کذّابِ کبیر
نقدی بر زندگینامهی رومن گری
نویسنده: آدام گاپنیک
مترجم: گلی امامی
Romain Gary: A Tall Story. David Bellos. London: Random House, 2010. 518 p.
رومن گری دروغگوی فوقالعاده بزرگی بود. این قهرمان جنگ، رماننویس و دیپلمات فرانسوی، به همان راحتی و سادگی دروغ میبافت و سر هم میکرد که مردم عادی روزانه تختخوابشان را مرتب میکنند: وی این کار را هر روز، آگاهانه و بدون برنامهریزی قبلی انجام میداد. همیشه و دربارهی همه چیز دروغ میگفت. دربارهی گذشتهاش: متولد 1914 در لیتوانی به نام رومن کاچیو[1] و درست همزمان با آغاز فاجعهی اروپا، در یک خانوادهی فقیر یهودی، در میان یهودیان فقیر دیگر. در مورد مادرش، پدرش، تحصیلاتش، گذشتهی ادبیاش و عشقهایش.
دیوید بِلوز[2]، زندگینامهنویس صبور و مطلقاً سرسپردهی او، نهتنها مصاحبههایی را که (برای کتابش) با گری کرده بود، «داستانهایی سراسر چاخان» خوانده، بلکه در طول کتاب مدام از واژههای «چرتوپرت» و «دروغ مطلق» استفاده کرده است. لیکن گری «خالیبندِ» یگانهای بود.
این یهودی فقیر اروپای شرقی، خود را بهعنوان یک میهنپرست فرانسوی و شخصیتی ادبی، بازسازی کرد، عناوینی که به دلیل جنگیدن برای فرانسه و نوشتن رمانهای خوب به دست آورد؛ با یکی از آنها برندهی جایزه گنکور، بزرگترین افتخار ادبی فرانسه شد؛ و آنگاه زمانی که با نام و شخصیتی خودساخته به شهرت رسید، بار دیگر نام و شخصیتی جدید برای خودش خلق کرد و با آن نام جدید هم کتابی نوشت که بار دیگر جایزهی پراعتبار گنکور را دریافت کرد (قاعده بر این است که گنکور فقط برای یک بار به نویسندهای اهدا میشود، لاجرم او تنها نویسندهای است که این برتری را یافته است که دو بار به آن دست یابد.)
بزرگترین دروغی که رومن گری گفته است، رومن گری بودنش است.
معهذا با وجود تمام اینها، بهگونهای حیرتانگیز ولی بدون تردید، او بزرگ بود: مرد بزرگی از نوع خاص مردان میانهی قرن (بیستم) – بزرگ در فرم و در افسانهپردازی؛ و در تمام داستانهایی که از زندگی خودش ساخت به نحو غریب و پیچیدهای متعهد به انسانیتی آرمانی بود. وی مردی بود با شهامت فردیِ بیبروبرگرد که در نوشتههایش از کسانی میگفت که بزدل، کَلَک و رِند خوانده میشوند و با تصورناپذیرترین شرایط هستی انسانی روبهرو هستند، اهل دوزوکلک و قلابیاند و گهگاه هم جان به در میبرند. او تناقضهای زندگی شخصی خودش را با پوچی هستی مدرن، مترادف میدید.
محبوبیت رومن گری در امریکا افتوخیز داشته است. در دههی 1950 و اوایل 1960 که ساکن امریکا بود – به عنوان کنسول فرانسه در لسآنجلس – برای خودش ستارهای بود، هم به دلیل شهرت اجتماعیاش که در قلب سوروسات هالیوود حضور داشت (مثلاً با جان اف. کندی ناهار میخورد) و هم به دلیل نویسندهی پرفروش بودن.
در اوج شهرتِ جین سیبرگ[3]، بازیگر هالیوود، با او ازدواج کرد و بهرغم پایان تراژیک ازدواجشان – هر دو با خودکشی از جهان رفتند، هرچند به گونهای هر یک در این تصمیم سهیم بودهاند – رابطهشان، رابطهی عاشقانهی اصیل مُد روز بود؛ گزینهای از نوع «نووِل وَگ»[4] (موج نو) در مقایسه با رابطهی الیزابت تِیلور و ریچارد بِرتون.

رومن گری، بیشتر قصهگو بود تا نویسندهای ادبی؛ میتوان گفت به گونهای ناباکوفی خیابانی بود؛ به شش زبان مسلط بود و همزمان و به نحو حیرتآوری از یکی به دیگری نقل زبان میکرد. رمانی که نخستین جایزهی گنکور را برایش به ارمغان آورد، ریشههای بهشت نام داشت، نوعی بیانیهی سبز علیه شکار فیل که بعداً جان هیوستُن آن را به فیلم بدی با شرکت ارول فلین تبدیل کرد.
گری حتی در نوشتن فیلمنامهی طولانیترین روز (دربارهی جنگ جهانی دوم، 1962) هم همکاری کرد، هرچند مشخص نیست چه اندازه از کار او در فیلم نهایی استفاده شد. دو رمان دیگرش در سالهای 1960 – رقص چنگیز کوهن، دربارهی یک قربانی هولوکاست است که به روح سرگردانی در جسم یک افسر نازی حلول میکند و سگ سفید، بهاصطلاح کتابی غیرداستانی دربارۀ سگی تربیتشده برای حمله به سیاهپوستان – هر دو اتفاق مهمی بودند و پرفروش شدند.
ولیکن شلختگیاش در سبک و کیفیت عجولانهی ساختار کتابهایش در طول زمان به شهرت او آسیب زده است – در نوشتنِ آغاز کتابها زحمت بسیار میکشید ولی با چنان شتابی کتاب را به پایان میبرد که گویی قرار شامش دیر شده است، حداقل در زبان انگلیسی چنین تأثیری دارد. در فرانسه او را بهعنوان شخصیتی فوقالعاده به یاد میآورند که در خیابانهای سنژرمن قدم میزد و در رستوران لیپ مجلس میگرفت (یک بار به نویسندهی جوانی نصیحت کرد: هرگز نگران موضوع کتاب نباش، بلکه همیشه ادبیترین عنوانها را برگزین، چون عنوان کتابها، بیشتر دربارهی موضوع هستند تا خود موضوع).
برنارد – هانری لِوی، مقالهی بلند و سرشار از مهری در رثای او نوشت و از او بهعنوان «دلقک و شاهزاده- قدیسِ» زندگی ادبی فرانسه نام بُرد. باوجوداین، انسان احساس میکند که احترامی که برایش قائلاند، کمتر به سبب نثر و بیشتر به خاطر زندگی غیرعادی و عجیب اوست که تا آخرین روز حیاتش در 1980 ادامه یافت، روزی که ظهرش در آرامش با ناشرش ناهار خورد و بعد به آپارتمانش در خیابان «رو دو باک» رفت و پس از نوشتن یادداشتی کوتاه و گزنده، با هفتتیر به زندگی خود پایان داد.
او اکنون بار دیگر حداقل در میان کتابخوانهای آمریکایی مطرح شده است. انتشارات «نیو دیرکشِن»[5] نخستین ترجمهی آخرین رمان او، بادبادکها، را در دست چاپ دارد که چهار دههی پیش در فرانسه و همزمان با چاپ جدید خاطراتِ روزگاری مشهورش سروش سپیدهدم منتشر شد.
خواندن آثار او در قرن بیست و یکم به ما یادآوری میکند که چرا با وجود تمام کاستیهای آزاردهندهاش، به بازخوانی میارزد. هیچ نویسندهی خوبی کمتر از او خوب نمینوشت. وی بیش از آنکه طنزپردازی خوب یا داستانگویی جذاب باشد، اخلاقگراست، دانشجویی مستقل و مهم در جدالِ گفتن سره از ناسره و تأکید بر روش درست از نادرست. این تلاش در طول عمری صورت گرفت که بهقولمعروف، خود آن زندگی به خوبیِ تمام رمانهایی بود که نوشته است؛ در حقیقت رمانی که همیشه در حال نوشتنش بود.
*
بادبادکها که از بهترین دستاوردهای اوست، نقطهی آغاز خوبی است. کتاب با لحنی کمی خونسرد ولی توأم با طنزی ملیح شروع میشود که انسان را به یاد فیلمهای کمدی فرانسوی دهههای سی و چهل میاندازد.
داستان در روستای کوچکی در نورماندی اتفاق میافتد که بیشتر آن تحت اشغال آلمانیهاست و دو قهرمان دارد: لودویِ[6] جوان که راوی داستان است و عمویش آمبروز فلوری[7] که بادبادکساز مشهوری است و بادبادکهای غیرمعمولی از شخصیتهای بزرگ دوران روشنگری فرانسه میسازد. در کنار این عموی باورنکردنی، همسایهی نزدیکش مارسلین دوپرا است که (به طور غیرمعمولی برای روستایی به این کوچکی) رستورانی سهستاره و موفق را اداره میکند.
لودو عاشق دختر اشرافزادهی مجاری به نام لیلا میشود – که باز هم به گونهای غیرمعمول، با برادرهای اشرافزاده و عموزادهی آلمانیاش آمدهاند تابستان را در این روستا بگذرانند. سپس لودو، به نحوی غیرمعمول، کشف میکند که حافظهای فوقالعاده دارد و بهعنوان یک نابغهی ریاضی و مشاور مالی به خانوادهی لیلا کمک میکند و حتی برای دیدارشان به مجارستان میرود.
موجودات کمابیش خارقالعادهی دیگری هم وارد ماجرا میشوند، از جمله ژولی اسپینوزا، «خانمرئیسی» که خانهی محل کارش در پاریس، ستاد نهضت مقاومت است («زنی که بهکلّی فاقد تخیل بود که قطعاً ناشی از تمرین طولانی حرفهاش بود. من گاهی بر این باور بودم که او مشتری خائنی را میپذیرد که خوب میشناسدش تا به اسرارش گوش بسپارد: «ژولی عزیز، زمان من هم بهزودی فرامیرسد، آماده شو!»).
باوجوداین، کل مجموعهی این غیرمعمولها، تصویر شگفتانگیز و قانعکنندهای از امکانات اخلاقی به دست میدهد: وقتی جنگ فرامیرسد، لودو و آمبروز هر دو به نهضت مقاومت میپیوندند، لودو، در میانهی تمام آن کشتوکشتار بهسختی جان به درمیبرد، ولی آمبروز به بوخِنوالد گسیل میشود، هرچند، به گونهای غیرمعمول، بدون کمترین صدمهای بازمیگردد.
از طرف دیگر، دوپرا، رستورانش کلوز ژولی[8] را حفظ میکند و در تمام طول جنگ به سربازان آلمانی خدمت میکند، با این فلسفه که فقط با تداوم در تمرین تمدن فرانسوی، فرانسه دوام میآورد (نظریهای که به آن اهمیت داده میشود و دارای وزنی است): «میکوشیم تمام فرانسه یک کلوز ژولی بزرگ بشود! و سپس اضافه کرد، میدانید وقتی ارتش آلمان به خط ماژینو رسید چه کرد؟ از آن عبور کرد! و میدانید به کلوز ژولی که رسید چه کرد؟ میخکوب شد!»
لحن کتاب، در آوردن حوادث پیاپی، کمی قرن هیجدهمی است؛ در یک مورد لیلا که در چند فصل پیشتر در مجارستان گم شده، ناگهان در نورماندی و بهعنوان معشوقهی یک افسر آلمانی ظاهر میشود. لودو هم بلافاصله او را میبخشد:
«چشمانش وقتی به من نگریستند، پُر از شور بود.»
«دهها بار خواستم با تو تماس بگیرم، میخواستم بیایم اینجا، ولی خیلی احساس…احساس…»
«یک ولگرد؟»
حرفی نزد.
«لیلا گوش کن ببین چه میگویم. در این اوضاعواحوال و این شرایط، ولگرد بودن گناه نیست. راستش در هیچ زمانی نیست. اینکه کدام گوری بودهای کمترین مشکل ماست. ولگردی کمابیش مانند قداست میماند، آنهم در این وضعیت.»
آنچه در بادبادکها جالبتوجه است این ترکیب اخلاق پاک و شور اخلاقی است: تردیدی نیست که لودو و عمویش، با فعالیت در نهضت مقاومت و به خطر انداختن هر روزهی زندگیشان، تنها کار درست را انجام میدهند – در انتهای کتاب هم حتی از یک کشیش روستایی فرانسوی به مناسبت نجات جان کودکان یهودی، قدردانی میشود؛ اما فعالیت دستاندرکاران ماجرا، بهعنوان بخشی از کمدی انسانیِ اجتنابناپذیری دیده میشود که شرافت و خیانت، جبن و شهامت، عواملی هستند که بهعوض آنکه کورکورانه و بهعنوان خصوصیات اخلاقی با آنها برخورد شود، هر روزه مورد بازجویی قرار میگیرند.
برای گری، علیرغم بیاخلاقیهایی که در کتابهایش دیده میشود و شاید هم به دلیل آنها، ارزشهای واقعی تماماً «زنانه» هستند: لیلا در موقعیتی بحرانی چنین دعا میخواند: «ای پدر ما که در آسمانی، جهان را مؤنث کن! عقاید را، کشورها را، رؤسای کشورها را مؤنث کن!… عیسی مسیح نخستین مردی بود که خواست جهان مؤنث شود و من هم چنین میخواهم. من پس از عیسی مسیح دومین کسی هستم که چنین خواستهای دارم.»

سبک گری شباهتهایی به برونو شولتز و یا حتی جرزی کوزینسکی[9] دارد، به این معنی که فقط یک سبک فراواقعی میتواند فراواقعیت زمان را درک کند. لیکن [سبکِ گری] بیآزارتر است و ریشه در طنز گزندهی فرانسوی دارد تا کمدی سیاه، در جهان ادبی گری، احتمالاً کافکا هرگز نمینوشت. چهبسا به این سبب که تجربهی فرانسه از جنگ، علیرغم تمام هولناکیاش، قابل درک بوده. اشغال، خیانت، مقاومت و ابهامهای آنها: چنین اتفاقی پیشتر هم افتاده و باز هم رخ خواهد داد، بهنحویکه در شرق [اروپا] اتفاق نیفتاد.
گری به گونهای از درک کامل هولوکاست سر باز میزد؛ بهعنوانمثال، در بادبادکها آمبروز از بوخنوالد صحیح و سالم برمیگردد. در خاطراتش، وقتی دربارهی مرگ پدر واقعیاش مینویسد، میگوید: «دربانی که مسئول اتاقهای گاز بود، دیده که پدرش در اثر سکتۀ قلبی به زمین افتاده و مرده.» ولی بلوز اشاره میکند که پدر واقعی گری، در اطراف ویلنو[10] تیرباران شد و این صحنه به این سبب در کتاب آورده شده که حضور پدر را محو کند؛ و البته این خصوصیت گری است که در دروغ بافتنِ صحنهای از اردوگاه یهودیان، از دربان نام ببرد.
برای شناختن گری و چگونگی وضعیت پیچیدهی کمدیِ پوچ و قوانین انسانی او، باید به خاطراتش، سروش سپیدهدم مراجعه کنید. کتابی بینهایت سرگرمکننده و از نظر روانشناسی وسوسهانگیز؛ اما باید آن را همزمان با زندگینامۀ بلوز بخوانید که توضیح میدهد چرا هرچه گری در مورد کودکیاش گفته صحت ندارد، هر چند به روش خودش، در اصل صداقت دارد.
داستانی که گری تعریف میکند از این قرار است که مادرش، بازیگری بزرگشدهی روسیه به نام نینا، جان خود و پسرش را در میانهی جنگ بر سر لیتوانی و بعد شهر مجار ویلنا، یا ویلنو، با انواع ترفندهای باورنکردنی نجات داده و همیشه در این آرزوی محال بوده که پسرک یهودی کوچکش به یک شخصیت ادبی جهانی در فرانسه (که هرگز آنجا نبوده) تبدیل شود. گری مینویسد: «در تمام طول زندگیام فقط دو نفر را میشناسم که آنگونه از فرانسه صحبت میکردند: مادرم و ژنرال دوگل».
وی توضیح میدهد که هرگز «بهاصطلاح» پدرش لایبا کاچیو[11] را نمیشناخته: «پدرم به محض تولد من ما را ترک کرد.» که باعث شد مادر جاهطلب و عاشق فرانسهاش رابطهای عمیق با پسر حساس و بااستعدادش پیدا کند. سرانجام در 1928 نینا خطر را به جان خرید و به فرانسه گریخت و در نیس مستقر شد تا اینکه رؤیایش، برای ساختن یک مرد فرانسوی جهانی از پسرش، محقق شود.
بلوز آشکار میکند که اینها همه بافتههای ذهن گری هستند. کاچیو تا 1925 با رومن و مادرش زندگی کرده بود؛ ولی گری دلش میخواسته آرزوی مادرش را بزرگنمایی کند. پدر واقعیاش یک بازیگر معروف روس به نام ایوان موسجوکین[12] بوده که ظاهراً در بیستسالگیِ مادرش در مسکو با او رابطهای عاشقانه داشته – هر چند مادرش هرگز بهعنوان بازیگر موفق نبود و هیچگاه بر صحنهای در مسکو ظاهر نشد.
حتی نامش هم نینا نبود، بلکه نام رایج یهودی مینا را داشته. آنگونه که گری ادعا میکرد نیمهتاتار هم نبوده. او در جهانی که یهودیت کمابیش همیشه با تعلق به روسیه، مجارستان، لیتوانی و البته فرانسه شناخته میشد، کاملاً یهودی بود؛ و برخلاف ادعای او مبنی بر آرزوی رؤیایی مادرش، فرانسه همیشه برای یهودیان اروپای شرقی کعبهی آمال بوده است. پاریس بهشت آزادی زندگی یهودیان محسوب میشد و بههیچوجه با ادعای گری که رؤیای مادرش سکونت در آنجا بود، تطبیق نمیکند.
باوجوداین داستانهای گری جعل مطلق هم نیستند: بلکه به گونهای نمایشی آبوتابشان زیاد و زیادتر شده است. همانطور که بلوز هم اشاره میکند، گری سخت درگیر لحظهای است که در چهاردهسالگی عاشق شد – در بسیاری از رمانهایش، مانند بادبادکها– راوی داستان پسرک چهاردهسالهای است که در لحظهی حساس بلوغ متولد میشود. گری در خاطراتش تکداستانی را تعریف میکند که تمام این مسئله را توجیه میکند. تعریف میکند که با دخترک فروشندهای به نام آدل رابطه داشته و او را با کتاب وسوسه کرده بود.
دخترک به مادرش گلایه کرده که «مرا وادار کرد تمام پروست، تولستوی و داستایوسکی را بخوانم. حالا چه بر سر من میآید؟ دیگر چه کسی با من ازدواج میکند؟» گری دلخور میشود: «درست است که آدل را واداشتم تمام پروست را، مجلّد بعد از مجلّد، بهسرعت ببلعد که به همان خوبی بود که گویی لباس عروسیاش را سفارش داده بود.»
آشکارا این واقعه هرگز رخ نداده است: خواندن پروست، مجلّد بعد از مجلّد، برای یک کتابخوان حرفهای بیکار هم اقلاً یک سال زمان میبرد؛ اما گری دارد واقعیتی اساسی را آشکار میکند: که او زنها را با ادبیات وسوسه میکرده و اگر ماجرا را چنانکه رخ داده بود، بازگو میکرد به او احساس گناه و بیفکری میداد. تنها بیان حقیقت، با وجود درست و دقیق بودن، لطفی نمیداشت و از جاذبهی دراماتیک ماجرا میکاست.
وقتی نازیها فرانسه را اشغال کردند، گری به سوی انگلستان و دوگل گریخت. وی سعی کرده بود در نیروی هوایی ارتش فرانسه استخدام شود که رد شده بود، احتمالاً به دلیل تعصب نژادی، ولیکن نیروی هوایی آزاد فرانسه دچار چنین تعصبهایی نبود؛ و این یهودی روس و لهستانی فقیر بهسرعت به یک خلبان تبدیل شد. وی مأموریتهای بمباران فراوانی در جبههها انجام داد و حتی تا پای مرگ هم رفت که در آن شرایط بسیار اتفاق میافتاد. او جنگ را بهعنوان یک قهرمان به پایان رساند، مدال گرفت و همانطور که مدعی است آرزوی مادرش بود، وارد وزارت خارجه شد.
مادرش در طول جنگ در نیس درگذشت، گری در خاطراتش ادعا میکند که مادر در بستر احتضار ترتیبی میدهد که پس از مرگش نامههایی از طرف او برایش فرستاده شود که در حین مبارزه نگران مردن مادرش نباشد – دروغی زیبا و داستانی مندرآوردی.
این جعلیات، به دلیل اقتدار اخلاقیای که رمانها و رفتارش بر آن تأکید دارند، از جذابیت خاصی برخوردار هستند. برای مثال گری تفاوتی بنیادی میان افسانهپردازی و تقلب قائل میشود. بالاترین فرم رمان و پستترین چاخانها، بدون تردید، به فاصلهی چند ثانیه از یکدیگر متولد شدهاند. هر کسی که داستانگوی خلاقی است – چنانکه گری بود – بهخوبی آگاه است که داستان خوب گفتن عبارت از مجموعهای از واقعیتها نیست بلکه داشتن خلاقیتی است که بتوانی از قوس حقیقت آشکار بجَهی تا قوس بزرگی از مندرآوردیها را خلق کنی.
هر داستان، کهکشانی از ستارههاست، با تکههایی از واقعیتهای درخشان که آشنا هستند و احتمالاً برحسب تجربه در سطوح مختلف و اعماق متفاوتی از مکان وجود دارند؛ و هرآینه میل به خلق هنر و میل به فریب دادن به هم نزدیک باشند، ما بهوضوح میان دروغگو و ادیب تفاوت قائل میشویم. افسانهپرداز میخواهد تجربهی دراماتیک حوادث را منتقل کند، حال آنکه فریبکار (متقلب) میخواهد ارزیابی اشتباه آنها را عرضه کند. افسانهپرداز میخواهد خود را قهرمان نشان دهد؛ فریبکار میخواهد سر دیگران کلاه بگذارد.
در مورد افسانهسازانی همچون گری، مصنوعی بودن موضوع و نکتهی دراماتیکی که داستان به دنبال آن است، تقریباً همیشه آشکار است. در مبالغه همیشه باید واقعیت را برجسته کرد – یک جلد از زولا به تمام مجلدات پروست تبدیل میشود- و داستانپردازیهای او همواره اصالتی ادبی دارند.
گری در جایی از زندگینامهاش، داستانی را تعریف میکند که به یهودی حقیری در همسایگیاش قول داده که همیشه در حضور افراد مشهور نام خود را چند بار تکرار کند و با جدیت میگوید که خودش چنین کرده، حتی در حین شرفیابی به حضور ملکه الیزابت. بلوز به ما میگوید که گری برای این منظور از یکی از داستانهای مشهور گوگول اقتباس میکند. آیا پیرمردی چنین حرفی زده بود و آیا گری در حضور ملکه الیزابت چنین کرده بود؟ در حقیقت مسئلهی مهمی نیست؛ نکتهی اخلاقی داستان اقتباسشده واضح است: زندگیهای حقیر یا داستانهای حقیر وجود ندارند.
برای گری، این واقعیت تیغ دولبه است. اگر زندگیهای حقیر وجود ندارند، انسان حقیری هم وجود ندارد که یادآوری شود و نیز هیچ انسان حقیری وجود ندارد که مسئولیت اتفاقی را که در حال رخ دادن است، بپذیرد. در یکی از تأثیرگذارترین تصاویری که گری برساخته، میگوید همان قدر که داخائو توهینآمیز است، تصویر این شهرک کوچک که میکارد و برداشت میکند و میخورد هم اهانتآمیز است.
باوجوداین ما دلمان میخواهد به گونهای این غیرواقعی را از دیگر دروغها و فریبهایی که زندگی اجتماعیمان را خدشهدار میکند، جدا کنیم. پاسخی که آثار گری حکم میکنند، مربوط میشود به اینکه ما چگونه از هدف و قصد گوینده برداشت کنیم. هیچیک از خوانندههای سروش سپیدهدم هرگز تصور نمیکند که ماجراها دقیقاً آنطور که گفتهشده اتفاق افتاده باشد.
ما دروغهای بد را از افسانههای خوب تشخیص میدهیم چون دنیایی که عرضه میکنند، دنیای درهمی که ما میشناسیم و تعریف میکنیم نیست، بلکه دنیای ساختگی دیگری است که تنها تفوّق بهحساب میآید و فقط گوینده از خود دفاع میکند. دروغ ادبی سالم اغلب گوینده را مسخرهتر از اطرافیان نشان میدهد؛ حال آنکه دروغ اهریمنی سیاسی گوینده را به شکل حاکم همهی انسانها مینمایاند. دروغهای ستمگران و دیکتاتورهای ادبیات بد است و ما حتی پیش از تحقیق در مورد آنها، میدانیم که دروغاند.
حرفهی گری پس از جنگ به نحو جنونآمیزی موفق بود ولی چنانکه بایدوشاید کاملاً پیروزمندانه نبود. هر چند این قهرمان جنگ بهسرعت نویسندهی محبوبی شد، ولی هرگز توسط نهاد «ازخودراضی» ادبیات فرانسه جدّی گرفته نشد. در حقیقت وی این «ازخودراضی بودن» را در رفتارش به هجو میکشاند، با رژه رفتنش در خیابانهای «ساحل چپ»[13] و مجلس گرفتن در رستورانها.
میتوان مقایسهای میان گری و دوست خوب و طرفدارش آلبر کامو انجام داد: هر دو مهاجر بودند، یک یهودی اروپای شرقی و یک الجزایری؛ هر دو در جنگ بودند (هرچند جنگ کامو هیچگاه به حد گری قهرمانانه نبود)؛ و هر دو صدای بلند موارد مشخص و علیه مسائل انتزاعی بودند، در جستوجوی امید که در واژگان فرانسوی ریشهای عمیق دارد و اینکه واژهی «اومن»[14] هم معادل انسان و هم انسانیت است.
اما کامو فقط در سنت والا و فلسفی راسین مینوشت و هرچند بر انسانیت تأکید داشت، ولی در کتابهایش بهندرت به رفتار حیوانی انسانها اشاره میکرد. تصمیم مورسو[15] برای به قتل رساندن آن عرب در ساحل (کتاب بیگانه) بدون خونریزی خوانده میشود و نیز در آثار او حتی یک سطر از طنز واقعی وجود ندارد.
بنابراین، نوعی جدایی کلّی در ادبیات فرانسه میان طرفداران راسین و رابله وجود دارد، میان صدای والا و تغزلی دستورهای اخلاقی و صدای پست و ناخوش انسان ددمنش در هر کجا – در حال خوردن، باد رها کردن و رفع حوائج اولیهی جنسی- و همین سبب جذابیت و دستکم گرفتن او شد (ما در زبان انگلیسی خوششانس هستیم که هر دوی این ویژگیها را همزمان در شکسپیر داریم: شریفترین نحوهی تفسیر شاعرانهی رنجهای انسانی و صفحه پشت صفحه شوخی و هزل دربارهی ادرار و باد رها کردن و لطیفههای خندهدار مردان ولزی).
توجه گریِ کلاسیک درگیر نوعی پذیرش طعنهآمیزِ ضعف انسانی در وصلت با حس حق و ناحق است که به همان حد قوی است؛ گری «میانمایگی» و پرهیزکاری کینهجویانه را ریشۀ تمام خصوصیات اهریمنی انسانها میداند. در بادبادکها لودو اصرار دارد که «آلمانیها خیلی به من کمک کردند. مردم همیشه میگویند غیرانسانی بودن نازیسم آن را اینگونه وحشتناک کرده. همینطور است. ولی آنچه را آشکار است، نمیتوان انکار کرد: بخشی از انسان بودن در غیرانسانی بودن است. تا زمانی که نپذیریم و اعتراف نکنیم که غیرانسانی بودن کاملاً انسانی است، فقط به خودمان دروغ گفتهایم.»

زمانی که در 1956، گری در مقام جنرالکنسول فرانسه به لسآنجلس رفت، ظاهراً کاملترین صحنهی تئاتر برای یک فرانسوی تا این اندازه نمایشی، محسوب میشد و تمام شهرت و موفقیتش را در آنجا به دست آورد. وی نقش خود را بهکمال اجرا کرد و به اسطورۀ جنوب کالیفرنیا تبدیل شد تا اینکه در 1959، عاشق ستارهی سینمای هالیوود، جین سیبرگ شد و به خاطر او همسر انگلیسیاش را ترک کرد.
سیبرگ پس از بازی در فیلم «سنت جان» اثر اوتو پرمینگر[16] در دههی پنجاه شهرت یافته بود، ولی پس از اجرای نقش در فیلمهای موج نوی فرانسوی و بهویژه «از نفس افتاده»ی گدار، بود که ستارهی پوسترها و اسطورهها شد.
مشکل این بود که سیبرگ، هرچند قربانی تهدید و ارعاب وحشیانهی اف.بی.آی. قرار گرفت (اف.بی.آی معتقد بود که پدر نوزاد مردهی او یکی از فعالان گروه پلنگان سیاه[17] بوده و وی را بهشدت مورد تهدید و ارعاب قرار داد)، اصولاً دچار مشکلات روانی عمیقی بود و اعتیادش به مواد مخدر و جنون ادواریاش ارتباط اندکی با مسائل سیاسی داشت. سگ سفید، کتاب دیگر رومن گری تا اندازهای تلاشی است برای درک سیاستهای جنونآمیز جنبش حقوق مدنی کالیفرنیا که به دلیل ازدواجش با سیبرگ درگیر آن شده بود.
بازگشت گری به فرانسه در 1961 بیشتر به خاطر همراهی با سیبرگ بود که در این زمان در فرانسه مشهورتر از امریکا شده بود. پس از بازگشت و شکست ازدواجش بود که تصمیم گرفت شخصیت ادبی امیل آژار[18] را برای خودش بسازد.
هرچند در اعترافاتی که پس از مرگش منتشر شد، کوشیده بود به این فریبکاری نوعی چهرهی بازیگوشانه ببخشد، لیکن در حقیقت تلاشی مذبوحانه برای بازسازی شهرت ادبی رو به افولش بود که به سبب انتشار سریع کتابها و تکراری شدن آنها، اتفاق افتاده بود؛ و موفق هم شد: نخستین رمانش با نام مستعار امیل آژار و با عنوان گراس-کالین[19]، حکایت عشق یک کارشناس آمار پاریسیِ تنها به یک زن اهل گینه، بهمراتب منسجمتر و مینیمالتر از پرفروشهای امریکاییاش بود؛ و اینکه کتاب دومش با نام مستعار امیل آژار، زندگی پیش از ما عاقبت خوشی برایش نداشت؛ هرچند بسیار موفق بود، با استقبال روبهرو شد و حتی جایزهی گنکور را دریافت کرد.
چیزی که قرار بود شیطنتی ادبی باشد، تقلبی پیاپی شناخته شد؛ گری سادهلوحانه یکی از اقوامش را به جای نویسنده معرفی کرد و هزینهی این فریبکاری که همگان از آن آگاه شدند، آغاز افول او شد.
جین سیبرگ در 1979 خودکشی کرد، در اتومبیلی پارکشده در محلهی شانزدهم پاریس، با مصرف بیشازحدّ مواد مخدر، جنازهاش تا مدتها در همان اتومبیل باقی ماند. هرچند زمان زیادی از جدایی این زوج میگذشت و گری روابط گوناگونی را پشت سر گذاشته بود، ولی جین عشق زندگی او بود و مرگش باعث افسردگیای شد که هرگز از آن رها نشد. در دوم دسامبر 1980، پس از آن ناهار دلپذیر با ناشرش، گری به خانه رفت و یادداشتی نوشت که چنین شروع شد: «دی- دِی[20]. ارتباطی به جین سیبرگ ندارد. مشتاقان قلبهای شکسته به جایی دیگر مراجعه کنند…چرا؟…[زیرا] سرانجام هر آنچه را میخواستم بگویم گفتم.»
اوج بادبادکها – رمانی که کمی پیش از مرگ گری منتشر شد- احتمالاً یکی از تکاندهندهترین صحنههای تمام رمانهای فرانسوی را دربارهی جنگ (جهانی دوم) دارد. لیلا که به خودفروشی پرداخته- که به زعم گری کار بدی هم نبود- بهعنوان تنبیه خودش برای همبستری با سربازان آلمانی، به سلمانی یک خشکهمقدس میرود و موهایش را از ته میتراشد (در آن زمان این رایجترین تحقیر زنان بدکاره بود).
لودو، بهعوض تأیید این تحقیر، او را با همین وضعیت در شهر میگرداند و سپس در روز ازدواجشان که موهای لیلا بلند شده بود، دوباره او را نزد همان سلمانی کذایی حیرتزده میبرد و میخواهد که دوباره سر او را بتراشد. عملی حاکی از به مبارزه طلبیدن باور عمومی و تهور و نیز نوعی شیک بودن شفقتآمیز:
«مردک سلمانی مشغول کار شد. پس از چند دقیقه سر لیلا دوباره از ته تراشیده شد، مثل بار اول. لیلا به طرف آینه خم شد و خودش را تحسین کرد:
“خیلی بهم میآد.”
از جایش بلند شد. من رویم را کردم به آرایشگر.
“چقدر بدهکارم؟”
درنهایت سکوت دهانش باز مانده بود.
“چقدر میشه؟ خوشم نمییاد به کسی بدهکار باشم.”
“سه فرانک و پنجاه سانتیم.”
“بفرما، این چهار فرانک بقیهاش هم انعامت.”»
این چرخش بسیار مسیحی، انجامگرفته توسط فردی یهودی که جامعهی کاتولیک را به سخره میگیرد و با تحقیر و بیآبرویی بهعنوان شکلی از تقدس برخورد میکند، در جهانی که دیگر اثری از این آثار باقی نمانده، حتماً برای کامو خوشآیند میبود؛ اما گری این کار را با سرخوشی انجام میداد و نه دینداری. (این قسمت درعینحال حاکی از رندی گری در کاربرد شوخیهای ادبیِ میانمتنی است.
لیلای زیبا که پسرکی روستایی در جنگل به او برمیخورد و فکر میکند که پسر است و هرگز او را فراموش نمیکند، اشارهای است به شاهزاده خانم در کتاب معروف مولن بزرگ[21] اثر آلن فورنیه، همچنین موی تراشیدهی لیلا ارجاعی است به موهای کوتاه جین سیبرگ، زمانی که با هم ازدواج کردند و سیبرگ بابت آن شاخص بود. سیبرگ اولین بار برای اجرای نقش فیلم ژاندارک موهایش را زد: طنز گریوار دیگری.)
گری طرفدار اعمال اخلاقی مهم است و مخالف شور اخلاقیِ خشکهمقدسانه. او طرفدار پنهان کردن بیشتر یهودیان و تحقیر کمتر گناهکاران است. او با پذیرفتن اصل موقعیت رابله(ایِ) پای فشردن بر انسانی بودن انسانیت، همانا پوچی اعمال حیوانی خوردن، پس دادن، خوابیدن و دروغ گفتن، معتقد است که باید دست از تظاهر برداریم و بپذیریم که همگیمان موجودات داغان مشابهی هستیم.
درس اصلی او شفقت نسبت به خطاکاران است، درسی که با تحکّم اعلام میکند، ازآنجاکه خودش هم در منظر تاریخی مردود شد. هرچند گری خود به اشکال گوناگون خطاکار بود، اما واقعیتی اساسی را مدنظر داشت: باور اینکه انسان و انسانیت بهطور طبیعی یکسان هستند، بدترین دروغی است که ما به خودمان میگوییم؛ و تصور اینکه این دو ممکن است یکسان شوند، از بهترین داستانهایی است که میتوانیم با هم سهیم شویم.
* برگرفته از: The New Yorker, (1 Jan 2018).
[i]. Rocman Kacew
[ii]. David Bellos
[iii]. Jean Seberg
[iv]. Nouvelle vague
[v]. New Direction
[vi]. Ludo
[vii]. Ambrose Fleury
[viii]. Clos Joli
[ix]. Jerzy Kosinski
[x]. Vilno, Vilna
[xi]. Leiba Kacew
[xii]. Ivan Mosjoukine
[xiii]. Left Bank
[xiv]. Humain
[xv]. Meursault
[xvi]. Otto Preminger
[xvii]. Black Panter
[xviii]. Emile Ajar
[xix]. Gros-Calin
D-Day .[xx]، اصطلاحی نظامی به معنای «روز آغاز عملیات نظامی» است، در ضمن یادآور عملیات متفقین در جبهۀ نرماندی در جنگ جهانی دوم نیز هست.
[xxi]. Le Grand Meaulnes
پ.ن: این مطلب پیشتر در مجله جهان کتاب منتشر شده است.




