vinesh وینش auth پروفایل

vinesh وینش auth پروفایل

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

هنوز هر چیزی ممکن است

نویسنده: ویرژینی گریمالدی

مترجم: فرزانه مهری

ناشر: ققنوس

نوبت چاپ: ۱

سال چاپ: ۱۴۰۱

تعداد صفحات: ۲۹۵

شابک: ۹۷۸۶۲۲۰۴۰۴۳۶۱

  این مقاله را ۱ نفر پسندیده اند


تاکنون 1 نفر به این کتاب امتیاز داده‌اند

 

تهیه این کتاب

هنوز هر چیزی ممکن است

 

 

هنوز هر چیزی ممکن است یک رمان خوشخوان خطی است. داستانش پیچیدگی ندارد، می‌تواند زندگی روزمره هرکدام از ما باشد، به همان سادگی و سرراستی، البته زندگی که ناگهان اتفاق‌های پیش‌بینی نشده اما سخت در آن پدیدار می‌شود.

ژولین یک زن معمولی فرانسوی است. از ازدواج دومش راضی است و پسری دارد که در صحبت کردن مشکل دارد، احتمالا نوعی دیرآموزی. ژولین گرچه به سختی می‌پذیرد که روی پسرش عنوان معلول گذاشته شود اما حالا که او به مدرسه می‌رود متوجه مشکلات دست‌وپاگیری شده که از این ماجرا ایجاد می‌شود.

اینها را در میانه داستان می‌فهمیم. در شروع داستان متوجه می‌شویم که ژولین ناچار شده پدرش را به خانه خودش بیاورد تا مدتی با آنها زندگی کند چون خانه پدرش در یک سانحه دچار آتش‌سوزی شده. حالا ژولین که چندماهی بوده اصلا با پدرش صحبت نمی‌کرده او را به خانه‌اش می‌برد اما می‌داند که دردسرهای فراوانی در انتظارش خواهد بود.

پدر ژولین یک آدم معمولی نیست، حداقل نه آن‌طور که ژولین و جامعه انتظار دارند. او در میانه دهه ششم زندگی‌اش هنوز مثل نوجوان‌ها رفتار می‌کند، شلخته و بی‌نظم است، تن به هیچ مقرراتی نمی‌دهد، هیچ چیز را جدی نمی‌گیرد و هر کاری دوست داشته باشد انجام می‌دهد و عاشق خرید وسایل بی‌مصرف از حراجی‌هاست.

ورود و حضور پدر آرامش زندگی ژولین را بهم می‌زند. یادش می‌آورد که علت طلاق پدر و مادرش در سال‌ها پیش هم همین بود که پدر هیچوقت به تمام معنا در خانه نبود. مثل نوجوان کنجکاو و سربه‌هوایی بود که دائم سراغ سرگرمی‌های تازه می‌رفت. پدر هنوز همین رفتارها را دارد، ژولین را با همسایه‌ها دچار مشکل می‌کند، نظم خانه را بهم می‌ریزد، حرف‌های نامناسب می‌زند، می‌خواهد چادر سرخپوستی داخل حیاط برپا کند، اما ناگهان ژولین متوجه چیزی فراتر از این می‌شود: انگار پدر دارد حافظه‌اش را از دست می‌دهد.

از اینجاست که ماجرای اصلی آغاز می‌شود. همزمان که فراموشی‌ها و بهم‌ریختگی‌های پدر بیشتر شده و عکسبرداری و آزمایش و دیدار با متخصص‌ها انجام می‌شود، ژولین متوجه چیز دیگری می‌شود، اینکه شادترین و متفاوت‌ترین لحظه‌های زندگی‌اش را با پدرش داشته.

هرچقدر پدر بیشتر خودش را گم می‌کند، ژولین بیشتر متوجه می‌شود که این مردی که مانند دیگران نبود چقدر برایش عزیز است، چه چیزها به او آموخت و متفاوت بودن یک مشکل نیست. ژولین حتی دلیل رفتارهای پدرش را از پس زندگی گذشته او کشف می‌کند.

سرانجام ژولین با کمک خواهرش که در آمریکا زندگی می‌کند برنامه‌ای برای عملی کردن مهمترین آرزوی پدر پیاده می‌کنند، یک سفر رویایی. برای مردی که کم‌کم دارد خودش را گم می‌کند اما زندگی متفاوتش حالا باعث شده که ژولین حتی با مشکل پسرش هم مهربانانه‌تر برخورد کند.

 

 

ویرژینی گریمالدی نویسنده هنوز هر چیزی ممکن است
ویرژینی گریمالدی نویسنده هنوز هر چیزی ممکن است

 

 

هنوز هر چیزی ممکن است، فصل‌های کوتاه و زبانی طنزآمیز دارد. فصل‌ها در شش بخش با نام‌های «انکار»، «خشم»، «چانه‌زنی»، «افسردگی»، «پذیرش» و «هنوز هر چیزی ممکن است» قرار گرفته‌اند.

داستان مملو از لحظات آشنایی است که هر خانواده‌ای تجربه می‌کنند و درباره بروز بیماری آلزایمر است که این روزها بسیاری از خانواده‌ها درگیرش هستند. و همه اینها را با حسی صمیمی و آشنا پیش می‌برد، طوری که بعد از پایان کتاب، انگار صحنه‌هایی از زندگی خودتان یا اطرافیانتان را مرور کردید ولی با این‌حال نقاط روشن و نگاه دلگرم‌کننده‌ای پیدا کرده‌اید. و اینکه درهرحال تا پایان بازی زندگی هنوز هر چیزی ممکن است.

ویرژینی گریمالدی، رمان‌نویس معاصر فرانسوی است که تاکنون نه رمان و چندین داستان کوتاه به چاپ رسانده. رمان‌های به بیش از بیست زبان ترجمه شده و سه سال متوالی پرخواننده‌ترین نویسنده فرانسوی بود.

 

بخشی از کتاب

همه چیز از یک کاپشن بنفش شروع شد.کاپشنی پفدار که دیروز عصر، شارلی ناگهان عاشقش شد. امروز صبح، موقع لباس پوشیدن کمی تردید داشت: نکند مسخره‌اش کنند؟ من به او اطمینان دادم کاپشن پفدارش خیلی قشنگ است، دلیلی نداشت کسی به آن بخندد. حرفم را باور کرد.

همکلاس‌هایش با من هم‌عقیده نبودند. از قرار معلوم، بنفش رنگی نیست که پسرها برای لباس خود انتخاب کنند. شارلی از خود دفاع کرد، و کلمات تند و زننده‌ای نثارش کردند.

پدرم هنگام نشستن سر میز می‌گوید: «من عاشق بنفشم.»
پسرم غر می‌زند: «اما واسه تو فرق می‌کنه.»
«آه، راستی؟ چرا؟ برای اینکه پیرم؟»

شارلی ابرو بالا می‌اندازد، انگار جوابش معلوم باشد: «خب نه، برای اینکه تو عجیبی.»
پدرم می‌زند زیر خنده. عاشق صدای خنده‌اش هستم، وقتی بچه بودم هر کاری می‌کردم تا بخندانمش.
«امیدوارم عجیب باشم!»
شارلی با چشمان گرد شده نگاهش می‌کند: «راستی؟ نمی‌خوای مث بقیه باشی؟»

نویسنده معرفی: صفرزاده

نوشته‌ها و کتاب‌های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *