایزد بس یکی از متفاوت‌ترین و محبوب‌ترین ایزدان در مصر باستان بود.

برخلاف بیشتر خدایان مصری که با چهره‌ای رسمی و از نیم‌رخ تصویر می‌شدند، بس معمولاً کوتاه‌قامت، ریش‌دار و دارای چهره‌ای خندان و گاه اخمگین و به‌صورت تمام‌رخ تصویر شده است. این ایزد نمادی است از نگهبان خانه و خانواده، دور کننده‌ی ارواح و نیروهای شر و محافظ زنان باردار و کودکان. وزیر که خبر گفت‌و‌گوی این زن (ایزد بس) را با آپریس از زبان خودِ آپریس می‌شنود، او را جدی نمی‌گیرد و لبخند‌‌زنان می‌گوید:

«مشکلی نیست، او هیچ نیت بدی ندارد. ایزدِ بس است که خود را به مردها و زن‌هایی نشان می‌دهد که می‌توانند بارور شوند. بی‌شک خود را به نِفِر هم نشان داده.» (صفحه ۴۴)

 

اگرچه وزیر با شنیدن تهدیدات مرد لهیده (که از طرف رقیب عشقی آپریس به سراغ او آمده است) چنین بی‌خیال نمی‌ماند و برای نجات جان کاتبِ مخصوص فرعون اقدام می‌کند.

 

 

محمد قاسم‌زاده، نویسنده‌ی رمان «این در باید بسته بماند»
محمد قاسم‌زاده، نویسنده‌ی رمان «این در باید بسته بماند»

 

آپریسِ کاتب در گذشته‌ای دور زنی یونانی را در اسکله دیده و در آتش عشق گنگ و از دست‌رفته‌ی او می‌سوزد. او هر روز از پنجره به رود نیل و به خیل زنانِ کوزه‌به‌دوش نگاه می‌کند تا بلکه محبوب قدیمی‌اش را ببیند. آپریس مردی تنهاست. گرچه به قصر رفت‌و‌آمد دارد و جزو معدود کسانی است که با فرعون ملاقات حضوری می‌کند، اما در دربار وجهه‌ای ندارد و جدی گرفته نمی‌شود. در کوچه و بازار هم به توصیه‌ی استادش، آنوکیس، با مردم درنمی‌آمیزد مبادا اسرار فرعون را فاش کند.

او کم‌کم متوجه زیبایی کنیزی می‌شود که مدت‌هاست در خانه‌اش خدمت می‌کند و به او علاقه‌مند می‌شود و به این ترتیب، در یک مثلث عشقی بی‌سرانجام گیر می‌افتد. مثلثِ عشقی‌ای که یک ضلع آن عشقی مبهم و گنگ به زنی یونانی است، ضلع دیگر آن عشقی است ملموس و دست‌یافتنی به کنیز کارتاژی‌اش و ضلع آخر آن عشقی شورانگیز و ممنوع و خطرناک به نِفِر است و البته سرانجام دهشتناک این کاتب او را از همه این عشق‌ها محروم می‌کند.

 

بعد از این سفر، فریماه و تورج مجدداً به گیشای سال ۱۳۹۹ برمی‌گردند. در این فصل، فریماه بیشتر خودش را به تورج می‌شناساند و او را به خانه‌ی خواهرش، فرشته، در مجتمع بهجت‌آباد می‌برد. فرشته نقاش است و تورج مجدداً تابلوی هفت‌ موتورسوار را در خانه‌ی او می‌بیند. راوی نیز مجدداً از بهرام گرگین و محبوبه‌اش ماریا(ن) حرف می‌زند.

«دیوار پر بود از تابلوهای نقاشی. وارد هال که شدند، تابلوی بزرگ نیمه‌کاره‌ای روی سه‌پایه دید و طرح اولیه بود با قلم، هفت موتورسوار که در یک گوشه‌ی تابلو بود و مقابلش همه صورت درختی به خود گرفته بودند. تورج با حیرت فرشته را نگاه کرد. این همان روایتی بود که بهرام گرگین تعریف کرده بود، وقتی با ماریا به دیدن او آمده بود. آن روز هم بهرام گرگین هنوز مات و حیرت‌زده بود و بازگشت ماریان را به تابلوِ اوژن دولاکروا باور نمی‌کرد …» (صفحه ۶۴)

 

نکته‌ی دیگری که در این فصل جلب توجه می‌کند، تشنگی مدام و مستمر فریماه است. او مدام تشنه است و دهانش خشک است و آب و چای و بستنی می‌طلبد. آیا فریماه (نِفِر، فریدا، فلورا) کماکان تشنه‌ی قدرت و تسلط هرچه‌بیشتر بر محبوبش است؟ یا تشنگی فریماه نمادی است از تشنگی زنان هم‌ذاتش در فصول و دوران‌های دیگر کتاب که نشان از عطشِ بی‌کران آن‌ها به عشق دارد. چون فریماه‌هایی که در اعصار مختلف در قالب نِفِر و فریدا و فلورا ظاهر می‌شوند از قدرت و شوکت برخوردارند، اما از عشق نه و همواره مردان محبوبشان را قبل از آنکه از آنان کام گیرند و سیر شوند، ناخواسته، به کام مرگ می‌کشانند.

 

در این فصل، خواننده می‌فهمد که فریماه عاشق کتاب است (تورج را به خیابان دانشگاه می‌برد و چند جلد کتاب می‌خرد)، عاشق تئاتر است و از سینما بیزار. شاید نویسنده از دهان فریماه به وضعیت سینمای ایران اعتراض می‌کند:

«فریماه گفت: حرف سینما رو نزن. بیزارم از فیلمی که همه‌چیزش تقلبیه. زنه صبح با یه مانتوی بلند و مقنعه از رختخواب می‌آد بیرون. انگار اون زیر یه لشکر نامحرم بوده.» (صفحه ۶۳)

 

در فصل چهارم، فریماه و تورج در سال ۱۲۳۹ میلادی، به اسلو، پایتخت نروژ، می‌روند. تورج در قالب نورمان، کاتب و تحت‌الامر و تحت‌الحمایه اسنوری استورلوسون، عضو پارلمان نروژ و نویسنده درمی‌آید و فریماه در قالب فریدا، زن زیبا و اشرافی و البته عاشق دل‌خسته‌ی نورمان. همان‌طور که گفته شد، شخصیت‌های تاریخی این رمان همگی واقعی‌اند و در همان مقطع تاریخی‌ای که در داستان از آنان یاد شده است زندگی کرده‌اند. استورلوسون هم یک شخصیت واقعی است و همین‌طور است ملکه مارگارت و پادشاه هاگون که در قرن ۱۳ میلادی، پادشاه و ملکه نروژ بودند.

 

نورمان که در کودکی یتیم شده است، تحت حمایت استورلوسون است و در خانه‌ی او اتاقی دارد و روزگار می‌گذراند؛ سرش به کار خودش گرم است و در چهل سالگی عزب و تنها است و به دستور حامی خود، استورلوسون، مشغول بازنویسی اِدای منثور و اِدای منظوم (از کتب کهن ادبیات نروژ) و نیز بازنویسی کتاب افسانه‌ها (به قلم استورلوسون) است. تنها دل‌خوشی‌اش رفتن به میکده‌ی شهر است و نوشیدن آبجو و سروکله زدن با زن میکده‌چی، استلا. از طرفی، کاترینا، بیوه‌ای زیبا، که سعی دارد خود را به سیاستمداران و مردان مقتدر شهر نزدیک کند، چندباری تلاش کرده است تا نورمان را به دام اندازد و از طریق نورمان با رییس او یعنی استورلوسون وارد رابطه شود.

 

بعد از عزیمت استورلوسون به ایسلند و کشته شدن او به دست دامادش، وضعیت عمارت او به هم می‌ریزد و عده‌ای از خدمه اخراج می‌شوند. اما دست روزگار در قالب فریدا، زنی اشرافی و زیبا و ثروتمند، به کمک نورمان می‌آید و فریدا نورمان را به کاخ خود می‌برد و او را که کاری جز نوشتن بلد نیست به کار کتابت می‌گمارد. فریدا عاشق نورمان است. این‌بار هم عشق یک زن از طبقات بالای اجتماع به مردی از طبقات فرودست برای او خطرناک است. نورمان از وضعیت موجود و حمایت و عشقِ فریدا محظوظ است و درعین‌حال نگران. بوی خوشی از اوضاع به مشامش نمی‌رسد و درنهایت می‌شود آنچه که نباید می‌شد.

اولاف، فرزند نامشروع پادشاه سوئد، عاشق فریدا می‌شود، عشقی که فریدا را از آن گریزی نیست. البته در این داستان هم این کاتب خوش‌اقبال و بی‌دست‌و‌پا در یک مثلث عشقی گرفتار شده است. مثلثی با سه ضلع نابرابر. در یک طرف، استلا قرار دارد که ملموس و دست‌یافتنی است، در ضلع دیگر، کاترینا که عشقش مبهم و مشکوک است و از سوی دیگر، فریدای زیبا و باشکوه و مقتدر، اما دست‌نیافتنی. نورمان هم مثل آپریس مورد توجه زنی از طبقات بالای جامعه قرار گرفته است، اما جنبه‌ی محافظه‌کار، ترسو و صلح‌طلب وجودش او را از این عشق برحذر می‌دارد و به‌سوی زنانِ هم‌طبقه‌ی خود سوق می‌دهد.

 

نورمان هم چون آپریس عادت دارد کنار پنجره بایستد و به بیرون زل بزند، چه در میکده،‌ چه در عمارت آقای استولوسون و چه در کاخ فریدا. در یکی از همین دقایق که از پنجره‌ی اتاقش در قصر فریدا بیرون را نظاره می‌کند، پیک مرگ در قالب دو عقاب دم سفید بر او ظاهر می‌شود.

«عقاب سفید را روی شاخه‌ی کاج دید. پرنده مثل شاخه‌ای،‌ بی‌هیچ تکانی نشسته بود و قصر را نگاه می‌کرد. چشم‌هایش را دید. احساس کرد عقاب به او خیره شده است. از نگاه عقاب ترسید. پرنده سرش را تکان داد و برگشت به عقب. عقاب دم‌سفید دیگری آمد و کنار او نشست. عقاب دوم هم زل زد به او. نورمان نگاه آن‌ها را مثل سوزن در تنش احساس کرد. بی‌این‌که برگردد، دستش را دراز کرد و کوزه آبجو را برداشت و سرکشید. کوزه را باز روی میز کوچک گذاشت و عقاب‌های دم‌سفید را نگاه کرد.» (صفحه ۱۱۱)

 

عقاب دم‌سفید نمادی است شوم. از طرف دیگر، عقاب نماد برخی پادشاهان قدیم بوده است (مثلاً امپراتوری روم) و می‌توان نگاه خصمانه‌ی عقاب‌ها را به نورمان مصداقی از درافتادن او با پادشاهان دانست.

 

نورمان در شبی برفی و سرد دست به قلم می‌برد و مشغول نوشتن می‌شود. اما این‌بار نه افسانه‌ها را می‌نویسد و نه داستان‌های سفارشیِ فریدا را. او مشغول نوشتن داستان آخرالزمان یا رگناروک است. (صفحات ۱۱۰، ۱۱۳ و ۱۱۵ کتاب). رگناروک (واژه‌ای از نروژ باستان) یا پایان جهان، فرجام خدایان یا نبرد پایانی و فرجام کار جهان در اساطیر اسکاندویناوی است. این رویداد شامل نبرد بزرگی بود که منجر به مرگ تعدادی از اساطیر و وقوع بلایای طبیعی مختلف شد و در نهایت، زمین به زیر آب فرو رفت. البته این دوره پایان همه‌چیز نیست و جهانی نوین پس از ان آغاز می‌شود.

رگناروک را نشانه‌هایی است: مثلاً زمستان فیمبول، زمستانِ زمستان‌ها، سه زمستان پیاپی، بدون هیچ تابستانی در میانه. جنگ و کینه‌ورزی افسارگسیخته‌ای میان انسان‌ها پدید می‌آید و این کین به خانواده‌ها نیز راه می‌یابد و نیکی به محاق فراموشی سپرده می‌شود. این آغازی است بر پایان همه‌چیز. گرگ اسکل که همواره در جست‌وجوی خورشید است به خورشید دست می‌یابد و ان را می‌بلعد و برادرش هاتی نیز ماه را فرو می‌دهد و به‌این سان زمین در تاریکی فرو می‌رود و ستارگان از آسمان به زمین می‌افتند و زلزله‌های شدید هر آنچه را که روی کره زمین است از هم می‌گسلد.

 

عاقبت نورمان هم مثل آپریس است. عشق زنی والامقام او را به تباهی می‌کشد. اما نورمان هم چون آپریس نه توان و نه اراده‌ی ان را دارد که مسیرش را عوض کند یا از خود دفاع کند و یا دست‌کم جانش را بردارد و بگریزد. او انسانی است منفعل و کم‌توان که فقط از عهده‌ی کتابت برمی‌آید و وقتی امواج تقدیر بر زندگی آرام و بی‌جنب‌و‌جوشش می‌تازند، به‌راحتی خود را به دست امواج می‌سپارد.

 

بعد از این تجربه، تورج و فریماه دوباره به زمان حال بازمی‌گردند، به گیشا در آذرماه ۱۳۹۹. فریماه گرچه مثل نِفِر و فریدا شاه‌دخت و اشرافی نیست، اما از همان موضع قدرت با تورج برخورد می‌کند و گرچه بارها درظاهر نظر تورج را می‌پرسد، اما هربار در نهایت، همان می‌شود که فریماه می‌خواهد. تورج را اراده و یارای مقابله با فریماه نیست.

 

راوی در این فصل از دیدگاه تورج اظهار می‌دارد که بین فریماه و فریدا و نِفِر و نیز تورج و آپریس و نورمان شباهتی وجود ندارد. «چهره‌ها هیچ شباهتی به هم نداشتند. نِفِر و فریدا و فریماه، به قول او یکی بودند، آپریس و نورمان و خودش هم، اما هیچ شباهتی در آن‌ها نمی‌دید.» (صفحه ۱۲۲) البته خواننده شباهت بیشتری از آنچه در این قیاس دیده می‌شود بین نِفِر و فریدا فریماه و (حتی فلورا که در فصل ششم ظاهر می‌شود) می‌بیند.

 

صرف‌نظر از تکرار حرف «ف» در نام این زنان، آن‌‌ها اگر نه به‌لحاظ ظاهری، اما به‌لحاظ موقعیت اجتماعی، زیبایی، شکوه و اقتدار با هم شباهت‌هایی انکارناپذیر دارند و همین‌طور آپریس و نورمان و تورج که هر سه در خصوصیاتی چون کتابت (و یا نویسندگی)، تحت‌الحمایه بودن، منفعل و مظلوم بودن به هم شباهت‌هایی دارند و البته پایان کار نورمان و آپریس (و میرعماد که در فصل ششم با او آشنا می‌شویم) به هم شبیه است. یعنی انسان‌هایی که در این داستان‌ها از آن‌ها یاد شده به هم شباهت‌هایی دارند، اما دوران‌های تاریخی ذکرشده چندان به هم مرتبط نیستند.

 

در این فصل با فریماه بیشتر آشنا می‌شویم. او در خانه‌ای در خیابان ۳۰ تیر تهران زندگی می‌کند، برخلاف تورج به عتیقه و خانه‌های قدیمی علاقه دارد و پیانیست حرفه‌ای است. فریماه تورج را به خانه‌اش دعوت می‌کند و بعد تقریباً بدون اینکه نظر او را بپرسد، پیانویش را به خانه‌ تورج منتقل می‌کند و تصمیم می‌گیرد با او زندگی کند. تورج هم البته می‌پذیرد.

«بلند خندید و با دست به قفسه‌های کتاب‌ اشاره کرد و گفت: اون یازده کتاب رو می‌آرم. کتاب نت موسیقی‌های معروفه. وقتی تو نمی‌نویسی یا از کار خسته شدی، من موسیقی می‌زنم. موافقی؟ نیاکان سر تکان داد. به نشانه‌ تایید حرف او، اما از کار خودش تعجب کرد. چطور تمام حرف‌های فریماه را تایید می‌کند.» (صفحه ۱۲۴)

 

در فصل ششم، تورج و فریماه برای سومین و آخرین سفر خود با عبور از دروازه به اصفهان سال ۹۹۴ شمسی وارد می‌شوند. در این سفر، تورج همان میرعماد قزوینی، خطاط پرآوازه‌ی عصر صفوی است و فریماه در قالب فلورا، برادرزاده‌ی دن گارسیا فیگوئرا، سفیر پادشاه اسپانیا در ایران درمی‌آید.

 

شخصیت‌های تاریخی در این داستان هم واقعی هستند. از آن جمله، علی‌رضا عباسی، از مشهورترین خوشنویسان و کتیبه‌نگاران دوره‌ی صفوی که در اواخر قرن دهم و اوایل قرن یازدهم ه.ش. زندگی می‌کرد. او در دربار شاه عباس اول، جایگاه ویژه‌ای داشت و از برجسته‌ترین هنرمندان عصر صفوی بود. وی استاد خط ثلث، نسخ و نستعلیق و از رقبای جدی میرعماد قزوینی محسوب می‌شد.

 

رضا عباسی، نقاش، نگارگر مشهور مکتب اصفهان، استاد مینیاتور و طراحی چهره در دوره‌ی صفوی بود، ملقب به آقا رضا.

 

ابوتراب اصفهانی از شاگردان بسیار مشهور میرعماد، خوش‌نویس برجسته‌ي خط نستعلیق و دارای لقب ريیس‌الخطاطین بود.

 

میرعماد حسنی که او نیز هنرمند خطاط عصر صفوی بود و عمده‌ی شهرتش به‌واسطه‌ی تبحرش در خط نستعلیق بود. میرعماد که زاده‌ی قزوین بود در سال ۹۷۸ ه.ش. به اصفهان رفت. شاه عباس دوازده سال بود که بر تخت سلطنت نشسته بود و صفویه در اوج قدرت و شوکت بود. از این رو، هنرمندان و صنعتگران راهی اصفهان می‌شدند تا از نظر مادی و معنوی ترقی کنند.

میرعماد نیز عریضه‌ای به خط نستعلیق در مدح شاه نوشت و برای او فرستاد. شاه را خوش آمد و او را به دربار فرا خواند. گرچه بعدها، و همان‌طور که در این داستان می‌خوانیم، میرعماد به‌خاطر زبان تند و تیزش و کدورتی که بین او و شاه بر سر نگاشتن شاهنامه پیش آمد و البته به‌علت سعایت و رقابت رقبا و برخی درباریان مغضوب شاه شد.

در حقیقت، رقابت میرعماد و علی‌رضا عباسی بر سر جایگاه هنری و نزدیکی به دربار شاه عباس اول بود و نه لزوماً بر سر هنر. میرعماد به اتهام سنی بودن (که در آن زمان اتهامی بسیار خطرناک بود) مغضوب و مقتول شد. این خطاط بلندآوازه به دست مقصودبیگ مسگر قزوینی و چند تن از رفقایش به ضرب دشنه از پا درآمد و تکه‌های بدنش چند روز بر زمین ماند و کسی جرئت نداشت آن‌ها را جمع کند، تا در نهایت، شاگردش، ابوتراب، این کار را کرد و بدن مثله‌شده‌ی میر را به خاک سپرد.

جالب آنکه میر را در مسجدی به نام مسجد مقصودبیگ دفن کردند. برخی عقیده دارند قتل او به دستور شاه صورت گرفت و برخی براین باورند که این‌گونه نبوده است.

 

میرعماد متاهل بود و پسری به نام ابراهیم و دختری به نام گوهرشاد داشت. ابراهیم و گوهرشاد هردو خط را از پدر آموخته بودند، گرچه ابراهیم به شعر نیز علاقه‌ی وافری داشت. خواهرزاده‌ی میرعماد، رشیدا یا عبدالرشید دیلمی نیز شاگرد و همدم میر بود.

 

همچنین مکان‌ها در این داستان، حقیقی و مربوط به دوره‌ی ذکر شده (دوران شاه عباس اول) هستند. من‌جمله قهوه‌خانه شمس، قهوه‌خانه سرپل، قهوه‌خانه زینا و امثال آن.

 

داستان از جایی شروع می‌شود که میر مغضوب شده است و در وضعیت نابسامان و بلاتکلیفی به سر می‌برد. فلورا سالیان بسیار در صومعه‌ی کاستیو در اسپانیا راهبه بود. صومعه‌ای که تحت مدیریت زنی به نام دراگونس (به معنای اژدهای ماده) اداره می‌شد. زنی سختگیر و خودپسند که البته پیشینه‌ای سیاه دارد. او قبل از پیوستن به صومعه، پاانداز و ساقی میخانه‌ای بدنام بود و بعدها در میان‌سالی توبه کرد و به صومعه کاستیو رفت و هم اوست که مدام فلورا را از خروج از صومعه و معاشرت با مردان باز می‌دارد.

«بیرون این صومعه جهنم است. مردها از پشت در آماده‌اند که او را به جهنم ببرند. فلورا سر تکان داده بود که جرات مخالفت با دایی‌اش را ندارد. خواهر دراگونس گفته بود با پای خودت به جهنم می‌روی.» (صفحه ۱۵۴)

 

فلورا که از نه سالگی به بعد هیچ مردی را ندیده است، با اراده و دستور دایی‌اش که مردی مقتدر است از صومعه خارج می‌شود و راهی سفری به شرق می‌شود. او در همین سفر به میرعماد قزوینی دل می‌بازد، هم عاشق خودش می‌شود و هم هنرش. میرعماد که سنی از او گذشته و دارای فرزند و داماد است نیز، طی چند دیدار با این زن زیباروی فرنگی، مسحورِ شیفتگی او به خط و خوش‌نویسی می‌شود، چون خط برای میر امری است مقدس.

«حیرت کرد از صدایی که در گوشش طنین می‌انداخت. زبانی جز فارسی و ترکی و عربی نمی‌دانست، اما کلمات این زن به زبان خودش در گوش او می‌گشت، درست مثل انحنای خطی که ابراهیم می‌نوشت، در نگاه آن زن.» (صفحه ۱۳۹)

 

اما میر هم وسط همه‌ی گرفتاری‌های و کلنجارهایی که با شاه و علی‌رضا عباسی دارد مسحور چشمان فیروزه‌ای فلورا می‌شود. ظاهراً او هم، مانند آپریس و نورمان، در یک مثلث عشقی گیر افتاده است. یک ضلع این مثل فلورا است (زنی والامقام و فرنگی و زیبا)، در ضلع دیگر، همسرش (زنی از طبقه‌ی اجتماعی خودش، دست‌یافتنی و ملموس) و در ضلع آخر، زنی یونانی قرار دارد که میر در ساحل دیده است (عشقی مبهم و گنگ).

 

فلورا وقتی می‌فهمد که میر در خطر است، پیشنهاد می‌کند او را تحت حمایت بگیرد و با خود به فرنگ ببرد. اما قبل از اینکه این پیشنهاد به میر برسد، او به دست مقصودبیگ به قتل می‌رسد و به این ترتیب تورج نیاکان در قالب میرعماد قزوینی یک بار دیگر کشته می‌شود و سرانجامِ این عشق محال نیز چیزی نیست جر مرگ و نیستی.

 

پس از سفر اصفهان، فریماه و تورج برای بار آخر از دروازه می‌گذرند و به گیشا برمی‌گردند. چهار ماه و ده روز از آشنایی آن دو می‌گذرد. فریماه در خانه‌‌ی تورج مستقر شده است و تورج گیج و حیران از این سه تجربه:

«هنوز ترس مبهمی از حضور او در دلش احساس می‌کرد. می‌ترسید و نمی‌دانست چرا یک لحظه هم با خواسته‌های این زن مخالفت نکرده، خواسته‌های ریز و درشتش، از درخواست یک چای تا کشاندن او به جاهایی که مرگ را با تمام پوست و گوشت و خونش احساس کرد، حتی نگفت نمی‌توانی پیانو را بیاری این خانه.» (صفحه ۱۶۳)

 

تورج به فریماه علاقه‌مند شده است، تحت سیطره‌ی اوست و از حضورش در زندگی خود خوشنود است. اما هنوز از ماهیت واقعی فریماه مطمئن نیست.

«این زن واقعاً کی هست؟ نکند خیال باشد؟ نکند پشت آن در کسی نیست و آب دارد بیخود از دوش به کف حمام می‌ریزد؟ نکند لکاته‌ای باشد که آمده تا همه‌چیز را به‌هم بریزد تا تو بعد از غیب‌شدنش، تا مدت‌ها نتوانی حتی قلم به دست بگیری؟ یا آن زن اثیری است که ناگهان از راه رسیده و ذهن تو را تکان داده و درهای دنیایی مرموز و شگفت را به رویت باز کرده؟» (صفحه ۱۶۳)

 

اما لکاته و زن اثیری اصطلاحاتی هستند که اولین بار صادق هدایت در بوف کور به کار برد. زن اثیری و لکاته دو قطبِ اصلی تصویر زن در رمان بوف کور هستند. دو چهره که خیلی از منتقدان آن‌ها را نه دو زنِ جدا، بلکه دو صورت یک روان یا یک میل می‌دانند یا دو چهره‌‌ی یک زن. زن اثیری: مرموز است و دست‌نیافتنی، ساکت و رویا‌گونه، غیر زمینی، چیزی میان عشق و خاطره و توهم، موجودی الهام‌بخش. اما لکاته همان بعد زمینی و جسمانی و جنسی و محقرِ زن است و کنایه‌ای از زن هرزه و بی‌ارزش.

 

به هرجهت، فریماه به تورج اطمینان می‌دهد که سفر به اصفهان آخرین سفرشان بود و از این پس می‌توانند با آرامش زندگی کنند. تورج می‌پذیرد و با اشاره به اینکه زندگی آن سه نفر (آپریس و نورمان و میرعماد) در اصل زندگی سه فرد متفاوت است و با خاطرنشان کردن این نکته که او هم دیگر تورجِ قبل از عبور از دروازه نیست، خط پایانی می‌کشد بر همه‌ی ترس‌ها و نگرانی‌هایش.

اما آیا واقعاً در ذهن خواننده هم همین‌گونه است و آیا خواننده منتظر آن نیست که هر لحظه اتفاقی که برای آپریس و نورمان و میرعماد رخ داد برای تورج هم بیفتد؟ چرا که در هر سه برهه‌ی تاریخیِ یاد‌شده، مردِ قصه مشغول زندگی خود بوده است، آرام و سربه‌زیر و درگیر یک زندگی یکنواخت و امن، تا زمانی که زن قصه، زنی زیبا و از طبقات بالا و مرفه جامعه، بر او ظهور می‌کند و او را اسیر عشقی مرگبار و اندوه و اضطراب می‌کند و در نهایت، باعث کشته‌شدنش می‌شود.

 

و نکته آخر اینکه، رابطه‌ی بین آپریس و نِفِر، نورمان و فریدا، میرعماد و فلور و به‌خصوص تورج و فریماه رابطه‌ای احساسی و عشقی بین دو روح برابر و متوازن نیست، بلکه بیشتر به رابطه‌ی ارباب و رعیت شبیه است. مردهای این قصه‌ها تابع و مطیع زنانی مقتدر، قدرتمند، زورگو و برتری‌طلب هستند و شاید به همین دلیل است که این رمان را نمی‌توان یک داستان عشقی دانست.

 

ویرجینیا وولف
آگهی

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *