قربانیان معبد فوتبال
نگاهی اجمالی به روی خشن و نازیبای فوتبال
1.فوتبال به مثابه نظام معناسازی فرهنگی
چه خوشمان بیاید و چه نه، و چه موافق باشیم یا نباشیم، در جهان امروز، فوتبال به عنوان مهمترین پدیدهی عصر مدرن، بعد از سینما، از سطح یک مسابقهی ورزشی صرف فراتر رفته و به آنچه کلیفورد گرتز در انسانشناسی فرهنگی «نظامهای ضخیم معنا» مینامد بدل شده است؛ ساختاری که در آن کنشها، اشیا، بدنها و فضاها حامل معانیای فراتر از کارکرد اولیه.ی خود میشوند. کارکردهایی که به آن شکلی ورای شکل ظاهری و شبیه به ساختار مناسک مذهبی و آیینی میدهد.
در واقع میشود فوتبال را در کنار سینما و برندها، یکی از آیینهای مذهبی عصر مدرن، عصری که داعیهی گذار از مذهب، امر مقدس و خداباوری دارد دانست. و آن را خدای دنیای مدعی بیخدایی برشمرد؛ زیرا فوتبال نیز همانند آیینهای مذهبی نه فقط یک فعالیت فیزیکی، بلکه یک «متن فرهنگی» است که باید خوانده و درک شود. متنی که در آن هیجان، خشونت نمادین، وفاداری، هویت و نمایش قدرت در هم تنیدهاند.
در این چارچوب، روز مسابقه شبیه به روز موعود مذهبی و تمام آنچه به مسابقه، برگزاری و اتمام آن منتهی شود هم شبیه به برگزاری آیین است. در این روز جمعیت از مسیرهای مختلف به سوی معبد مقدس حرکت میکند، همانگونه که در آیینهای سنتی، جماعت برای شرکت در مراسم به مکان مقدس میروند. این حرکت جمعی نخستین لایهی آیینی فوتبال است و نشان میدهد چگونه یک پدیدهی سکولار میتواند ساختارهای رفتاری آیینهای مذهبی را بازتولید کند.
2.استادیوم: بازآفرینی کلوزیوم و معماری آیین
معماری استادیومهای مدرن، با فرم بیضی شکل، سکوهای حلقهای و تمرکز بر صحنهی مرکزی، بازآفرینی مستقیم کلوزیومهای رومی است. پژوهشهای تاریخ معماری (مانند کارهای جان.بی.وارد پرکینز) دربارهی سازههای رومی نشان میدهد که کلوزیوم نه فقط برای نمایش خشونت، بلکه برای تولید وحدت اجتماعی و نمایش قدرت سیاسی ساخته میشد. در واقع خشونت در حال وقوع در میدان کلوزیوم، بهانهای برای به تصویر کشیدن وحدت اجتماعی کشور و قدرت سیاسی حکومت مستقر بود.

استادیومهای امروزی نیز همین کارکرد را با همان معماری القا میکنند:
فضای حلقهای برای ایجاد دید مشترک
ورودیها و خروجیهای متعدد برای مدیریت جماعت حاضر
تمرکز بر مرکز برای ساخت و ایجاد «صحنهی مقدس»
جایگاههای طبقهطبقه برای بازنمایی سلسله مراتب اجتماعی و سیاسی
این شباهت معماری، تصادفی نیست. فوتبال همان «نمایش جمعی» است که ریچارد شکنر در نظریهی اجرا، دربارهاش مینویسد: «فضایی که در آن بدنها و نگاهها در یک میدان مشترک به هم گره میخورند.»
3.جماعت، خروش جمعی و تجربهی امر مقدس
امیل دورکیم در صور بنیادین حیات دینی، مفهوم «خروش جمعی» را مطرح می.کند. او در تعریف این مفهوم میگوید: «لحظهای که احساسات فردی در یک موج مشترک حل میشود و جماعت به صورت یک بدن واحد عمل میکند.» بر اساس این تعریف، فوتبال نه تنها یکی از روشنترین نمونههای این پدیده در جهان سکولار ماست، بلکه حتی شاید بشود گفت که در این عصر و دوران به مهمترین شمایل خروش جمعی در ساحت زیست مدرن نیز بدل شده است. بعید است پدیدهای را بتوان یافت که تا این حد آدمهای مشترک و با این تعداد را کنار هم و به قصد امری واحد گرد هم بیاورد.
سرودهای پیش از بازی نیز، همان نقش دعاها و اوراد آغازین را دارند. لحظهای برای اعلام وفاداری و ورود به وضعیت احساسی مشترک که میشود به خلسهی منتهی به خروش جمعی تعبیرش کرد. شعارها در استادیومهای فوتبال، در واقع همان ذکرهای جمعیاند. تکرار های ریتمیک یک نام مشخص، که همان نام تیم محبوب هواداران است، به همان تکرارهای پیش از ورود به خلسهی عارفانهی نحلههای عرفانی نیز قابل تعبیر است. همان اورادی که انرژی را از جماعت میگیرند و به میدان منتقل میکنند.
این همان است که به زبان میرچا الیاده «بازگشت به زمان مقدس» نام نهاده میشود. همان که الیاده دربارهاش میگوید: «لحظهای که زمان روزمره کنار میرود و جماعت وارد قلمرو دیگری میشوند. قلمرویی که در آن بدنها، صداها و احساسات، معنایی فراتر و متفاوتتر از آنچه در زندگی روزمره میشناسیم پیدا میکنند».
4.بازیکنان: بدنهای آیینی و گلادیاتورهای مدرن
در مرکز این آیین، بازیکنان ایستادهاند. بدنهایی که باید رنج بکشند، بدوند، زمین بخورند، برخیزند و لحظهای مقدس خلق کنند. جامعهشناسی بدن –از نوربرت الیاس تا ویکتور ترنر- بارها نشان داده که بدن در آیینها نقش محوری دارد. یعنی بدن حامل معناست نه فقط ابزار عمل.
بازیکنان فوتبال در این معنا گلادیاتورهای مدرناند. بدنهایی که در معرض نگاه هزاران نفر قرار میگیرند، بدنهایی که باید فداکاری کنند و بدنهایی که لحظهی مکاشفه (به ثمر رسیدن گل) را ممکن میکنند.
لحظهی گل، لحظهی اوج آیین است. لحظهای که زمان میایستد، صداها در هم میپیچند و جماعت منفجر میشود. این لحظه، همان مکاشفهی جمعی است که ویکتور ترنر در نظریهاش دربارهی آیینها توصیف میکند. همان لحظهای است که کلوزیوم گلادیاتور پیروز را تشویق میکند و گلادیاتور پیروز از اینکه یک نبرد دیگر را نیز برده و زنده مانده است، خوشحال است.
5.تقدیس، مصرف قهرمان و سازوکار فراموشی
اما همانطور که در آیینهای کهن، قهرمانان همیشه در معرض سقوط بودند، فوتبال نیز چرخهی بیرحمانهای دارد. جامعهشناسی ورزش -از جنیفر هارگریوز تا رائول سانچز گارسیا- نشان داده که فوتبال ساز و کاری برای «مصرف قهرمان» دارد. قهرمان باید بدرخشد، باید بدنش را در میدان بگذارد، باید لحظهای مقدس خلق کند، اما پس از پایان نمایش، دیگر جایی در زندگی روزمرهی جماعت ندارد.
تاریخ فوتبال پر است از چهره.هایی که در اوج دیده شدند، در جامجهانی درخشیدند ، حتی گل قهرمانی تیم ملیشان را زدند و باعث شادی یک ملت شدند، اما سالها بعد، در سکوت، انزوا و حتی فقر مردند. این فراموشی، تصادفی نیست. بخشی از ساز و کار این آیین است. آیینها همیشه قربانی میخواهند، کسانی که بار هیجان جمعی را بر دوش میکشند اما پس از پایان مراسم، دیگر جایی در زندگی مردم ندارند.
مثلی هست که میگوید: «یک فوتبالیست دوبار میمیرد. یک بار وقتی از مستطیل سبز خداحافظی می.کند و بار دوم هنگام رسیدن مرگش.» احتمالا بشود به این دو مورد، مورد سومی نیز اضافه کرد و آن زمانی است که یک فوتبالیست پیش از این معروف، وقتی از یک خیابان شلوغ و پر ازدحام رد میشود، کسی او را نشناسد و خاطرش نیاید روزگاری یک استادیوم نام او را فریاد میزدند.
6.فوتبال: آیین مدرن، تراژدی مدرن
فوتبال در نهایت آینهای است که شکوه جمعی و بیرحمی جمعی را همزمان نشان میدهد. آیینی که میتواند یک انسان را به اسطوره تبدیل کند و همانقدر سریع که او را به اوج افتخار و شهرت میرساند، او را از یاد ببرد. این تضاد، فوتبال را از یک بازی ساده به یکی از پیچیدهترین مناسک مدرن تبدیل کرده است. مناسکی که قهرمان میسازد، همان قهرمان را قربانی میکند و بعد حافظهی جمعی را حول قهرمانی تازه شکل میدهد، گویی قهرمان پیشین هرگز وجود خارجی نداشته است.
این مقاله، روایت سه تن از مهمترین ستارگان خاموش و فراموش شدهی این عرصه است. کسانی که روزی در مرکز معبد ایستاده بودند، اما در پایان راه قهرمانی، دست در دست سرنوشتی شوم و تراژیک، مابقی عمر را تنها قدم زدند.
قربانیان معبد فوتبال
آندریاس برمه

فینال جام جهانی 1990 ایتالیا بین آلمان و آرژانتین که دژاووی فینال چهارسال قبلش بود را کسلکننده و بدترین فینال تاریخ جامهای جهانی میدانند. فوتبالی کند و بیروح که تنها یک حادثه میتوانست گره کورش را باز کند. حادثهای مانند ضربهی پنالتی دقیقهی 85. وقتی داور به نشانهی خطا در سوتش دمید و نقطهی پنالتی را نشان داد، تنها امید آرژانتین نُه نفرهی از نفس افتاده به دستان گویی گوچهآ دروازهبانش بسته شده بود.
مردی که به قول برخی مفسرین فوتبال دروازهبانی نامطمئن در طول بازی و فرشتهی نجات در ضربات پنالتی بود. دروازهبانی که در دو دیدار قبلی مقابل یوگسلاوی و ایتالیا، به تنهایی با درخشش در ضربات پنالتی، آرژانتین را به فینال رسانده بود. اما آن شب، برمه، مرد مو بور، خونسرد و صورت یخی آلمانی، ضربه را به جایی از دروازه فرستاد که احتمالا هیچ دروازهبانی توان مهارش را نداشت.
برمه با گل کردن ضربهی پنالتیاش در فینال آن جام، هم انتقام فینال چهار سال قبل را از آرژانتین گرفت، هم آلمان را برای سومین بار به قهرمانی جهان رساند و هم این قهرمانی را در خاک ایتالیا، یکی از رقبای همیشگی آلمان در فوتبال ثبت کرد. او قهرمان بدترین فینال تمام ادوار بود.
سال 2015 وقتی بانک تصمیم به توقیف اموال یکی از مشتریان بدهکارش را گرفت، نمیدانم کسی فکر میکرد نام پای آن کاغذ، آندریاس برمه، همان بازیکن سابق فوتبال، زنندهی گل قهرمانی آلمان و یکی از بهترین بازیکنان آن جام است یا نه. اما به هر حال آنچه حد فاصل سالهای پایانی دههی نود که برمه از فوتبال خداحافظی کرد تا لحظهی امضای برگهی توقیف اموال، او دیگر نشانی از یک قهرمان نداشت. او تبدیل به شکست خوردهای چنان ناکام شده بود که حتی توقیف تمام اموالش نیز نتوانست حساب او با طلبکارانش را صاف کند و او تقریبا تا پایان عمر مقروض بود.
برمه پس از خداحافظی از فوتبال، نزدیک به پانزده سال بیکار بود. برخی دلیل این رخوت در او را افسردگی ناشی از خداحافظی با عشق ابدیاش یعنی فوتبال میدانند. در این پانزده سال بیکاری، همسرش از او جدا شد، خانوادهاش از هم پاشید، دوستانش تقریبا همگی با او قطع ارتباط کردند و الکل تبدیل به تنها همدمش شد.
زنندهی گل قهرمانی سوم آلمان، تا آنجا سقوط کرد که سالهای پایان عمرش برای پرداخت بدهی و سیر کردن شکمش مجبور شد به کار نظافت رو بیاورد و به عنوان یک نظافتچی سرویسهای بهداشتی فعالیت کند. ورشکستگی، افسردگی و تصمیمات غلط در مسیر زندگی غیر فوتبالی، برمهی اسطوره را به خاک سرد افول و فروپاشی زد. سرنوشتی دردناک برای کسی که روزگاری یک ملت را به آرزویشان رسانده بود.
2.آندرس اسکوبار

حدودا یک سال بعد از کشته شدن پابلو اسکوبار، یکی از بزرگترین تبهکاران جهان و دارای بزرگترین کارتل مواد مخدر تاریخ به دست پلیس کلمبیا، تیم ملی این کشور پا به رقابتهای جام جهانی 1994 آمریکا گذاشت. تیمی متشکل از بهترین بازیکنان تاریخ آن کشور از دروازهبانی مانند هیگوییتا تا کاپیتان بیبدیلی به نام والدراما با آن موهای منحصر به فرد، هافبکی تنومند به نام فردی رینکون و مدافعی مستحکم و خوش چهره به نام آندرس اسکوبار که با رویاهایی بلندپروازانه قدم به آن رقابتها گذاشته بودند.
هرچند فضای ملتهب، خشونت وسیع و ناامنیهای ناشی از کشته شدن اسکوبار قاچاقچی، چنان کشور کلمبیا را احاطه کرده بود که آن تیم پر از ستاره را نیز تحت تاثیر خود قرار دهد.
کلمبیایی که با رویای صعود به جمع چهار تیم جهان پا به رقابتها گذاشته بود، در دیداری سرنوشت ساز برابر آمریکای میزبان با گل به خودی یکی از بهترینهایش یعنی آندرس اسکوبار شکست خورد و در همان مرحلهی گروهی با مسابقات وداع کرد. ده روز بعد این مدافع به ضرب شش گلوله کشته شد تا یکی از تراژیکترین اتفاقات در تاریخ فوتبال جهان رقم بخورد. به گفتهی شاهدان عینی حاضر در محل، قاتل اسکوبار فوتبالیست، بعد از آخرین شلیک به بدن نیمه جان او فریاد زده بود: «بابت گندی که زدی ممنون!».
پلیس کلمبیا هرگز دلیل روشنی برای این قتل ارائه نکرد اما پررنگترین فرضیه در این مورد به دست داشتن سانتیاگو گایون اناو، یکی از چهرههای نزدیک و مورد اعتماد پابلو اسکوبار و یکی از مهمترین افراد فعال در قاچاق کوکائین در قارهی آمریکا دلالت دارد. برخی نشریات کلمبیا، سالها بعد ادعا کردند که گایون، روی حضور کلمبیا در جمع هشت تیم جامجهانی شرط هنگفتی بسته بود که با حذف در مرحلهی گروهی، ضرر زیادی متحمل شد.
در این میان، آندرس اسکوبار با آن گل به خودی شوم، تبدیل به سیبل انتقام او شد. بعدها تعدادی از ماموران پلیس دخیل در آن پرونده نیز به صورت غیر رسمی ارتباط این قتل با بنگاههای شرطبندی را تایید کردند. قتل اسکوبار، به یکی از داستانهای تراژیک معبد فوتبال بدل شده است.
سالها بعد درج یک خبر در رسانهها بار دیگر این پرونده را به سر زبانها انداخت: «سانتیاگو گایون اناو، عامل اصلی پشت پردهی قتل مدافع تیم ملی کلمبیا، در رستورانی در مکزیک، به ضرب گلولهی افراد ناشناس کشته شد» گویی خدایان معبد فوتبال دست به انتقام زده بودند.
3.موئسیر باربوزا

وقتی برزیل در فینال جام جهانی 1970 ایتالیا را شکست داد و مقتدرانه به قهرمانی رسید، یکی از نشریات انگلیس نوشت: «چنین فوتبال زیبایی باید ممنوع شود».
فوتبال برزیل پدیدهای ورای آن چیزی است که در سایر کشورها سراغ داریم. فوتبال برای پسران فقیر برزیلی راه میانبری برای رسیدن به ثروت است و برای مردم این کشور یک عشق بیبدیل. عشقی که گاه طعنه به جنون زده و فوتبال زیبای برزیلی را به زشتیای وصفناشدنی میآلاید. اگر برای این موضوع تنها یک شاهد وجود داشته باشد آن کسی نیست جز: موئسیر باربوزا که میشود از او به عنوان قربانیترین قربانی معبد فوتبال یاد کرد.
تا همین اواخر، دروازهبان بودن در فوتبال برزیل به خودی خود یک شکست محسوب میشد. مثلی در برزیل هست که میگوید: «دروازهبانها افرادی هستند که نتوانستند فوتبالیست شوند» در چنین جو و زیر سیطرهی چنین نگاهی، وای به حال کسی که در این پست با اشتباهش مانع موفقیت تیم ملی کشورش هم بشود. عاشقان سودایی و جنونزدهی برزیلی بلایی به سرش خواهند آورد شبیه به روزگار دوزخی آقای باربوزا!
باربوزا را به عنوان مردی میشناسند که دو بار به گور سپرده شد. یک بار پنج دهه قبل از مرگش در حالی که هنوز زنده بود، مجبور شد برای فرار از خشم عمومی مردم کشورش، پنجاه سال تقریبا خودش را در خانهاش حبس و به نوعی زنده به گور کند و یک بار هم وقتی مرگ حقیقی به سراغش رفت.
نلسون رودریگز، نمایشنامهنویس برجستهی برزیلی جایی گفته است: «هر کشوری یک فاجعهی ملی جبرانناپذیر دارد. چیزی شبیه هیروشیما برای ژاپن. فاجعهی ملی ما تا ابد، هیروشیمای ما، ماراکانازو است» ماراکانازو، نامی است که مردم برزیل به فینال جام جهانی 1950 دادهاند. شرمساری ابدی یکی دیگر از نامهای آن فینال و روز است و فارغ از نام، متهم اصلی کسی نیست جز موئسیر باربوزا.
وقتی فیفا تصمیم گرفت بعد از دوازده سال وقفه به دلیل وقوع جنگ جهانی دوم، چهارمین دورهی جام جهانی را به میزبانی برزیل و ورزشگاه با شکوه تازهتاسیساش یعنی ماراکانا برگزار کند، هیچکس در جهان شک نداشت که مردان سرزمین قهوه با اقتدار قهرمان این رقابتها خواهند شد. طبق نظر فیفا قرار شد مرحلهی پایانی این رقابتها که با حضور سیزده تیم برگزار میشد، بین چهار تیم نهایی برگزار شده و هر تیمی امتیاز بیشتری به دست آورد، به عنوان قهرمان معرفی شود. دیدار پایانی این جام جهانی عجیب در حالی بین اروگوئه و برزیل برگزار شد که سلسائو، تنها با یک تساوی نیز به عنوان قهرمانی دست مییافت.
در شانزدهم ژوئیهی 1950 دویست هزار برزیلی در استادیوم ماراکانا جمع شدند تا قهرمانی تیمشان را از نزدیک ببینند. بازی تا دقیقهی 80 با تساوی یک بر یک در جریان بود، ماراکانا به غوغاکدهای بدل شده بود و برزیل تنها ده دقیقه تا قهرمانی فاصله داشت که یک شوت نه چندان محکم به سمت دروازهی باربوزا روانه شد.
خود او دربارهی آن صحنه میگوید: «من برخورد توپ به دستم را حس کردم و مطمئن بودم که آن را به کرنر فرستادهام. اما وقتی ماراکانا در سکوتی کرکننده فرو رفت، سرما تمام بدنم را در بر گرفت. تمام شجاعتم را جمع کردم تا بتوانم به پشت سرم نگاه کنم.» او سپس با گریه میگوید: «باورم نمیشد توپ توی دروازه رفته باشد».
وقتی سوت پایان بازی به صدا در آمد، تیتر روزنامههای برزیل از : «برزیل قهرمان» به: «فاجعهی بزرگ» «هیروشیمای ما» و «شرمساری ابدی» تغییر کرد. و همه، حتی ژول ریمهی بزرگ در مقصر این شرمساری اتفاق نظر داشتند. از لحظهی سوت پایان فینال 1950 تا پایان عمر یعنی سال 2000، باربوزا به منفورترین چهرهی فوتبالی کشور برزیل بدل شده بود. گویی مردم این کشور طی یک قرار جمعی تصمیم گرفتند هرگز آن اتفاق را فراموش نکنند.
حتی کسانی که سالهای سال بعد از آن فینال به دنیا آمده بودند، وقتی او را میشناختند از او رو برگردانده و یا با فحش و ناسزا بدرقهاش میکردند. خود او در خاطراتش میگوید: «روزی زنی که از چهرهاش پیدا بود سالها بعد از آن فینال به دنیا آمده، وقتی مرا شناخت به پسر خردسالش گفت: پسرم این چهره را به خاطر بسپار این همان مردی است که روزی تمام برزیل را به گریه انداخت».
آن فینال در کشور درگیر خرافاتی مانند برزیل تبعات بسیاری داشت. فدراسیون فوتبال این کشور رنگ پیراهن تیم را از سفید به زرد تغییر داد و از آن مهمتر تا دهه بعد و ظهور «دیدا» دروازهبان اسطورهای فوتبال برزیل، هیچ فرد سیاهپوستی درون دروازهی تیم ملی این کشور قرار نگرفت. نفرین باربوزا، از دیوارهای ماراکانا عبور کرد، از دل نسلها، سالها و دههها گذشت تا همچنان زنده و پرقدرت به یکی از داستانهای تلخ فوتبال بدل شده و باربوزای نگونبخت را نیز به یکی از بزرگترین قربانیان معبد فوتبال بدل سازد.
*
در پایان این مقاله نگاهی بیاندازید به سایر مقالاتی که پیش از این در سایت وینش دربارهی فوتبال، اسطورهها و قهرمانهایش منتشر شده است.
سیمای پرجزئیات مارادونا، اسطورهی همیشه |
مهم این است که توازن را حفظ کنی |
مروری سریع بر زندگی ستاره هلندی |
فکر میکنم، پس بازی میکنم |
جرارد، رهبر وفادار قرمزها |
یورگن کلوپ، مردی که صدایش را با استفاده از مغزش بلند کرد |
هواداری در رینگ |
یک طرف بازیکن، یک طرف عاشق سینهچاک |
پاسخ حمیدرضا صدر به «بودن» |

















