vinesh وینش

vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

 خاطرات یک ضدقهرمان

نویسنده: کورنل فیلیپوویچ

مترجم: بیتا قلندر

ناشر: چشمه

نوبت چاپ: ۵

سال چاپ: ۱۴۰۴

تعداد صفحات: ۱۰۹

شابک: ‏‫۹۷۸۶۲۲۰۱۱۳۳۵۵‬

  این مقاله را ۲ نفر پسندیده اند


تاکنون 1 نفر به این کتاب امتیاز داده‌اند

 

تهیه این کتاب

 خاطرات یک ضدقهرمان

نویسنده: لیدا رمضان‌زاده

 

معرفی

خاطرات یک ضد قهرمان (عنوان انگلیسی: The Memoir of an Antihero، عنوان لهستانی:Pamiętnik antybohatera ) داستان بلندی از کورنل فیلیپوویچ است که نشر چشمه آن را با ترجمه‌ی بیتا قلندر در مجموعه‌ی برج بابل به چاپ رسانده است. این کتاب همچون عنوانش زندگی فردی را مرور می‌کند که برخلاف آنچه خوشایند جامعه است، سودای قهرمان بودن در سر ندارد.

داستان کتاب

سپتامبر سال ۱۹۳۹ فرامی‌رسد. آلمان به لهستان حمله می‌کند و این شروع جنگی تمام‌عیار است. جنگ جهانی دوم آغاز شده است و ارتش لهستان خیلی زود شکست می‌خورد. شخصیت اصلی داستان ناخواسته در شرایط جنگی قرار می‌گیرد و صحنه‌های منزجرکننده‌ای می‌بیند. شکوه آلمانی‌ها و حقارت لهستانی‌ها در کنار هم قرار می‌گیرند، معلم ساده‌ای می‌خواهد با یک سلاح ناچیز آلمانی‌ها را براند و نه‌تنها موفق نمی‌شود بلکه روز بعدش با وضع اسفناکی دستگیر می‌شود، شبی زن همسایه مجبور می‌شود تفنگی را پنهان کند و از شخصیت اصلی کمک می‌خواهد.

این اداهای قهرمانی او را به تنگ می‌آورد و تصمیم می‌گیرد خودش را نجات دهد، پس به جای مقاومت، تصمیم می‌گیرد از حاکمیت جدید اطاعت کند. او می‌خواهد خوب زندگی‌ کند و تقریبا هم موفق می‌شود، اما زندگی همیشه به یک شکل پیش نمی‌رود. جنگ کِش‌دار می‌شود و بلاتکلیفی شخصیت اصلی را به ستوه می‌آورد…

درباره‌ی کتاب

این کتاب در ژانر داستان جنگی در سال ۱۹۶۱ منتشر شد. انتشارات پنگوئن‌کلاسیک در سال ۲۰۱۹ آن را با ترجمه‌ی آنا زارانکو منتشر کرد. بیتا قلندر این داستان را به فارسی ترجمه و نشر چشمه در سال ۱۴۰۳ آن را منتشر کرده است. در حال حاضر ترجمه‌ی فارسی رسمی دیگری از کتاب در ایران موجود نیست.

داستان کتاب در زمان جنگ جهانی دوم در لهستان روایت می‌شود. راوی کتاب اول شخص و مردی جوان است که هیچگاه نامش در کتاب آورده نمی‌شود. او روحیاتی خودخواهانه دارد و از کلیشه‌ها و شعار‌های زندگی مردمان جنگ‌زده دوری می‌کند. شخصیت‌های فرعی هم به اقتضای داستان به نوبت در داستان حضور پیدا می‌کنند.

نگاهی موشکافانه به کتاب

چه چیزی در زندگی انسان از همه مهم‌تر است؟ وطن، دین، اعتبار و آبرو، پول، عشق یا …

زندگی. این کتاب داستان کسی است که می‌خواهد زنده بماند. شرایط جنگی ممکن است باعث واکنش‌های متفاوتی بشود. داستان‌های زیادی در مورد قهرمان‌ها‌ وجود دارد، انسان‌هایی که تا پای جان مبارزه می‌کنند، انسان‌هایی که دائماً به دیگران کمک می‌کنند، انسان‌هایی که از خودشان می‌گذرند، اما دراین‌بِین انسان‌هایی هستند که می‌خواهند زندگی خودشان را نجات بدهند. این انسان‌ها نه‌تنها ماندگار نشده‌اند، بلکه همیشه با نگاه‌های منزجر دیگران رو‌به‌رو شده‌اند. شخصیت اصلی کتاب فیلیپوویچ هم از این دسته افراد است و در واقع فیلیپوویچ در این کتاب داستانی متفاوت با زندگی خود را به نگارش درآورده است.

شخصیت اصلی نه نامش مشخص است نه سن و سالش؛ گویی نویسنده عمداً این کار را کرده است. مرد می‌خواهد زندگی کند، چه اهمیتی دارد که به چه نامی و با چه ملیتی شناخته شود؟ در  ابتدای داستان شخصیت اصلی انتخاب می‌کند که برخلاف بقیه‌ی مسافرهای تابستانی در کوهستان بماند. “مگر هر کاری همه می‌کنند من هم باید بکنم” این انتخاب متفاوت از همان ابتدا نشان می‌دهد که با شخصیتی رو به رو هستیم تمایلی ندارد مثل عرف جامعه رفتار کند. او ناخواسته در شرایط جنگی قرار می‌گیرد، از همان اول کتاب می‌گوید که جنگ گشت و گشت و من را پیدا کرد.

اگر این مرد از قبل می‌دانست خودش را به دورترین فاصله از جنگ می‌برد. اما حالا انتخاب می‌کند که با آلمانی‌ها دمخور شود و در بحبوحه‌ی جنگ و ناکامی گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. اتحاد با دشمن همواره ناپسند تلقی شده است و شخصیت اصلی هم مجبور است در جبران این وضعیت دست به اقداماتی ظاهری بزند و همین اقدامات ظاهری در انتهای داستان به کارش می‌آید. این هم از زیبایی‌های داستان است که نشان می‌دهد همیشه هم عدالت در دنیا برقرار نیست.

کتاب ایده‌ای خوب و غیرکلیشه‌ای دارد، اما شاید نویسنده می‌توانست در پرداخت بهتر عمل کند. شخصیت‌های فرعی در این داستان کم‌رنگ هستند و در یادها نمی‌مانند. حضور منسجم‌ترِ شخصیت‌های فرعی می‌توانست نتیجه‌ی بهتر و پذیرفتنی‌تری حاصل کند. اما در کل نویسنده کتابی غیرکلیشه‌ای و قابل قبول نوشته که خواندنش خالی از لطف نیست.

مخاطبان کتاب

کتاب، داستانی کوتاه اما ارزنده است، داستان جنگ، داستان یک انسان عادی در جامعه‌ای غیرعادی، کسی که به شعارها اعتقادی ندارد؛ بنابراین مخاطبان این داستان می‌توانند کسانی باشند که مشتاقند به فضای جنگ جهانی دوم را بیشتر ببینند، کسانی که از وظیفه‌ی سنگین قهرمان بودن می‌خواهند فرار کنند و همه‌ی کسانی می‌خواهند در زمانی کوتاه کتابی قابل قبول بخوانند بدون آنکه وقتشان تلف شود.

درباره‌ی نویسنده

کورنل فیلیپوویچ (1990-1913) نویسنده، فیلمنامه‌نویس و شاعر سرشناس لهستانی در دوره‌ی پس از جنگ بود که بیشتر برای داستان‌های کوتاهش شناخته می‌شود.

فیلیپوویچ در جوانی با شاعر مشهور، یولیان پژبوش آشنا شد. این آشنایی در علاقه‌ی او به هنر معاصر تأثیر گذاشت و او را به چهره‌ای فعال در دنیای آوانگارد آن زمان تبدیل کرد. نسل او، نسل دیدگاه‌های چپ‌گرا و هنر آوانگارد بود و او این فضا را وارد آثارش می‌کرد. در رمان «خیابان گوومبیا» با همین دیدگاه به کاوش در مورد انتخاب‌های اخلاقی نسل خود پرداخت.

پس از تهاجم آلمان به لهستان به فعالیت مخفیانه در گروه خلق لهستان پرداخت. در سال ۱۹۴۴ توسط گشتاپو دستگیر و در اردوگاه‌های کار اجباری زندانی شد.

پس از جنگ برای کتاب «چشم‌اندازی آرام» برنده جایزه شد و با مجلات ادبی مختلف همکاری کرد. او بعدها همراه با سایر نویسندگان و روشن‌فکران لهستانی علیه رژیم کمونیستی اعتراض کرد.

فیلیپوویچ از سال ۱۹۶۹ تا پایان عمر با ویسواوا شیمبورسکا، شاعر برنده نوبل، در رابطه بود. او در فعالیت‌های مخالفان دموکراسی‌خواه و محافل ادبی مشارکت داشت، در مجلات زیرزمینی و غیرسانسوری مطالب خود را منتشر می‌کرد و از اعضای کلوپ پن و اتحادیه نویسندگان لهستان بود. در دوران حکومت نظامی به همکارانش کمک می‌کرد و چهره‌ای بسیار محترم در جامعه ادبی بود. نویسندگان جوان برای راهنمایی به او مراجعه می‌کردند. او در سال ۱۹۹۰ در هفتادوهفت‌سالگی در کراکوف درگذشت.

جوایز و افتخارات

آنا زارانکو در سال ۲۰۲۰ برای ترجمه‌ی این کتاب به انگیسی، برنده‌ی جایزه‌ی فاوند این ترنزلیشن اوارد (found in translation award) شده است.

بخشی از کتاب

قدیم‌ها، اوایل جوانی‌ام را می‌گویم، قبل از اینکه حتی به فکرم خطور کند چنین آدم محتاطی از آب درمی‌آیم، خودم را یک قهرمان تصور می‌کردم. صورتم را جلوی آینه می‌کشیدم، به پیشانی‌ام چروک می‌انداختم و یک خط باریک می‌افتاد وسط ابروهایم؛ و به نظرم این چین‌وچروک‌ها نشانه‌ی یک آدم قوی و محکم بودند. قیافه‌ی جدی و اخمو به خودم می‌گرفتم و لب‌هایم را طوری چفتِ هم می‌کردم که قدرت و غرورم را برساند و این را که زندگی برایم پشیزی ارزش ندارد.

در ده دوازده سالگی، فکر می‌کردم با داشتن این خصایص می‌توانم مدافع حقوق مظلومان و ضعفا باشم، یک مبارز راه آزادی، کسی که به دنیا آمده تا جان و مالش را در راه رسیدن به آرمان‌هایش فدا کند. خنده‌دار است، اما در کشور ما خیلی از مردم هیچ‌وقت این خیالات بچگانه را از سرشان بیرون نمی‌کنند. جایی نیست که یکی از این احمق‌ها پیدا نشود.

 

نوشته‌ها و کتاب‌های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *