قصه های ما را زنان ساخته اند
این مقاله را ۱ نفر پسندیده اند


این که زن ایرانی قصه بنویسد، نشانه رسم و راهی تازه و قصدی دیگرست، آنطور که قرنها گفته است؛ و در آن قصههای خوب و خوابکننده، درد و امید خویش را پنهان کرده است و نه این که تنها درد خودش را، که راه و رسمش را، یکسانی و یکنواختی و رویاگری را. و این را: همدردی و زاری و شدت حساسیتاش را. و این است که قصههای ما را زنان ساختهاند، تار و پودش را بافتهاند و نماد و نمودش را آراستهاند. و اما این که نویسنده چرا دست به پیکره این قصههای گوناگون، نزده؛ داستانیست شنیدنی که از وی بشنوید:
و اینست آنچه شما «تکنیک» قصه ایرانی میخوانیدش _که اگر زنی بخواهد قصه بنویسد، به طبع، به همان رسم و راه میگراید؛ که بهره تمام از آدم _ هر قصهگویی؛ اگر چه قصه یکی باشد و حدیثی مکرر_ در آدمهای خوب و بد و زشت و زیبا قصه هست، که گاه گوینده یا نویسنده بیخود میشود و راه قصه را رها میکند و به وصف و شرح و بست گزارش میگراید. اما هر چه هست گونهای آمیزش با طبیعت هست که زن شرقی، فراوانترین بهره آن را دارد، که گیاه و سنگ نیایش میکرد و میکند.
و این، همان نقطهای است که باید از آن جا به نوشتههای خانم دانشور نگاه کرد و اگر میخواهید غریبانی را منوجهبدل، برابرمان بگذارید خود، میدانید که آنها دیگر گاه چه «زنانه» نویسانیاند.
***
این جا مجال و محل این نیست که به همه قصهها، یکی یکی، برسیم و بعد مثل آن فضلا قضیه را روی بست «مسئله محرومیت قاطبه نسوان ایرانی» بنا کنیم، که ارزانیشان باد. این جا گفتوگوی صمیمیت و محرمیت نویسنده را با خیالش و تمناها و تولاهایش، باید کرد. و اینکه اندیشه زنی به دنبال نانآورش (و نه «مردش» که تازیانه فرویدی آن مرحوم فراموش میشود.) مکرر است، دیگر فقط میتواند نشانه تدرب «ناقد» باشد و استقصایش در کل امور.
«نویسندههایی که هم سنوسال مناند و نیز خود من، قربانی ترجمه شدیم، چون کارمان خریدار نداشت، کاری که از دلمان برخاسته بود و از محیطمان الهام گرفته بود، و آدمهایش از ولایت خودمان بودند. همه روبه ترجمه آثار غرب بردیم، به جای اینکه نویسنده باشیم، مترجم شدیم.»
و مقصود، البته از «خریدار» همین حضرات «انتلکتوئلمآب» است و همسایههای بیخاصیتشان که تا اسم «ژاک» میشنوند و «ژاکلین»، از «تکنیک» و «رپورتاژ» لب میبندند. اما تا اسم «علی» آمد و «مهرانگیز»، تمام دانشهای کسبی و لدنیشان موقوف به حل مسائل داستاننویسی در این دیار میشود.
***
از «شهری چون بهشت» دیداری دیگر شده است: دیداری به همدلی و گاه هماهنگی، و یا آنطور که گفتیم آمیختگی، و اینجاها که نویسنده نخواسته یا بیخودانه با موضوع آمیخته، زبان قصه زبان گزارش میشود و زبان وصفکننده خیال. تا کجای این عدم نظارت گهگاه، عیب است و تاکجا حسن؛ زمان میخواهد تا بگویی: تا قصه ایرانی رسم و راهی مگیرد و تنی استوار کند، ورنه از کجای معرفتتان صدور حکم میکنید که «این مباد و آن مباد؟!»
چیز دیگری توی این قصهها بود که عینک فضلا ندید، و آن لحن و بیان جنوبی بود بیآن که به «ارسال مثل» بدل بشود و به کتابچه زبانشناسی. و این را خوب دیدهاید که پیوند دادن آن طرز گفتن، و دیدنها به زبان قصه، قوت و تازگی میدهد. گمانم این خود پاسخی است به سوالی و پیغام نویسندهای به حقیقت و صمیمت، که میگوید: «… مترجم دید خارجی و آثار خارجی و تکنیک خارجی. نباید بود، که وی خود، نیست.»




