
بهار ماندگار چهارم با قلم ماندگار پرویز دوایی
در سالی که گذشت وینش هر ماه پروندهای با عنوان قلم ماندگار منتشر کرد. در این پروندهها هر بار یک چهره معاصر را که با قلمش طرح یا نگاه ویژهای در ادبیات ایران آفریده، معرفی کردیم.

در سالی که گذشت وینش هر ماه پروندهای با عنوان قلم ماندگار منتشر کرد. در این پروندهها هر بار یک چهره معاصر را که با قلمش طرح یا نگاه ویژهای در ادبیات ایران آفریده، معرفی کردیم.


بهومیل هرابال در کتاب تنهایی پرهیاهو با آراستن واقعیات به مدد ادبیات و تمهید سحرانگیز “سوررئال” طنزی سیاه با اندوههای عمیق فلسفی را بر بستری از یک روایت “پست مدرن” در برابر دیدگان مخاطب به نمایش میگذارد؛ ابراز واقعیات پنهان در لفافه استعاره در بزم شادخوارانه همیشگی “هانتا” به یاری “مستی هوشیارکننده”!

کتاب مثل باغچهای در بهار شروع خوبی است برای کسی که بخواهد پرویز دوایی را بشناسد و در افسون قصههای دلانگیز و جهان نوستالژیکش غرق شود. پرویز دوایی یک عمر همچون باغبانی وفادار از باغ خاطرات و زیباییهای جهانی که شناخته است، پاسداری کرده و روایت آن را برای نسلهای آینده باقی گذاشته است. صفای وجودش.

درباره قلم پرویز دوایی چه میشود گفت؟ این همه احساس و زیبایی، که به حکم زمانه گرفتار پرده و پردهپوشی است، آدم را دگرگون میکند؛ به یاد جوانی، که یادش به خیر، میاندازد و هوای “حرام” میکند! یک بار نوشتم، در این جا هم تکرار میکنم: دوایی عزیز! ممنونم، ما را به دنیایی دیگر بردی که تحت شرایط زمانی مدتی است فراموش کردهایم، اما از یاد نبردهایم! مولانا فرمود: «علت عاشق ز علتها جداست / عشق اصطرلاب اسرار خداست.»

نقش پرویز دوایی منتقد و مترجم تاثیرگذار در تاریخ سینمای ایران کتماننشدنی است. او در دههی شصت با ترجمهی تعدادی از بهترین کتابهای سینمایی کمک شایانی به سینماگران و سینمادوستان کشور کرد. به طوری که در سینمای دهه شصت که اغلب فیلمها با سبکهای مختلف هنری گاهی دچار شتابزدگی و گاهی هم دچار خودشیفتگی میشدند، کمکم با مطالعه متون موجود آن زمان، به تراوشات ذهنی خود بال و پر دادند تااینکه در یک مقطع حساس و مهم در عرصه جهانی، حرف تازهای برای بیان داشته باشند.

اگر بخواهی ردی از پرویز دوایی بیابی، باید سراغ او را در دهههای 30، 40 و اوایل 50 در نشریات سپید و سیاه، فردوسی، سینما، تهران مصور و امید ایران بگیری. هنگامی که او با اسم مستعار پیام، نقد فیلم و ترجمه مینوشت. دوایی را باید در دو برههی زمانی بررسی کنی؛ دوره اول تا اوایل دهه پنجاه و دوره دوم بعد از انتشار مجموعه داستان «باغ» در ابتدای دهه 60 به بعد.

در نوشتههای پرویز دوایی با یک خاطرهبازی حیرتانگیز روبرو هستیم. اما این نوع خاطرهنگاری پرویز دوایی از یک خاطرهنگاری شخصی معمول پیچیدهتر است. فرق او با خاطرهنویسان دیگر ادبیات ما حس شدید جاری در نوشتههای اوست. همین حس در سبک خاصش سبب شده برای تاکید بیشتر، به تکرار کلمات و تقطیع جملات بپردازد. اما برای این نوع نگارش پرویز دوایی در خاطرههایش باید به عقب برگردیم.

سال 1387 برای دیدار با آقای پرویز دوایی، جشنواره فیلم کودکان و نوجوانان زلین در جنوب جمهوری چک را بهانه کردم و به آنجا رفتم، چون او هم با پشتوانه سالها همکاری با سازندگان فیلمهای کودک و نوجوان آن سرزمین، مهمان این جشنواره بود. در شهر مصفا و کوچک زلین فرصت همنشینی با دوایی بیشتر از همیشه بود و نگاه زیباپسند او، راهنمایم. تجربهای از همان زیبابینیهای همیشگیاش در این شهر و آن سفر را دوایی مدتی بعد در کتاب محترم و زیبایش «بلوار دلهای شکسته» نوشت؛ کتابی که به شکلی شاید تقدیری، نوشتن مقدمهاش به من سپرده شده بود. خبر نداشتم، و وقتی که خواندم، دیدم این همان چیزهایی است که در آن سفر و هنگام معاشرت و پرسه زدنهایم با او شاهدش بودهام. وقتی آقای علی میرزایی برای یک ویژهنامه فصلنامه «نگاه نو» درباره پرویز دوایی (شماره 81، بهار 1388) از من مطلبی خواست، شرح آن تجربه و مشاهدات را در ترکیب با بخشی از نوشته خود دوایی نوشتم. در واقع در بخشهایی از این نوشته، جای دوربین و زاویه روایت و شخص راوی عوض شده اما نثر و کلام و توصیف باقی مانده است. مثل یک فیلم مدرن! برای خود تجربه تازهای بود.

میخواهیم از وجود نازنینی حرف بزنیم که خاطرهنگاری و عشق و نوستالژی گذشته را آبرو و اعتباری دیگر بخشیده است. خانمها و آقایان! معرفی میکنم: عالیجناب پرویز دوایی، کسی که با خاطره-داستانها و نامهها و بهاریههایش ما را به روزگاران شیرین گذشته میبرد تا یادمان نرود روزگاری این شهر پر از دار و درخت و گلهای اقاقیا بوده و در سینماهای لالهزار غرق در نور رویا میفروختهاند… دوستان و همراهان پرویزخان در این پرونده با ما همراه شدهاند تا قدرش را بدانیم و به افتخار جهان شیرینی که برایمان تجسم کرده، کلاه از سر برداریم. صفای وجودش.

در سالی که گذشت وینش هر ماه پروندهای با عنوان قلم ماندگار منتشر کرد. در این پروندهها هر بار یک چهره معاصر را که با قلمش طرح یا نگاه ویژهای در ادبیات ایران آفریده، معرفی کردیم.


بهومیل هرابال در کتاب تنهایی پرهیاهو با آراستن واقعیات به مدد ادبیات و تمهید سحرانگیز “سوررئال” طنزی سیاه با اندوههای عمیق فلسفی را بر بستری از یک روایت “پست مدرن” در برابر دیدگان مخاطب به نمایش میگذارد؛ ابراز واقعیات پنهان در لفافه استعاره در بزم شادخوارانه همیشگی “هانتا” به یاری “مستی هوشیارکننده”!

کتاب مثل باغچهای در بهار شروع خوبی است برای کسی که بخواهد پرویز دوایی را بشناسد و در افسون قصههای دلانگیز و جهان نوستالژیکش غرق شود. پرویز دوایی یک عمر همچون باغبانی وفادار از باغ خاطرات و زیباییهای جهانی که شناخته است، پاسداری کرده و روایت آن را برای نسلهای آینده باقی گذاشته است. صفای وجودش.

درباره قلم پرویز دوایی چه میشود گفت؟ این همه احساس و زیبایی، که به حکم زمانه گرفتار پرده و پردهپوشی است، آدم را دگرگون میکند؛ به یاد جوانی، که یادش به خیر، میاندازد و هوای “حرام” میکند! یک بار نوشتم، در این جا هم تکرار میکنم: دوایی عزیز! ممنونم، ما را به دنیایی دیگر بردی که تحت شرایط زمانی مدتی است فراموش کردهایم، اما از یاد نبردهایم! مولانا فرمود: «علت عاشق ز علتها جداست / عشق اصطرلاب اسرار خداست.»

نقش پرویز دوایی منتقد و مترجم تاثیرگذار در تاریخ سینمای ایران کتماننشدنی است. او در دههی شصت با ترجمهی تعدادی از بهترین کتابهای سینمایی کمک شایانی به سینماگران و سینمادوستان کشور کرد. به طوری که در سینمای دهه شصت که اغلب فیلمها با سبکهای مختلف هنری گاهی دچار شتابزدگی و گاهی هم دچار خودشیفتگی میشدند، کمکم با مطالعه متون موجود آن زمان، به تراوشات ذهنی خود بال و پر دادند تااینکه در یک مقطع حساس و مهم در عرصه جهانی، حرف تازهای برای بیان داشته باشند.

اگر بخواهی ردی از پرویز دوایی بیابی، باید سراغ او را در دهههای 30، 40 و اوایل 50 در نشریات سپید و سیاه، فردوسی، سینما، تهران مصور و امید ایران بگیری. هنگامی که او با اسم مستعار پیام، نقد فیلم و ترجمه مینوشت. دوایی را باید در دو برههی زمانی بررسی کنی؛ دوره اول تا اوایل دهه پنجاه و دوره دوم بعد از انتشار مجموعه داستان «باغ» در ابتدای دهه 60 به بعد.

در نوشتههای پرویز دوایی با یک خاطرهبازی حیرتانگیز روبرو هستیم. اما این نوع خاطرهنگاری پرویز دوایی از یک خاطرهنگاری شخصی معمول پیچیدهتر است. فرق او با خاطرهنویسان دیگر ادبیات ما حس شدید جاری در نوشتههای اوست. همین حس در سبک خاصش سبب شده برای تاکید بیشتر، به تکرار کلمات و تقطیع جملات بپردازد. اما برای این نوع نگارش پرویز دوایی در خاطرههایش باید به عقب برگردیم.

سال 1387 برای دیدار با آقای پرویز دوایی، جشنواره فیلم کودکان و نوجوانان زلین در جنوب جمهوری چک را بهانه کردم و به آنجا رفتم، چون او هم با پشتوانه سالها همکاری با سازندگان فیلمهای کودک و نوجوان آن سرزمین، مهمان این جشنواره بود. در شهر مصفا و کوچک زلین فرصت همنشینی با دوایی بیشتر از همیشه بود و نگاه زیباپسند او، راهنمایم. تجربهای از همان زیبابینیهای همیشگیاش در این شهر و آن سفر را دوایی مدتی بعد در کتاب محترم و زیبایش «بلوار دلهای شکسته» نوشت؛ کتابی که به شکلی شاید تقدیری، نوشتن مقدمهاش به من سپرده شده بود. خبر نداشتم، و وقتی که خواندم، دیدم این همان چیزهایی است که در آن سفر و هنگام معاشرت و پرسه زدنهایم با او شاهدش بودهام. وقتی آقای علی میرزایی برای یک ویژهنامه فصلنامه «نگاه نو» درباره پرویز دوایی (شماره 81، بهار 1388) از من مطلبی خواست، شرح آن تجربه و مشاهدات را در ترکیب با بخشی از نوشته خود دوایی نوشتم. در واقع در بخشهایی از این نوشته، جای دوربین و زاویه روایت و شخص راوی عوض شده اما نثر و کلام و توصیف باقی مانده است. مثل یک فیلم مدرن! برای خود تجربه تازهای بود.

میخواهیم از وجود نازنینی حرف بزنیم که خاطرهنگاری و عشق و نوستالژی گذشته را آبرو و اعتباری دیگر بخشیده است. خانمها و آقایان! معرفی میکنم: عالیجناب پرویز دوایی، کسی که با خاطره-داستانها و نامهها و بهاریههایش ما را به روزگاران شیرین گذشته میبرد تا یادمان نرود روزگاری این شهر پر از دار و درخت و گلهای اقاقیا بوده و در سینماهای لالهزار غرق در نور رویا میفروختهاند… دوستان و همراهان پرویزخان در این پرونده با ما همراه شدهاند تا قدرش را بدانیم و به افتخار جهان شیرینی که برایمان تجسم کرده، کلاه از سر برداریم. صفای وجودش.
Thanks for clicking. That felt good.
Close