vinesh وینش

vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

انعکاس یک ذهن در شیشه‌ی مشجر

چهارده ساله بودم که برای اولین بار قدم به این راهرو گذاشتم و لای صفحات «سه قطره خون» گم شدم. از آن روز تا به حال، معمای این تاریک‌خانه رهایم نکرده و رد آن سه قطره خون، بی‌صدا در شیارهای روانم رسوب کرده است. همیشه از خودم می‌پرسیدم آیا مرزی قطعی میان جنون این سلول و عقلانیت دنیای بیرون وجود دارد؟

 

 

این مقاله را ۲ نفر پسندیده اند

 


عاشقانه های کوتاه ایرانی کتاب شانس در میدان ماجیوره
آگهی

انعکاس یک ذهن در شیشه‌ی مشجر

یادداشتی به بهانه‌ی «سه قطره خون»

 

نویسنده: مصطفی توحیدی نسب

انگار درِ سنگین و زنگ‌زده‌ای را هل داده باشم؛ بوی کافور، کاغذ نم‌کشیده و رخوت، یک‌باره به صورتم می‌خورد. قدم به راهرویی می‌گذارم که نور در آن رنگ‌پریده و بیمار است. از کنار سلول‌ها می‌گذرم. در گوشه‌ای از حیاط، پیرمردی طنابی را دور کمرش گره می‌زند تا مبادا بمیرد و در گوشه‌ای دیگر، مردی با ناخن‌هایش سیمی برهنه را می‌خراشد و در سکوت وهم‌آلود خودش، سمفونی باشکوهی می‌نوازد. هیچ‌کس مرا نمی‌بیند.

به انتهای راهرو می‌رسم؛ اتاقی با دیوارهای زرد که در نیمه‌باز آن، صدای خراشیده شدن نوک قلم روی کاغذ به گوش می‌رسد. مردی پشت به در نشسته است. شانه‌هایش در انقباضی دائمی فرو رفته‌اند. نزدیک‌تر می‌روم و بی‌صدا پشت سرش می‌ایستم. تمام جهانش در مربعی از شیشه‌ی پنجره و تنه‌ی یک درخت کاج در حیاط خلاصه شده است. نگاهم را با نگاهش هم‌مسیر می‌کنم. آنجا، پای درخت، روی خاک خشک، سه قطره خون تازه می‌درخشد؛ خون‌هایی که نه خشک می‌شوند و نه حتی گربه‌ای به آن‌ها نزدیک می‌شود.

از روی شانه‌اش به کاغذی که روی آن خم شده نگاه می‌کنم. انتظار دارم کلمات هذیان‌گوی یک روان‌گسیخته را ببینم که ادعا می‌کند تنها عاقل این دیوانه‌خانه است؛ اما خط روی کاغذ، خط او نیست. دست‌خط آشنا، عصبی و وسواس‌گونه‌ی مردی است با عینک گرد. به شیشه‌ی پنجره نگاه می‌کنم. انعکاس چهره‌ی مرد پشت میز در شیشه افتاده است. او سیاوش نیست، عباس هم نیست؛ خود صادق است، خود هدایت.

در این لحظه است که دیوارهای تیمارستان در نگاهم فرو می‌ریزند و تازه می‌فهمم این سلول انفرادی، آجر و سیمان ندارد. این دیوارهای زرد، مرزهای جامعه‌ی ایران در سال ۱۳۱۱ هستند و آن انسان‌های مسخ‌شده در حیاط، روشنفکران و مردمانی‌اند که هدایت در میانشان احساس خفگی می‌کرد. من وارد یک داستان خیالی نشده‌ام؛ قدم به تاریک‌خانه‌ی ذهن نویسنده‌ای گذاشته‌ام که روان متلاشی‌شده‌ی خود و زمانه‌اش را در کالبد یک دیوانه‌خانه بازتولید کرده است. آن سه قطره خونِ پای کاج، جنایتی در داستان نیست؛ خون چکه‌کرده از روان خود نویسنده است که روی خطوط تاریخ ادبیات ماسیده و هرگز پاک نمی‌شود…

دوباره به عمق حیاط خیره می‌شوم. حالا که می‌دانم اینجا کجاست، حرکات ساکنان این دیوانه‌خانه معنای دیگری پیدا می‌کند. نگاهم را با حرکتی کند روی آن‌ها می‌چرخانم. در این تیمارستان، جنون پدیده‌ای پرهیاهو و متلاطم نیست؛ انزوایی مطلقاً فردی و بی‌صداست. هیچ‌کس با دیگری ارتباطی ندارد. هرکس در حباب وهم خویش محبوس است و قوانین مسخره‌ی خودش را به‌عنوان تنها حقیقت جهان زندگی می‌کند.

در گوشه‌ی راست کادر، مردی با ناخن‌های بلندش سیمی برهنه را چنگ می‌زند. هیچ صدایی در هوا منتشر نمی‌شود، اما سرش را با ریتمی خیالی تکان می‌دهد؛ انگار در حال رهبری باشکوه‌ترین سمفونی جهان است. این می‌تواند تصویر بی‌نقص و برهنه‌ی هدایت از فضای فرهنگی و روشنفکری زمانه‌اش باشد: توهم هنر، توهم حرکت و دست‌وپازدنی عبث در فضایی که هیچ صدایی در آن طنین نمی‌اندازد. شاید روشنفکرانی که در خلأ ساز می‌زنند و به موسیقی خاموش خود افتخار می‌کنند.

کمی آن‌طرف‌تر، پیرمردی می‌ترسد نفسش بند بیاید و بمیرد. او تجسم جامعه‌ای است که از هرگونه تغییر، رهایی یا پروازی وحشت دارد؛ جامعه‌ای که به ابتدایی‌ترین غریزه‌اش، یعنی صرف «زنده ماندن»، چنگ انداخته و خودش را به تنه‌ی سخت سنت و عادت بسته است تا مبادا طوفان آگاهی او را با خود ببرد.

 

سه قطره خون

 

هدایتِ بازگشته از پاریس، در خیابان‌های تهران دهه‌ی ۱۳۱۰ قدم می‌زد و گویی دقیقاً همین کادر را می‌دید. او در میان جمعیتی نفس می‌کشید که مانند بیماران این حیاط، هرکدام در سلول نامرئی خود محبوس بودند، بی‌آنکه حتی بدانند زندانی‌اند. آدم‌ها می‌خندیدند، راه می‌رفتند و زندگی می‌کردند، اما در این تصویر، نسخه‌هایی مسخ‌شده از انسان‌اند که در یک ساختار بیمار، به تکرار روزمرگی خود مشغول‌اند؛ و ناظمان و پزشکان این تیمارستان، تنها مراقب‌اند که این نظم مسخره به هم نخورد.

فشار این خفقان بیرونی، دیوارهای این دیوانه‌خانه‌ی بزرگ، روزبه‌روز تنگ‌تر می‌شود. هوای این حیاط برای ریه‌های انسانی که واقعیت را می‌بیند، مسموم است. وقتی بیرون از این پنجره همه‌چیز تا این حد بی‌صدا و فلج‌کننده است، ذهن برای زنده ماندن تنها یک راه دارد: عقب‌نشینی. فرار به درون. سقوط در تاریک‌ترین لایه‌های ناخودآگاه.

نگاهم از حیاط به داخل اتاق برمی‌گردد. دوباره به مرد پشت میز خیره می‌شوم که روی کاغذ خم شده است. حالا می‌فهمم چرا او در داستانش «سیاوش» و «عباس» را خلق می‌کند. وقتی جهان بیرون قابل تحمل نباشد، روان انسان برای فرار از فروپاشی مطلق، خودش را تکه‌تکه می‌کند…

قلمش با شتابی جنون‌آمیز روی کاغذ می‌دود، انگار می‌خواهد از سایه‌ای که در تعقیب اوست فرار کند. اما سایه‌ی آن انسان، درون جمجمه‌ی خودش زندگی می‌کند. وقتی دیوارهای واقعیت ــ آن حیاط و آدم‌های مسخ‌شده‌اش ــ بیش از حد به روان یک انسان فشار می‌آورند، ذهن برای زنده ماندن شاید راهی جز انهدام یکپارچگی خود نداشته باشد. آینه‌ی هویت می‌شکند و راوی، در بازتاب این تکه‌های خردشده، تکثیر می‌شود.

سیاوش و عباس، در این خوانش، همسایگان یا دوستان او نیستند؛ می‌توان آن‌ها را تکه‌های جداافتاده و سرکوب‌شده‌ی روان خود او، و به‌تبع آن خود هدایت، دید. عباس، تجسم بُعد پرخاشگر، بدوی و زمخت اوست و سیاوش، بخش رمانتیک، آسیب‌پذیر و عاشق‌پیشه‌ای که تاب تحمل این جهان را نیاورده است. راوی، گناه عظیم خود را به گردن سیاوش می‌اندازد تا دستان خودش را پاک نگه دارد، اما حافظه لکه‌ی خونی است که با فرافکنی شسته نمی‌شود.

دوربین خیالی‌ام را روی دست‌نوشته‌هایش زوم می‌کنم. کلمه‌ی «نازی» مدام روی کاغذ تکرار می‌شود؛ گربه‌ای که کشته شده است. اما در جهان نمادین هدایت، هیچ حیوانی صرفاً یک حیوان نیست. لحن راوی وقتی از نازی حرف می‌زند، لحن توصیف یک حیوان خانگی نیست؛ بیشتر به توصیف یک زن نزدیک می‌شود. نازی لوند است، ناز می‌کند، با چشمان خمارش نگاه می‌کند و جفت می‌طلبد. در ذهن بیمار و تکه‌تکه‌ی راوی، مرز میان «نازی» ــ گربه ــ و «رخساره» ــ زنی که سیاوش عاشق او بود و راوی پنهانی به او میل داشت ــ کاملاً محو شده است.

زن در ادبیات هدایت، اغلب در هیئت معمایی اثیری و دور از دسترس ظاهر می‌شود؛ موجودی که یا اثیری و دست‌نیافتنی است یا لکاته. اینجا، نازی و رخساره در هم ادغام می‌شوند تا مفهوم «زنانگی سرکوب‌شده» و «عشق ناکام» را بسازند. راوی نمی‌تواند این میل سرکش و نیاز به عشق را در آن جامعه‌ی خفه‌کننده و در روان بیمار خودش هضم کند.

غریزه‌ی بقا در او دستور به سرکوب این میل می‌دهد و صدای شلیک گلوله‌ای در تاریکی شب ــ که راوی ادعا می‌کند سیاوش به گربه شلیک کرده ــ می‌تواند در واقع شلیک راوی به بُعد زنانگی، به میل و به عشق، یعنی رخساره/نازی، باشد. او غریزه را می‌کشد تا از عذاب خواستن و نرسیدن رها شود. اما قتل یک غریزه، پایان آن نیست؛ آغاز تسخیر شدن است.

به شیشه‌ی پنجره خیره می‌شوم که حالا انعکاس چشم‌های وحشت‌زده‌ی راوی در آن پیداست. او نازی را کشته است، سیاوش ــ بخش عاشق درونش ــ را به دیوانگی کشانده و حالا خودش مانده و آن «سه قطره خون» در پای درخت کاج. درخت کاج، با آن سوزن‌های همیشه‌سبز و ایستادگی‌اش، می‌تواند نمادی از طبیعت بی‌تفاوت و ابدیت باشد؛ چیزی که این جنایت روانی را در آغوش کشیده و خون را در خود نگه داشته است.

آن سه قطره خون، خون یک گربه نیست؛ چکیده‌ی روان تکه‌پاره‌شده‌ی انسانی است که نتوانست بار گناه سرکوب عشق و کشتن بخشی از روح خود را به دوش بکشد و حالا، تا ابد، در سلول انفرادی ذهن خویش، دور این لکه‌ی سرخ می‌چرخد.

کلمه‌ی آخر را می‌نویسد و با فشار عصبی قلم، نقطه‌ی پایان را می‌گذارد. اما این پایان داستان نیست؛ کلمات انتهایی دست‌نویس، دقیقاً همان جملاتی هستند که داستان با آن‌ها آغاز شده بود. او دوباره به نقطه‌ی صفر بازگشته است. در این دیوانه‌خانه، زمان خطی نیست و هیچ رو به جلویی وجود ندارد؛ زمان یک دور باطل است. ذهن انسان وقتی در ترومایی عظیم گیر می‌افتد، عقربه‌های ساعت را می‌شکند.

راوی تا ابد محکوم است که از روی صندلی‌اش بلند شود، از میان میله‌ها به حیاط نگاه کند، سه قطره خون را ببیند، داستان جنونش را روایت کند و دوباره به همان نقطه بازگردد. این یک حلقه‌ی ابدی در روان یک انسان است.

اما این بن‌بست تنها در دست‌نوشته‌های روی میز خلاصه نمی‌شود. نگاهم دوباره از روی کاغذ سُر می‌خورد و به انعکاس چهره‌ی صادق در شیشه‌ی مشجر گره می‌خورد. این داستان، تنها یک روایت خیالی برای فرار از عذاب وجدان نبود؛ می‌توان آن را پیش‌گویی شومی برای سرنوشت محتوم خالقش نیز دید. شاید هدایت روان زخمی‌اش را در لابه‌لای این کلمات حبس کرد تا شاید خودش بتواند در دنیای واقعی رها شود، اما گویی سایه‌ی این جنون او را رها نکرد.

سال‌ها بعد، در آپارتمانی در خیابان شامپیونه‌ی پاریس، وقتی تمام روزنه‌های امید این دیوانه‌خانه‌ی بزرگ‌تر به روی او بسته شد، او برای فرار از این چرخه‌ی باطل به همان سکوتی پناه برد که آدم‌های این حیاط به آن پناه برده بودند. شیرِ بازِ گاز در آن آپارتمان، نقطه‌ی پایانی بود بر داستانی که در ذهن او هرگز نمی‌توانست تمام شود.

حالا وقت رفتن است. بی‌صدا، همان‌طور که وارد شده بودم، قدم به عقب برمی‌دارم. راوی را در کابوس مدور خودش تنها می‌گذارم. از اتاق خارج می‌شوم، از راهروی تاریک با بوی نم و رخوت می‌گذرم و درِ سنگین و زنگ‌زده‌ی تیمارستان را پشت سرم می‌بندم. هوای بیرون را با ولع به درون ریه‌هایم می‌کشم، به گمان اینکه از این قفس روانی فرار کرده‌ام.

 

چهارده ساله بودم که برای اولین بار قدم به این راهرو گذاشتم و لای صفحات «سه قطره خون» گم شدم. از آن روز تا به حال، معمای این تاریک‌خانه رهایم نکرده و رد آن سه قطره خون، بی‌صدا در شیارهای روانم رسوب کرده است. همیشه از خودم می‌پرسیدم آیا مرزی قطعی میان جنون این سلول و عقلانیت دنیای بیرون وجود دارد؟

با این امید که همه‌چیز فقط یک کابوس کاغذی بوده، سرم را بالا می‌گیرم تا به مسیرم ادامه دهم، اما نگاهم به زیر پایم می‌افتد.

درست در تقاطع وهم و واقعیت، زیر سایه‌ی درختی که از دیوار تیمارستان به بیرون خم شده است…

چیزی روی زمین ماسیده بود.

 

 

پیشنهاد مطالعه: خاطراتی که م. فرزانه از صادق هدایت به یاد می‌آورد
 

 

 

 

عاشقانه های کوتاه ایرانی کتاب شانس در میدان ماجیوره
آگهی

کتاب های بکار رفته در این مقاله

سه قطره خون

نویسنده: صادق هدایت

ناشر: مجید

سال چاپ: ۱۳۴۱

تعداد صفحات: ۱۷۶

شابک: ۹۷۸۹۶۴۴۵۳۰۵۸۶

تهیه این کتاب

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *