پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
این مقاله را ۴ نفر پسندیده اند
به بهانه اتفاقات باور نکردنی اخیر (تجاوز اسرائیل، موشکباران شهرها، ترورها، اخبار نفوذ به ایران…) که بیشتر به یک فیلم آخرالزمانی میمانست تا زندگی واقعی، و متعاقب آن موج بزرگ اخراج مهاجران افغانستانی از ایران، به فکر بایگانیهای وینش در مدخل #افغانستان افتادم. جستجویم نشان داد 75 مطلب با برچسب افغانستان در سایت وینش وجود دارد که همین نشان میدهد طی هفت سال فعالیت وینش چقدر تعدد و تنوع اخباری درباره افغانستان زیاد بوده است. ما با همسایگانمان خندیدیم و البته بیشتر گریستیم؛ نوشتیم، خواندیم، کار کردیم و به یک کلام زیستیم. دلم میگیرد وقتی به مشکلات زندگی آنها در ایران فکر میکنم، بخصوص در این زمان که بسیاریشان از خاک ایران اخراج میشوند. ما مردم افغانستان را دوست داریم. «افغانستان، سرزمین شعر» پروندهای مرثیهگون است که در زمان سقوط حکومت اشرف غنی منتشر کردیم. بیایید امروز نیز برای سرزمینهای دو طرف مرز شعری بخوانیم. در ادامه نگاهی کنیم به کتابهایی که بر بستر مهاجرت افغانستانیها به ایران نوشته شدهاند؛ کتابهای پژوهشی یا روایتها و داستانها و خاطرات زندگیهای زیسته. احساس مهاجران درباره ایران چیست؟ چقدر ایرانیها را برادر خود میدانند و ایرانیها چقدر توانستهاند بر درد آنها مرهم گذارند؟ تا چه اندازه توانستند از خدمات عمومی استفاده کنند؟ ایران چقدر از نیروی کار آنها بهرهمند شد؟ حضور آنها از منظر مردم چقدر پذیرفته بود و بر بافت فرهنگی ایران چه اثراتی داشت؟ با خود چه سرمایههایی به ایران آوردند؟ پرسشهای بسیاری قابل طرح است؛ پرسش شما چیست؟ آیا مهاجران افغانستانی بعد از چند نسل اقامت در ایران کاملا پذیرفته شده و در جامعه ایران ادغام شدهاند؟ شما در بازار کار چه تعداد همکار افغانستانی تحصیلکرده داشتهاید؟ آیا اگر ایرانی بودند در همین جایگاه قرار داشتند؟ یا هنوز دیگری هستند؟ شاید این مقالات بتوانند همین نگاه را بررسی کنند. چه شد که در زمان صدارت آنگلا مرکل، آلمان به عنوان یک فرصت اقدام به پذیرش مهاجران بسیار کرد؟ و چگونه برای ادغام مهاجران در جامعه خود برنامهریزی کرد؟ البته قصد قیاس نداریم و تفاوتهای زیادی در بافت کلی وجود دارد. اما لااقل ما را به فکر میاندازد که چه کارهایی کردیم؟ چه کاری میتوانستیم بکنیم؟ و از همه مهمتر اینکه آیا مردم این منطقه با یکدیگر همسرنوشت نیستند و همیاریشان باعث بهروزی همگی آنها نمیشود؟ ظاهرا ما با هم همسرنوشتیم… پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت*
*عنوان این پرونده، بخشی از شعر محمدکاظم کاظمی، شاعر معاصر افغانستانی است با این مطلع: «غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت/ پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت»
















2 دیدگاه در “پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت”
همون سالی که کتاب پیاده آمده بودم محمدکاظم کاظمی چاپ شد و این مثنوی گل کرد .محمدعلی بهمنی این مثنوی غزل رو به عنوان جوابیه منتشر کرد :
به عمر مثنویات با تو زیستم، شاعر! و سخت، بدرقهات را گریستم، شاعر!
اگر چه در همهجا آسمان همینرنگ است قبول میکنم، اینجا دل شما تنگ است
درنگ کن که دلم با تو همسفر شدهاست سفر؟ نه، آه… دلم با تو دربهدر شدهاست
تو ساده گفتی و من نیز ساده میگویم پیادهام و رفیقی پیاده میجویم
طلسم غربت شاعر شکستنی است مگر؟ عزیز من! مگر این سفره بستنی است دگر؟
تو و گرسنگیات جاودانهاید، عزیز! همیشه راوی این تازیانهاید، عزیز!
صدای گریة تو زیر سقف من باقی است فقط برای من و تو گریستن باقی است
چه فرق میکند این بار در حوالی عید تو خندهکردی و همسایهای دگر خندید
چه کودکان که به تاراج رفت قلّکشان چه جامهها که دریدند از عروسکشان
دوباره باغِ من و این شکوفههای یتیم و سفرهای که کریمانه میشود تقسیم
چگونه میشود ای همزبان! زبان را کشت سکوت کرد و به لب بغض بیامان را کشت
چگونه میشود آیا گلایه نیز نکرد که میهمان به سر سفره میزبان را کشت
میان گندم و جو فرق آنچنانی نیست کسی به مزرع ما اعتبار نان را کشت
هر آنچه میوه در این باغ، رایگان شما ولی عزیز من! این فصل، باغبان را کشت
ببخش، با همه ی درد و داغ، میدانم نمیتوان به یکی ابر، آسمان را کشت
مطالب بسیار خواندنی و یکتا. هزاران آفرین بر شما . ایرانیها مهماننوازند و پیوندهای ایران و افغانستان بسیار است و با این اتفاقات قطع نمیشود…