اگر دلت بلرزد، کارَت تمام است
در زندگی آدمهای اهل ادبیات رمانهایی هست که تبدیل به کتاب بالینی می شوند و آدم با آنها رابطه ای عمیق و صمیمی برقرار می سازد. حس و حالی که آدم نسبت به این کتابها دارد را نمی شود برای کسی توضیح داد چون پیوندی که میانمان برقرار شده از جنس شور و عشق است نه عقل و منطق… لاجرم خیلی توضیح دادنی نیست.
خداحافظ گری کوپر یکی از آن رمانهاست که برای نگارنده تبدیل به یکی از کتابهای عمر شده که حتما با خودم به جزیره تنهایی خواهم برد… برای همچو منی، همه چیز این کتاب خوبست و می شود عاشقش شد؛ از عنوانش که یادآور یکی از شمایلهای مردانه دوران طلایی سینمای کلاسیک است تا اسم نویسنده و مترجم توانایش یعنی عالیجناب سروش حبیبی. و حتی آن طرح جلد سفید انتشارات نیلوفر. کتاب البته در سال ۱۳۵۱ برای اولین بار به فارسی منتشر شده است؛ اما ویرایش تازه آن در نشر نیلوفر بیشتر دیده شد.
رومن گاری در خداحافظ گری کوپر بیش از آنکه بخواهد قصهای خطی و کلاسیک تعریف کند، میکوشد حال و هوای نسلی سرخورده، آواره و بیقرار را ثبت کند؛ نسلی که دیگر نه به اسطورههای کهنهی مردانگی دل بسته و نه به وعدههای بزرگ ایدئولوژیها اعتماد دارد.
در مرکز این جهان، لنی است: جوانی سرکش، تلخزبان، زخمی و در عین حال بهطرزی غریب پاک و حساس. او از تمدن رسمی، از نظم تحمیلی، از شهرهای شلوغ و از هر آنچه بوی ریا و انقیاد میدهد گریزان است و برای همین به کوهستان پناه میبرد؛ جایی که گمان میکند شاید بتواند نوعی آزادیِ اصیل و بیپیرایه را تجربه کند. اما همانطور که در بهترین رمانها اتفاق میافتد، این پناهگاه هم چندان امن نیست. طبیعت، هرچند از جامعه صادقتر است، اما بیرحمیِ خودش را دارد، و آدمی را حتی در خلوتترین گوشهها نیز از زخمهای درونیاش رها نمیکند.

از میان برف و بیقراری
اگر بخواهیم خلاصهای از داستان بدهیم، باید گفت رمان روایت زندگی لنی و جمعی از جوانان گریزان از جهان مصرفزده و بیروحِ مدرن است؛ کسانی که در دامنه کوهها، در برف و سرما، در کار و رفاقت و گریز، میکوشند شکل دیگری از زیستن را بیازمایند. اما این تجربه، خیلی زود با تضادهای درونی، میل به تعلق، عشق، حسادت، ترس و خاطرههای سرکوبشده پیچیده میشود.
رومن گاری بهجای آنکه داستان را به سمت یک ماجرای پرحادثهی کلاسیک ببرد، بیش از هر چیز بر کشمکشهای درونی آدمها تکیه میکند. رمان در ظاهر درباره فرار است، اما در عمق خود درباره ناتوانی از فرار کردن است؛ فرار از گذشته، از بدن، از جامعه، از عشق و از خود.
شخصیتپردازی در این رمان یکی از جذابترین بخشهای آن است. لنی از آن قهرمانهای معمولی و قابلپیشبینی رمانهای قرن بیستم نیست. او نه روشنفکری اتوکشیده است و نه شورشیِ نمایشی. در او نوعی خشونتِ عصبی و نوعی ظرافتِ عاطفی بهطور همزمان وجود دارد؛ همین تضاد است که شخصیتش را زنده و ماندگار میکند. او آدمی است که جهان را پس زده، اما هنوز از زخمی که جهان بر او زده، رها نشده است.
دیگر شخصیتها نیز در همین مدار ساخته میشوند: هیچکس در این رمان صرفاً یک تیپ نیست. هر کس با تردیدها، شکستها، دلبستگیها و آشفتگیهایش حضور دارد. گاری بهخوبی میداند که انسانها را نمیتوان به چند ویژگی خلاصه کرد؛ هر شخصیت در اوج سادگی، لایههایی پنهان دارد و همین لایهمندی است که به رمان جان میدهد.
از سوی دیگر، سبک روایت رومن گاری در این اثر از مهمترین دلایل ماندگاری آن است. نثر او همزمان پرشتاب و تأملبرانگیز است؛ جملهها گاه با طعنه و شوخطبعی پیش میروند و گاه ناگهان به تلخی و اندوه فرو میغلتند. گاری استاد این است که میان طنز و تراژدی، میان ریشخند و اشک، تعادل ظریفی برقرار کند. او هرگز اجازه نمیدهد رمان به دام احساساتیگری بیفتد، اما در عین حال از سردی و فاصلهگذاری خشک هم پرهیز میکند.
زبان او زبانی است که میخندد، اما خندهاش همیشه اندکی شکستخورده و اندوهگین است. شاید همین ویژگی است که خداحافظ گری کوپر را به کتابی بدل میکند که هم میشود دوستش داشت، هم به آن فکر کرد، هم از آن زخم خورد.
در باب آزادی از قید تعلق
یکی از جذابترین وجوه این رمان، نسبتش با اسطورههای فرهنگی قرن بیستم است. عنوان کتاب، با ارجاع به گری کوپر، نوعی وداع با قهرمانپروریِ کلاسیک را اعلام میکند. آن شمایلِ مردانه، استوار، بیتردید و شکستناپذیر، در جهان این رمان دیگر کارایی ندارد. نسل رومن گاری به آن قهرمانها ایمان ندارد؛ نه به مردان همیشه پیروزِ سینمای کلاسیک، نه به روایتهای بزرگِ نجاتبخش.
در عوض، با جهانی روبهرو هستیم که در آن انسانها پراکندهاند، سردرگماند، و بیش از آنکه به فتح جهان فکر کنند، در پی آناند که از ویرانیِ درونی خود جان سالم به در ببرند. از این منظر، رمان گاری را میتوان یکی از متنهای مهم دربارهی بحران معنا در دنیای مدرن دانست.
جایگاه این رمان در ادبیات معاصر نیز از همینجا روشن میشود. خداحافظ گری کوپر تنها یک رمان نسلکشینشده از شورش جوانی نیست؛ بلکه متنی است دربارهی فرسایش رؤیاها، پایان یقینها و دشوار شدنِ امکانِ زیستنِ اصیل. در ادبیات معاصر، آثار بسیاری از آزادی، طغیان و سرخوردگی سخن گفتهاند، اما گاری این مضامین را با نثر ویژهی خود، با طنزی تلخ و نگاهی انسانی و ضدشعاری، به سطحی تازه میبرد.
او نه موعظه میکند و نه نسخه میپیچد؛ فقط جهانی را نشان میدهد که در آن انسان، با همهی میلش به رهایی، همچنان گرفتار تنهایی و تناقض است. و شاید همین صداقتِ بیرحمانه، دلیل اصلی ماندگاری رمان باشد.
در نهایت، خداحافظ گری کوپر از آن کتابهایی است که فقط خوانده نمیشود، بلکه در آدم میماند. کتابی است برای وقتهای خاص، برای وقتهایی که آدم دلش میخواهد از شلوغی و دروغ و روزمرگی فاصله بگیرد و با متنی روبهرو شود که هم به زخمش دست میزند و هم آن را میفهمد. برای من، این رمان فقط یک اثر ادبی نیست؛ یک همراه است، یک صدای آشنا در دوردست، و شاید یکی از همان کتابهایی که آدم در جزیره تنهاییاش با خود میبرد، نه برای آنکه پاسخ همه چیز را بدهد، بلکه برای آنکه یادش بیاورد هنوز میشود به ادبیات دل بست.
و البته عالیجناب رومن گاری
در پسِ تمامِ این کلمات، شبحِ خودِ رومن گاری ایستاده است؛ نویسندهای که زندگیاش بهاندازهی داستانهایش پرماجرا، چندلایه و سرشار از ابهام بود. گاری تنها یک نویسنده نبود؛ خلبانِ جنگی، دیپلمات، فیلمساز و شیادی ادبی بود که با خلقِ هویتهای مستعار -بهویژه “امیل آژار”- منتقدان و مخاطبان را به بازی میگرفت. سبکِ او ترکیبی است از طنزِ سیاه، طعنههایی برآمده از تجربهی زیستهی یک جهانوطنِ زخمخورده و نگاهی انسانی به حاشیه نشستگانِ تاریخ.
او در آثارش همواره با نقابها در ستیز بود و میکوشید از پشتِ لایههای ایدئولوژی و پرستیژهای اجتماعی، حقیقتِ لختِ انسان را بیرون بکشد. خداحافظ گری کوپر نیز در کارنامهی پربارِ او، نقطهی عطفِ درخشانی است؛ رمانِ نویسندهای که همزمان به قدرتِ کلمات برای تغییر جهان ایمان داشت و به پوچیِ نهاییِ هرگونه قهرمانپروری واقف بود. در تمامِ آثار گاری، نوعی “سادگیِ پیچیده” موج میزند؛ انگار او میداند که حقیقتِ زندگی در اتفاقاتِ بزرگ نهفته نیست، بلکه در همان لحظههای گریز، در آن سکوتهای میانِ دیالوگها و در آن جستوجوی بیپایان برای معنایی است که هرگز بهدست نمیآید.
در پایان، نمیشود از این رمان سخن گفت و از جادوی کلماتِ سروش حبیبی یاد نکرد. ترجمهی او از خداحافظ گری کوپر، فراتر از یک برگردانِ وفادارانه، خودِ متن است؛ گویی رومن گاری فارسیزبان بوده و این کتاب را در خلوتی با زبان ما نوشته است. حبیبی با آن وسواسِ ستودنی و گوشِ موسیقاییاش، زبانِ رمان را چنان با جان و جهانِ متن پیوند زده که هیچکجا احساس نمیکنیم با اثری ترجمه شده روبهرو هستیم.
اصطلاحات خاص لنی مثل «مغولستان خارجی» یا مفهومی پیچیده همچون «آزادی از قید تعلق» برای خواننده جا میافتند و خیلی زود با جهانبینی و سلوک خاص و نحوه حرف زدن او همراه می شود. مترجم لحنِ تلخ و گزنده، شوخطبعیهای پنهان، و آن صراحتِ عریانِ لنی را با مهارتی مثالزدنی به فارسیِ درخشان و روانی بدل کرده است که خواننده را تا پایانِ کتاب، بیآنکه خسته شود، با خود میبرد.
خواندنِ این رمان با قلمِ سروش حبیبی، تجربهای است از لذتی ناب؛ لذتی که در آن، واژهها چنان در جای درستِ خود نشستهاند که گویی جز این، هیچ بیانِ دیگری برای توصیفِ آن غربت و شیداییِ لنی وجود نداشته است. اگر این رمان در میانِ ما چنین جایگاهی یافته و به کتابِ بالینیِ بسیاری بدل شده، بیشک بخشِ بزرگی از این توفیق، مدیونِ همان دستی است که با عشق و دانایی، این متن را به فارسیِ ما بخشیده است.









یک دیدگاه در “اگر دلت بلرزد، کارَت تمام است”
خیلی حال کردم