vinesh وینش auth پروفایل

vinesh وینش auth پروفایل

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

انگشتر سحرآمیز

نویسنده: الکساندر آفاناسیف

مترجم: فرنوش اولاد

ناشر: چرخ

نوبت چاپ: ۳

سال چاپ: ۱۴۰۳

تعداد صفحات: ۱۷۴

شابک: ۹۷۸۶۲۲۵۲۵۰۴۵۱‬‬

  این مقاله را ۱ نفر پسندیده اند


اولین نفری باشید که به این کتاب امتیاز می‌دهید

 

تهیه این کتاب

انگشتر سحرآمیز

 

 

قصه‌های عامیانه همیشه خواندنی و جذاب هستند. قصه‌هایی که از گذشته‌های دور، سینه به سینه منتقل شده‌اند و سرشارند از تخیل، سرگرمی و حکمت. نمی‌دانیم این قصه‌ها را اولین‌بار چه کسی گفته یا ساخته، اما ردپای خرد و امید نیاکانمان را در آنها می‌بینیم.
هرکدام از ما احتمالا تعدادی از این قصه‌ها را به یاد داریم: ماه پیشونی، دختر نارنج و ترنج، علی بونه‌گیر و بسیاری دیگر که خوشبختانه با تلاش دوستداران فرهنگ و ادب ایران بسیاریشان مکتوب شده‌اند.
کتاب انگشتر سحرآمیز یکی از این نمونه‌هاست اما مربوط به کشور روسیه. قصه‌هایی سرشار از جادو و اشیای سحرآمیز و قهرمان‌ها و شخصیت‌های انسانی و حیوانی.

در این قصه‌ها ردپای نگاه مردمی در همسایگی خودمان به هستی و زندگی را می‌بینیم. شباهت‌ها و تفاوت‌هایی که در دوسوی این مرز وجود دارد جالب و خواندنی است. تعدادی از قصه‌ها (با کمی تغییر) به بعضی از قصه‌های قدیمی ما شباهت دارند.
شباهت‌های بین قصه‌های ملل البته ماجرای تازه‌ای نیست. این شباهت‌ها نظریه‌های مختلفی را بین پژوهشگران مطرح کرده است، از ماجرای خاستگاه و سفر قصه‌ها تا نیازهای مشترک انسانی. با این‌حال شاید بررسی شباهت‌های بین قصه‌های دو سرزمین همسایه کهنسال (یعنی ایران و روسیه) افق‌های جدیدی برای ما باز کند.

از شباهت‌ها که بگذریم، تفاوت‎‌ها هم شیرین و قابل تأمل هستند. از شخصیت‌های مطرح و معروفی که در قصه‌های عامیانه روس وجود دارند یکی هم بابا یاگا است؛ جادوگر مرموز و دهشتناکی که البته کار همیشگی او اذیت و آزار نیست، بلکه اگر بدانید با او چگونه رفتار کنید و چه بگویید حتی می‌تواند نجات‌بخش باشد.

شاهزاده ایوان و واسیلیسای زیبا از دیگر شخصیت‌های این قصه‌ها هستند که به کرات حضور دارند. کوزمای باهوش و نیکیتای اژدهاکش قصه‌های شیرینی دارند که ارزش‌ها و باورهای مردم روسیه را نشان می‌دهند.
مانند تمام قصه‌ها، حیوانات نیز در این نمونه‌ها به چشم می‌خورند. از روباه و گرگ و درنا تا ماهی‌های طلایی و اسب‌های نقره‌ای. و البته آدم‌هایی که تبدیل به حیوان شده‌اند.

قصه انگشتر سحرآمیز که نام کتاب از آن گرفته شده یکی از قصه‌های به‌نسبت طولانی کتاب است که در بعضی از قسمت‌ها شباهت‌هایی به قصه‌های قدیمی ایرانی نیز دارد.

می‌دانیم که قصه‌ها گرچه ممکن است ظاهر کودکانه‌ای داشته باشند اما تنها برای بچه‌ها نیستند. آنها در طی قرن‌ها امید و آرزو را در دل مردم هر سرزمین از زمانی که دور آتش جمع شده و به قصه‌ها گوش داده‌اند، زنده نگه داشته‌اند. قصه‌های مردم روس هم روایت پایداری آنها در برابر سردی و سختی این سرزمین پهناور هستند. و خواندن آن می‌تواند برای هر بزرگسالی شیرین و جالب باشد.

الکساندر آفاناسیف
الکساندر آفاناسیف

کتاب انگشتر سحرآمیز حاصل تلاش الکساندر نیکولایویچ آفاناسیف است؛ تاریخ‌نگار و فولکورپژوه روس که مجموعه‌ای از افسانه‌های روسی را گردآوری و در سال 1860 منتشر کرد. این مجموعه شامل ششصد قصه است که از بلاروس تا اوکراین را دربرگرفته. کتاب انگشتر سحرآمیز، بخشی از آن نمونه‌هاست و پیش از این نیز کتاب قصه‌های پریان او توسط نشر چشمه منتشر شده بود. البته بین دو کتاب قصه‌های مشترک نیز وجود دارد.
کتاب حاضر همراه با تصویر است، تصویرسازی‌های زیبایی از فضای جادویی این قصه‌ها که توسط الکساندر کورکین انجام شده.

بخشی از کتاب

دخترک که احمق نبود اول پیش خاله‌ی خودش رفت تا با او مشورت کند. گفت: «صبح به‌خیر خاله، مادر من رو فرستاده پیش خواهرش که ازش نخ و سوزن بگیرم تا برام پیرهن بدوزه. چه کار باید بکنم؟» خاله به او گفت چه کند. گفت: «خواهرزاده‌ی عزیزم، اون‌جا یه درخت غان پیدا می‌کنی که شاخه‌هاش محکم به صورتت می‌کوبند؛ باید یه روبان بهش ببندی. دروازه‌هایی می‌بینی که غژغژ می‌کنند و به هم می‌خورند؛ باید روی لولاهاشون روغن بریزی. سگ‌هایی می‌بینی که می‌خوان تیکه‌پاره‌ات کنند؛ باید براشون نون تازه بندازی. گربه‌ای می‌بینی که می‌خواد چشم‌هات رو دربیاره؛ باید قدری ژامبون بهش بدی.»
دختر کوچک راه افتاد و رفت و رفت تا سرانجام به منزل جادوگر رسید.
آن‌جا کلبه‌ای بود که داخلش بابا یاگا، جادوگر استخوانی، نشسته بود و داشت نخ می‌ریسید. دخترک گفت: «روز به‌خیر، خاله.» جادوگر جواب داد: «روز به‌خیر، عزیز دلم.» دخترک گفت: «مادر من رو فرستاده از شما نخ و سوزن بگیرم تا برام پیرهن بدوزه.» بابا یاگا گفت: «خیله خب، بشین و بباف.» دختر نشست پشت دستگاه پارچه‌بافی و بعد بابا یاگا بیرون رفت و به خدمتکارش گفت: «برو حمام رو گرم کن و خواهرزاده‌م رو خوب بشور؛ می‌خوام برای صبحانه بخورمش.»

نویسنده معرفی: صفرزاده

نوشته‌ها و کتاب‌های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *