در نکوهش خودکامگی، در ستایش دوستی و آشتی
غروب نارنجی اوگاندا
نویسنده: تینا آتاید
مترجم: فاطمه طاهری
ناشر: پرتقال
نوبت چاپ: ۱
سال چاپ: ۱۴۰۱
تعداد صفحات: ۲۹۶
شابک: ۹۷۸۶۲۲۲۷۴۰۶۴۱
این مقاله را ۶ نفر پسندیده اند


یسافو برای تولد آشا، دستبند دوستی هدیه آورده؛ دستبندی با ده مهرهی رنگی. قهوهای، آبی، قرمز و نارنجی و … او با اصرار میخواهد آشا آن را دست کند، اما آشا که از نیامدن یسافو به جشن تولدش دلگیر است، با سردی واکنش نشان میدهد. کشمکش کوتاه آنها به پاره شدن دستبند میانجامد و مهرهها روی زمین پراکنده میشوند. یسافو گفت: آشا، تو بهترین دوست منی، اما ما هیچوقت همسطح نبودیم. هیچوقت واقعاً یکسان نبودیم. من آفریقاییام و این یعنی به خوبی تو نیستم. عیدی امین پس از یک کودتای نظامی، قدرت را در اوگاندا به دست میگیرد و خود را رئیسجمهور اعلام میکند. او یک ضربالعجل 90 روزه تعیین میکند؛ تمام هندیهای مقیم اوگاندا باید کشور را ترک کنند و آفریقا را برای آفریقاییها بگذارند. این اقدام جنجالی تنشها را افزایش میدهد و خشونت را در سراسر کشور شعلهور میکند. آشا و یسافو هر دو در اوگاندا به دنیا آمدهاند اما زندگی آنها هیچگونه شباهتی به هم ندارد. خانوادهی آشا و سایر خانوادههای هندی در خانههای بزرگ و زیبا با امکانات مدرن زندگی میکنند. خانهی آشا یک ساختمان دوطبقه با رنگ زرد روشن است که اندازهی آن سه یا حتی چهار برابر خانه یسافو است. دور تا دور آن ایوان دارد. اتاق نشیمناش پردههایی از پارچههای گرانقیمت دارد. آنها میتوانند کیک و بستنی بخورند و چای را در سینی نقرهای سرو میکنند. خانواده آشا خدمه آفریقایی دارند. فارا مادر یسافو به عنوان خدمتکار برای والدین آشا کار میکند. یسافو در کلبهای دو اتاقه بدون آب لولهکشی زندگی میکند. کلبهای که با چوب و گل ساخته شده و سقف آن از نی پوشیده شده است. یسافو روی حصیر میخوابد. مادرش تحصیلات کمی دارد و پدرش در مزرعه کار میکند. مخارج تحصیل یسافو توسط پدر آشا پرداخت میشود. رؤیای ادامه تحصیل و دانشگاه رفتناش فقط زمانی دستیافتنی است که بتواند بورسیهی کریکت را به دست بیاورد. با این همه تفاوت، آنها همیشه بهترین دوستان یکدیگر بودهاند. آشا اوگاندا را وطن خود میداند. تمام خاطراتش در آنجا شکل گرفته. با اجرای این قانون مجبور است بهترین دوستش را ترک کند. او حتی گذرنامه والدینش را مخفی میکند تا نتوانند از کشور خارج شوند. اما با نزدیک شدن به پایان زمان مقرر، مشخص میشود که خانواده آشا نمیتوانند بمانند. اوگاندا در سال ۱۸۹۴ بعد از سالها جنگ داخلی تحت سلطهی بریتانیا قرار گرفت. حضور هندیها در اوگاندا نتیجهی سیاست بریتانیا بود؛ آنها ابتدا کارگرانی از هند برای ساخت راهآهن اوگاندا آوردند و بعد از آن هندیهای زیادی به اوگاندا مهاجرت کردند و در مشاغل دولتی، درمانی و … مشغول به کار شدند. با گذشت زمان، هندیها به رفاه رسیدند در حالی که آفریقاییها همچنان در فقر و تنگدستی زندگی میکردند. تا سال ۱۹۷۲، حدود ۸۰ هزار آسیایی در اوگاندا زندگی میکردند. آشا و یسافو هر دو با تعارضهای درونی دستوپنجه نرم میکنند. آشا عاشق خانه و زادگاهش است و واقعیتهای تلخ پیراموناش را نادیده میگیرد. رفاه او آنقدر پررنگ بوده که هیچگاه نابرابری بزرگی را که عیدی امین با اتکاء به آن قدرت میگرفت، به درستی نفهمیده است. یسافو نمیخواهد بهترین دوستش را از دست بدهد اما همزمان امیدوار است تغییراتی رخ دهد که زندگی بهتری برایش فراهم کند. روز بعد از جشن تولد، آشا که از برخوردش با یسافو پشیمان شده، مهرههای دستبند را پیدا میکند و آن را دوباره درست میکند. در مدرسه، دستبند را به یسافو نشان میدهد و میگوید این بهترین هدیه تولدی است که تا به حال گرفته است. اما در راه برگشت از مدرسه، سربازانی را میبیند که در خیابانهای اتنبه رژه میروند. خیل عظیم جمعیتی که شعار میدهند: «هندیها باید به خانه برگردند.» یسافو را در میان جمعیت میبیند که همراه آنها فریاد میزند. اما چیزی نمیگذرد که یسافو نسبت به ملیگرایی افراطی دچار تردید میشود. او شاهد خشونتها و ظلمها است در حالی که هیچکدام از شعارهای عیدی امین تحقق نمییابد. معلمان هندی اوگاندا را ترک کردهاند، این موضوع باعث کمبود نیرو در مدرسه شده و کلاسها باهم ترکیب شدهاند. یسافو وارد کلاس میشود، تمام بچههای آفریقایی یک طرف کلاس نشستهاند و بچههای هندی در طرف دیگر. یسافو با نشستن کنار آشا دوستان آفریقایی خود را ناراحت میکند. سپس هرج و مرج ایجاد میشود. آکلو، دوست یسافو و همبازی او در تیم کریکت که نمایندهی مردم عاصی و خشمگین اوگانداست، به صراحت به دانشآموزان هندی میگوید که مجبور به ترک کشور خواهند شد. یسافو به این نتیجه میرسد که هر تصمیمی بگیرد، باز هم چیزی را از دست خواهد داد. در همین اثنا مسابقه کریکت بین دو کشور هند و اوگاندا قرار است برپا شود. اما اتفاقی غیر منتظره میافتد. عیدی امین و ژنرالهای ارتش وارد ورزشگاه میشوند. او به جمعیت حاضر اعلام میکند که تیم هند را به خانه فرستاده. ناگهان هیاهویی ایجاد میشود. جمعیت شعار «آفریقا برای آفریقاییها» سر میدهند. خانواده آشا و خانوادههای هندی دیگر که برای دیدن مسابقه آمده بودند با وحشت محل مسابقه را ترک میکنند. شمارش معکوس ۹۰ روزه با شتابی نفسگیر پیش میرود. هر روز که میگذرد، تنش بین هندیها و آفریقاییها شدت بیشتری میگیرد. یسافو احساس میکند کاخ آروزهایش فروریخته. آشا حس میکند زمین زیر پایش خالی شده. شاید شجاعانهترین کار این باشد که یکدیگر را رها کنند تا از دوستیشان محافظت کنند. آشا و یسافو در میان آن همه آشفتگی، تلاش میکنند بهترین تصمیم را بگیرند. سرانجام آنها ثابت میکنند دوستی واقعی حتی در سختترین شرایط هم دوام میآورد. آشا فریاد زد: متأسفم برای همه چیز. من خیلی خودخواه بودم. فقط به خودم فکر میکردم. من رو ببخش که هیچوقت در مورد تو چیزی نپرسیدم. او کمکم درمییابد که زندگی یسافو و دیگر آفریقاییها بسیار متفاوت است و رفتارهای او قبلاً از روی سادهانگاری و بیخبری بوده است. غروب نارنجی اوگاندا در فصلهایی به صورت یکی در میان و از زاویه دید آشا و یسافو روایت میشود. داستان ریتم خوبی دارد. روند وقایع، منسجم و جذاب است و به خوبی خواننده را با 90 روز بحران در تاریخ اوگاندا همراه میکند. نویسنده با دقت و ظرافت، تجربه دوستی میان آشا و یسافو را در بستر یک دوره تاریخی پر التهاب روایت میکند. همچنین توانسته تفاوتهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی میان دو گروه از مردم را به گونهای معنادار به خوانندهی نوجوان منتقل کند و به تفکر وا دارد. دستور عیدی امین در واقع پاکسازی قومیتی بود و «هندوستیزی» را رواج داد. تغییرات بزرگی در اوگاندا ایجاد کرد و در نهایت باعث فروپاشی اقتصاد شد. چراکه آسیاییها با خود پول و تخصصشان را از کشور خارج کردند. اگرچه آفریقاییهای اوگاندا در آن سالها دلایل قانعکننده برای نارضایتی داشتند اما هیچ دلیلی برای اخراج مردمی که زندگی شرافتمندانهای داشتند و در وجوه مختلف مشغول به خدمترسانی به مردم اوگاندا بودند، وجود ندارد. تینا آتاید، نویسنده کتاب متولد اوگاندا و بزرگ شدهی لندن و کانادا است. خانواده او پیش از اجرای این قانون از اوگاندا مهاجرت کرده بودند اما او با الهام از تجربیات پناهندگان و مهاجرانی که در سالهای بعد با آنها زندگی کرده و شنیدههایش از آن دوران، این داستان را نوشته است. عنوان کتاب اشاره دارد به رنگ یکی از مهرههای دستبند دوستی آشا و یسافو . دستبندی که دوبار پاره میشود. یک بار در شروع و بار دیگر در یک سوم پایانی داستان. در روزهای پایانی ضربالعجل، آشا به منظور خداحافظی با یسافو و برای اولین بار به محل زندگی یسافو منطقهای روستایی و رعیتنشین قدم میگذارد. در آنجا با بدجنسی آکلو توی چاه میافتد و دستبند دوباره پاره میشود. برادر بزرگ یسافو توی تاریکی چاه فقط میتواند 4 مهره را پیدا کند: قرمز به یاد گلهای سرخ بوتههای ختمی قهوهای به یاد علفزارهای پوشیده از سوییت گرس آبی به یاد آبی بیکران دریاچهی ویکتوریا نارنجی به یاد غروب نارنجی اوگاندا در نکوهش خودکامگی، در ستایش دوستی و آشتی
پیشنهاد مطالعه: مصائب آشپزی برای دیکتاتورها
تینا آتاید








