vinesh وینش

vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

فوران

نویسنده: قباد آذرآیین

ناشر: هیلا

نوبت چاپ: ۲

سال چاپ: ۱۳۹۸

تعداد صفحات: ۲۸۸

شابک: ۹۷۸۶۰۰۵۶۳۹۹۴۰

  این مقاله را ۱ نفر پسندیده اند


اولین نفری باشید که به این کتاب امتیاز می‌دهید

 

تهیه این کتاب

فوران

 

 

فوران، داستان فوران نفت است. نفتی که زندگی همه ساکنان جنوب را تغییر داد. ازجمله خانواده ماه‌بانو.

داستان فوران در دو بخش روایت می‌شود. بخش اول حکایت بختیار است؛ پسر بزرگ ماه‌بانو که حالا در بخش بیماری‌های خونی بیمارستان شرکت نفت بستری و رو به مرگ است. او از سرپرستار بخش می‌خواهد که امشب به او داروی خواب‌آور ندهد، بنشیند پای روایت او. آخر امشب احساس می‌کند همه مردگانشان آمده‌اند سراغش تا حکایتشان را بگوید.


بختیار حکایت همه رفتگان زندگی‌اش را در طی شب برای سرپرستار احمدی تعریف می‌کند. حدود شصت حکایت که از آدم‌های دور و نزدیک را دربرمی‌گیرد. از خلال همین حکایت‌هاست که با خانواده ماه‌بانو آشنا می‌شویم و می‌فهمیم بختیار سال‌ها پیش خودش را پاگیر کار کمپانی نفت کرد. ماه‌بانو راضی به این کار نبود، شوهرش سر همین چاه‌های نفت دیوانه شده بود، حالا هم نوبت کندن از محله و خانه قدیمی و رفتن به جای جدید و چپاندن خودشان داخل یک ده فوتی رسیده بود. اما بختیار هم حق داشت. گله و رمه و زمین قابل کشت نداشت که دلش را به آنها خوش کند. حالا فرنگی‌ها آمده بودند و حتما رزق و روزی فراوانی از دل زمین قرار بود برسد.

بختیار حکایت همه را روایت می‌کند، زنش ماه صنم، دخترهایش، برادرهایش، خواهرهایش، عموی علیلش و کاکا غریب که عمری همراه او و خانواده‌اش در یکجا ساکن شدند. تلخ و شیرین روزگار و زندگی جدید که با هرکدام از آنها چه کرد؛ از کارگری و بی‌پولی تا سیاسی شدن و عاشقی و مهجوری.


بخش دوم کتاب حکایت زندگان بعداز مرگ بختیار است. هر بخش به نام یکی از شخصیت‌هاست و می‌فهمیم که در گردش روزگار چه بر سر زن و مادر بختیار و پسران و دخترانش و حتی عروس ارمنی‌اش آمد.
آغاز و پایان کتاب با راوی است که در ابتدا از سرزمینی گرم در جنوب می‌گوید و تازه‌واردهایی که آمده بودند تا بمانند و بومیانی که پذیرایشان شدند. پایان کتاب نیز از زبان راوی است که از پیرزنی می‌گوید که سال‌هاست اهالی شهر او را می‌بینند که با قاب عکس مردگانش در شهر می‌چرخد و سراغ آنها را می‌گیرد. سراغ آدم‌هایی که هیچکس آنها را به جا نمی‌آورد.

پایان کتاب سرنوشت محتوم ساکنان جنوب را نشان می‌دهد؛ مردمی که در غوغای نفت و تغییر شرایط، گم شدند و دیگر از روزگارشان خبری نشد. مردمی رنج کشیده که به امید دستیابی به زندگی بهتر راهی کار برای کمپانی‌های نفتی شدند اما از ثروت بیکران نصیبی به آنها نرسید.

با رسومات و باورهای جنوب، سختی‌ها و فقری که باورهای خرافی را دامن زده، در لابلای داستان آشنا می‌‌شویم و استفاده از لهجه شیرین جنوبی در گفت‌وگوی شخصیت‌ها، فضایی ملموس و به یادماندنی در ذهنمان خلق می‌کند.

کتاب فوران داستانی واقع‌گرا از روزگار ورود نفت به جنوب می‌گوید، و مردمی که از دامن فقر و استبدادی قدیمی به دامن استعماری جدید افتادند. زندگی مردمانی که از ثروت زیرپایشان نصیبی نبردند.

 

 

قباد آذرآیین نویسنده فوران
قباد آذرآیین نویسنده فوران

 

 

قباد آذرآیین نویسنده ایرانی متولد سال 1327 است. او اهل مسجدسلیمان است و اکثر آثارش نیز به فضای این منطقه و تغییرات و مسائل مرتبط با نفت اختصاص دارد.
آذرآیین تاکنون جوایزی مانند جایزه کتاب فصل، جایزه ادبی مهرگان و جایزه ادبی گلشیری را دریافت کرده. کتاب فوران نیز نامزد دریافت جایزه ادبی جلال بود که به خواست خودش از فهرست حذف شد.
برخی از آثار او عبارتند از «هجوم آفتاب»، «روزگار شاد و ناشاد محله‌ی نفت آباد» و «عقرب‌ها را زنده بگیرید».


بخشی از کتاب

داریوش سرش را انداخت پایین، پا پا کرد.
انگشت‌هایش را درهم فرو کرد. زیرچشمی نگاه کرد به ماه‌صنم. ماه‌صنم با اشاره چشم و سر و تکان لب‌ها و صدایی که فقط خودش آن را می‌شنید گفت: «بخون پسرم!»
داریوش خواند: «بچه‌ها من پسرم…»
ماه‌صنم گفت: «ای من به قربون تو پسر!»
داریوش خواند: «من که از گل بهترم…»
ماه‌بانو گفت: «ها والا، راست می‌گه پسرم. گل چیه پس؟ پسرم از گل بهتره.»
ماه‌صنم رو به کنیز گفت: «پسرم از گل بهتره، عمه کنیز.»
کنیز گفت: «عمه کنیزش به قربونش بره ها، از گل بهتره داریوش. پس گل چیه؟»
بختیار گفت: «پس بذارین ببینیم چه می‌خونه پسرم…بخون بابا. بخون!»
داریوش خواند: «یار کار پدرم…»
بختیار چشم گرداند توی صورت همه: «یعنی می‌گه همکار پدرمم. می‌بینین حضرات!»
ماه‌صنم گفت: «ووی، توبه! نه رودم، تو مثل بابات کارگر نمی‌شی، تو درس کارمندی می‌خونی…بنگله می‌گیری داخل باغ ملی، داخل شاه‌نشین. مثل بابات کارگر نشی‌ها یه وخت عزیزم. اون وخت ده‌فوتی بهت می‌دن…مثل حالای ما. ببین چه روزگاری داریم مادر!»
ماه‌بانو گفت: «ها، پس چی؟ پس داخل ده‌فوتی زندگی بکنه پسرم؟ نچ! محال ممکنه…بنگله بهش می‌دن…بنگله چنداتاقی. با کولر گازی…باغ و باغیات.»

نوشته‌ها و کتاب‌های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *