وقتی که تهران زلزله آمد
نگران نباش
نویسنده: مهسا محب علی
ناشر: نیماژ
نوبت چاپ: ۲۰
سال چاپ: ۱۴۰۱
تعداد صفحات: ۱۳۶
شابک: ۹۷۸۶۰۰۳۶۷۱۵۴۶
این مقاله را ۱ نفر پسندیده اند
نویسنده: فاطمه قاسمی کتاب «نگران نباش» اثر مهم مهسا محبعلی و دومین رمان اوست. این معرفی بر اساس نسخۀ چاپ سیزدهم در نشر نیماژ نوشته شده. کتاب در سال1387، برندۀ دو جایزۀ منتقدان و نویسندگان مطبوعات و هوشنگ گلشیری در بخش بهترین رمان شد و در دو جایزۀ روزی روزگاری و مهرگان ادب نیز نامزد دریافت بهترین رمان بود. به چاپها متعددی هم رسید اما یکدفعه انتشارش ممنوع شد. چهار سال بعد، اینبار در نیماژ اجازۀ چاپ پیدا کرد و تا سال 1401 به چاپ پانزدهم رسید. هماکنون به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، ایتالیایی و سوئدی ترجمه شده و در دسترس جهانیان قرار گرفته است. در این کتاب، تهرانی تصور شده است که در آن به تناوب زلزله میآید و در این وضعیت دختر معتادی به نام شادی، به جای اینکه با خانوادهاش فرار کند، پی مواد و دوستانی مثل خودش میرود. با او در شهر آشوبزده همراه میشویم و از زبان و فکر خودش، داستان زندگی پرآشوبش را میشنویم. احوالات درونی، گذشته و حال این دخترِ معتاد را بدون واسطه درمییابیم. وجوه مثبت و انسانی فرد درگیر مواد مخدر را میبینیم. میفهمیم قضاوت عوام نگذاشته بُعد انسانیاش درک شود. ژانر داستان اجتماعی است و در بستر آخرالزمانی روایت میشود. علاوه بر این گوشه چشمی به سیاست و وضعیت انسانها در انقلاب و آشوب دارد. با زلزلههای پشتسرهم، هر چه در لایههای زیرین شهر بوده حالا رو آمده است و انگار زلزله انقلابی به پا کرده است. شادی به سراغ آدمهای زندگیاش میرود. بهتدریج، از گذشتهی مادرش و سه زن دیگر باخبر میشویم. آنها در راه زندگی و مبارزهی سیاسی رفیق هم بودند و فرزندانشان را کنار هم و در جمع خانواده میبینیم، اما حالا هر یک عاقبتی متفاوت دارند و فرزندانشان در وضعیت خوبی نیستند. به تفکرات و فعالیتهای سیاسی زنان در اوایل انقلاب اشارهای میشود. معضلات جدی جوانان مثل خودکشی، فحشا، مواد مخدر و از همه مهمتر ارتباطاتشان با دوستان و والدینشان به خوبی نشان داده شده و در آخر سکان قضاوت را به خواننده میسپرد. نگاهی به داستان داستان در ذهن دختر جوانی آغاز میشود که در اتاقش است. شادی در تختش دراز کشیده و از تکانهای زمین مثل نئشگی مواد لذت میبرد. مادرش با صلواتشمار بالای سرش است، نگران اوست که همراهشان نمیآید تا از شهر فرار کنند. آخرین ذخیرۀ موادش را مصرف میکند و حال او اینگونه از زبانش توصیف میشود: «چشمهایم را میبندم و تهماندۀ تلخی زیر زبانم را قورت میدهم. تلخی پایین میرود. جانور کوچک از پاهام بالا میآید خودش را میاندازد توی شکمم. حالا انگار جانور کوچک هزار تکه میشود و شرّه میکند توی رگهام…باید چای بخورم تا بچه قورباغهها شنا کنند و بالا بیایند. بیایند توی دهانم. بعد از ته حلقم بریزند توی کلّهام. آن وقت میتوانم فکر کنم.» پررنگترین مؤلفۀ کتاب زبان اوست، زبانی زنده، پررنگ، شوخطبع و در عین سادگی پر رمز و راز. به قول خود نویسنده: «این زبانی است که الان تهرانیها با آن حرف میزنند. من این زبان را کاری نکردم. فقط آن را نوشتهام. این زبان ولنگارِ کمی بیادب، پر از طعنه و پر از اصطلاح و پر از رمز، که جزء زبان مخفی است، الان در تهران خیلی رواج دارد.» این را باید اعتراف کرد که انتخاب زبان بسیار هوشمندانه است و نویسنده توانسته ادبیات جوانان و خرده فرهنگهای امروزی را به خوبی به رشتۀ تحریر دربیاورد. در روزگاری که کتاب چاپ شد، شاید خیلی عجیب و سنتشکنانه بود که این زبان به رشتۀ تحریر در آمده و از آن بدتر موضوعات مگویی را از زبان دختری معتاد بیان میکند. در ادامه، برادر بزرگش بابک دارد در جمع کردن وسایل به مادرش کمک میکند، اما برادر کوچکتر از شادی، آرش، زمینلرزهها را فرصتی مناسب میداند تا با هممسلکانش بر تهران مسلط شوند. شادی از اصرارهای مادر و بابک، دیوانگی آرش و نداشتن مواد به ستوه میآید و میزند بیرون. شادی هندزفریاش را به گوش میزند، آهنگهایش را ما هم میشنویم. وضعیت تهران و مردمش ترکیبی است از روزهای قبل انقلاب و صبح قیامت. شادی میرود پی اشکان که در پیامکی اعلام کرده دوباره میخواهد خودکشی کند. مادر اشکان، پروین، همحزبی و دوست مادر شادی بوده، سگی به اسم کراسوس دارد که رابطۀ دوستانه و عجیبی با شادی دارد. شادی به کمک سگ، اشکان را به زندگی برمیگرداند، در خانهشان اتفاق مهلکتر از خودکشی میافتد، در آنجا از روابط ناجور الهام، خواهر اشکان، با مردان غریبه پرده برداشته میشود. نویسنده خیلی خلاقانه روابط خانوادگی آن سه زن را با پخش نوار ویدئویی از دورهمی خانوادگی، شرح میدهد: «این جملهی آخر را فریاد زده و حالا دوباره دارد هقهق میکند. دیشب چهگندی زده که اینطوری زار میزند؟ کراسوس پارس میکند. خیلی خب… میدانم الان باید مثل اشکان همهی شخصیتهای این فیلم را معرفی کنم؛ تصویر را چند فریم عقب میبرم: ببین! آن دستی که میآید توی کادر تا سیخِ کباب را بدهد به پروین دست پدر من است. آن موقعها کباب هم میخوردند؟ آن دختر با موهای دماسبی هم مامانم است… چرا غر میزنی؟ خب یککمی قیافهاش عوض شده. دوباره صدای هقهق قطع شده و صدای فین کردن میآید. با این همه فینی که میکند باید تا حالا مخش هم آمده باشد توی دستمال کاغذی. تصویر را عقب میبرم. دست پدر کباب را از دست پروین میگیرد و عقبعقبکی میرود. من غر میزنم. دهانم اندازهی نعلبکی باز میشود. بابک عقبعقبکی میرود و عروسکم را به دستم میدهد. کراسوس غر میزند. چیه؟ دوست نداری فیلم را پس بگیری؟ ببینی؟ ولی اینجوری کیفش بیشتر است. خیلی خب…» شادی که به دنبال مواد است، سراغ دوست دیگرش میرود، سارا. دختری که از بچگی با او بزرگ شده، سارا در زندان به دنیا آمده و پدربزرگ و مادربزرگش سرپرستش شدند و حالا بعد از مرگشان، خانهشان تبدیل به کاروانسرای دوستان سارا شده. سارا ازدواج کرده و عاشق شوهرش سیامک است اما شوهرش از این مهلکه فرار کرده و او را تنها گذاشته ولی سارا خوشباورانه منتظر اوست. شادی در آنجا به موادش میرسد، اما تنهایی و انتظار معصومانۀ سارا را که میبیند، چنان درگیر احساسات او میشود و دلش برایش میسوزد که انگار روابط دوستانۀ آنها برایش فراتر از یک رابطۀ عادی است. ظاهر پسرانهاش بارها خواننده را دچار سوءظن میکند و برایش سؤال میشود که گرایش شادی چیست. اما شادی قلب مهربانی دارد و با هنرش در پیانونوازی و طنازیاش در اداواطوار درآوردن، غم سنگین سارا را به خندهای از ته دل تبدیل میکند. شخصیت اول داستان در درونش سیاهیهای نادری دارد، مثل اعتیاد و والدینی که به رغم مذهب و پول زیادی که دارند، به تحکیم خانواده بیاعتنا هستند. او ظاهری پسرانه با روابطی آزاد دارد و دوستانش دچار بحران هویت، گرفتار مسائلی مثل اعتیاد و استحاله فرهنگی، اما در مهلکۀ زلزله و اعتیاد که هر یک میتواند هر آدمی را نسبت به بقیه بیتفاوت و حتی بیرحم کند، شادی مهربانیهای فداکارانهاش را نثار آدمهای گیرافتاده در مخمصه میکند و همیشه حاضر است به دیگران کمک کند. اولینبار، این مهربانی را در ارتباطش با سگ اشکان و نوزادی بیقراری در خیابان درک میشود. بعد از پشتسر گذاشتن این وقایع، خواننده خوب شادی را میشناسد و با او همذاتپنداری میکند. سپس، موقعیتهای خطرناکترِ داستان آغاز میشود و میان آشوبها و اعتراضات خیابانی، شادی چهرۀ آشنایِ مُسنی را میبیند، اما پلیس ضد شورش به پیر و جوان رحم نمیکند و … از داستان که بگذریم، انتخاب شخصیت اصلی از بین معتادین، آنهم دختری جوان که دست آخر بدل به قهرمانی میشود که آلوده به مواد است، بسیار جذاب و نو است. حقیقتاً نویسنده بسیار خلاقانه توانسته این شخصیت و بقیۀ شخصیتها را خلق کند، اما توصیفات دقیق نویسنده از نئشگیها و حالات شادی، روند اصلی داستان را از درونمایۀ اصلی که انساندوستی شادی است دور میکند. در ضمن، خیلی دیر به اسم کتاب میرسیم. پایانبندی کتاب ممکن است برای خیلیها خوشایند نباشد و با خودشان بگویند خوب بعدش چی شد؟ بهعلاوه، مکان داستان محلهای است در تهرانپارسِ تهران. شاید نشود ویژگی جوانان داستان را به کل همنسلانشان تعمیم داد، اما میشود آنها را جزئی از دستۀ خاصی دانست که تک و توک الان در ایران ماندهاند! در آخر داستان با رانندگی شادی، سری هم به خیابان اوین میزنیم! مضمون سیاسی مثل بویی نامطبوع در سرتاسر کتاب به مشام میرسد. نشان میدهد چقدر نویسنده با دستان بسته اما با هوشیاری توانسته به خواننده گِرا بدهد و خودش را از تیغ سانسورچی در امان نگه دارد. یکی از نقاط قوت داستان، پیشرفت سریع آن در لابهلای مکالمات است. جملات گفتگوها کوتاه است و اسم گوینده مشخص نیست، اما با کمی تمرکز میتوانیم ماجرا و صاحب هر صحبت را پیدا کرد. اساساً شخصیتها در گفتگوها شکل میگیرند، ولی از آنجایی که شادی به مواد مخدر اعتیاد دارد، شاید بعضی قسمتها با قضاوت غیراتکای شادی عجین شده باشد و نشود روی حرف راوی راجع به شخصیتهای غایب مطمئن بود. از آنجایی که دریچۀ نگاه به جهان داستان، از فکر شادی میگذرد، نویسنده چارۀ دیگری برای خواننده نگذاشته و در آخر، تمام احساسات و افکار شادی قبول میشود و واقعاً هم شادی دروغگو نیست! روایت داستان خطی است اما ازهمگسیخته و بسیار آشفته است و شاید به هم پیوستن اتفاقات از حوصلۀ خیلیها خارج باشد. کسانی که به دنبال نوآوری در داستان فارسی هستند، این کتاب ناامیدشان نخواهد کرد. در صدوسیوشش صفحه، شخصیتهایی خلق شده که تا ابد در ذهن میمانند، اما در این کتاب نباید به دنبال پایان خوش بود و باید از مسیر لذت برد. این کتاب کمتر از ارزش خود مورد توجه قرار گرفته است. شاید به دو دلیل؛ اول اینکه نتوانسته ذات خوب شادی را دربیاورد و بیشتر از همه شیطنتها و شوخطبعیهایش خودنمایی میکند، دوم اینکه کاش به عقبۀ سیاسی شخصیتها بیشتر میپرداخت. سؤالهای بیجواب در خردهروایتها زیاد است و پرداخت خردهروایتها خوب از آب درنیامده. طبق گفتۀ خود نویسنده، باید بعد از این کتاب، دو کتاب دیگر تریلوژی محبعلی را خواند تا تکههای پازل بهم متصل شود. دربارهی نویسنده مهسا محبعلی متولد 1351 در تهران است. فارغالتحصیل دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشتۀ موسیقی است و در این کتاب به کرات نوای موسیقی را استادانه به کلمه درآورده؛ چه خارجی، چه ایرانی. او از نویسندگان نسل سوم ادبیات داستانی ایران محسوب میشود. داستاننویسی را از کارگاههای رضا براهنی در دهۀ ۱۳۶۰ آغاز کرده است. در دومین رمانش، به شکل نویسندهای ظهور کرده که توانایی بالایی در نشان دادن زندگی و روابط انسانی، احساسات و استعدادهای آدمی دارد. این شاهکار اولین اثر از تریلوژی محبعلی است که دنبالۀ این اثر «وای خواهیم ساد» نام دارد و توسط نشر زریاب منتشر شده است. رمان دیگر او «نفرین خاکستری» نام دارد. دو مجموعه داستان هم دارد، به نامهای «عاشقیت در پاورقی» و «صدا». هماکنون، او را یکی از چهرههای شاخص داستاننویسان نسل سوم ایران میدانند. محبعلی در نوشتن چندین فیلمنامه نیز مشارکت داشته است؛ از جمله «دوران عاشقی» ساختۀ علیرضا رییسیان که توانسته جایزه سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه و جایزه بهترین فیلم از جشنوارۀ شهر را نیز کسب کند. نویسندۀ دوم در فیلم «۱۹» ساختۀ منیژه حکمت نیز هست که در جشنوارۀ فیلم «فراتر از زندگی فراتر» در تورین ایتالیا جایزۀ بهترین فیلم، کارگردانی و فیلمنامه را از آن خود کرده است. وی در سالهای اخیر چند دوره کارگاه داستاننویسی برگزار کرده است و در سال ۲۰۱۳ به دعوت دانشگاه آیووا در برنامۀ نویسندگی بینالمللی شرکت کرد و مقالۀ «تعریفی نوین از جنسیت» را در این برنامه ارائه داد. وی همچنین داستان کوتاه «مسیح مرمرین من» را برای مجموعۀ «تهران نوآر» نوشت که این مجموعه ترجمه شد و توسط انتشارات آکاشیک در آمریکا به چاپ رسید. وقتی که تهران زلزله آمد








