چراغ ها را من خاموش می کنم

نویسنده کتاب: زویا پیرزاد

اولین نفری باشید که به این کتاب امتیاز می‌دهید

تهیه این کتاب

نظر من

خلاصه داستان:

در این رمان تقریباً چهار خانواده درگیر داستان هستند. خانواده‌ی اصلی یک خانواده پنج نفره است، کلاریس آیوازیان ۳۸ ساله با دو دختر به نام های آرسینه و آرمینه. همسرش آرتوش در شرکت نفت کار می کند و پسرش آرمن پانزده سال دارد. داستان با ورود امیل و دخترش امیلی و مادر پیرش به «جی ۴» آغاز می‌شود؛ باب رابطه دو خانواده با دوستی امیلی با دوقلوها و آرمن گشوده می‌شود. امیل مردی تقریباً ۴۰ ساله است که همسرش فوت کرده. بین او و کلاریس نوعی دوستی برقرار پامی‌گیرد. این رابطه باعث خودکاوی کلاریس و آشکار شدن «تنهایی» او می‌شود.

نویسنده:

زویا پیرزاد، مترجم و نویسنده موفق کشورمان، سال ۱۳۳۱ از پدری مسلمان و مادری ارمنی در شهر آبادان به دنیا آمد. او دوران کودکی و مدرسه را هم در این شهر گذراند و بعد از ازدواج به تهران آمد.

پیرزاد قبل از آنکه فعالیت خود را به‌صورت جدی به‌عنوان نویسنده آغاز کند، به کار ترجمه مشغول بود. ازجمله ترجمه‌های او می‌توان به «کتاب آلیس در سرزمین عجایب» و «آوای جهیدن غوک» اشاره کرد.

اوایل دههٔ هفتاد برای او آغازی برای نویسنده شدن بود. او در همین سال‌ها نوشتن داستان کوتاه را آغاز کرد و سه کتاب منتشر کرد. هرکدام از این کتاب‌ها شامل مجموعه‌ای از داستان‌‌کوتاه‌های او بودند. این سه کتاب عبارت‌اند از: «مثل همه عصرها»، «طعم گس خرمالو» و «یک روز مانده به عید پاک». داستان‌‌های کوتاه‌ او با توجه به قلم مخصوص به خود و نوع نگاهش به‌ویژه به زنان و روزمرگی‌هایشان با استقبال زیادی از سوی مخاطبان روبه‌رو شد.

پس‌ازآن، او خود را برای نوشتن اولین رمان بلندش یعنی «چراغ ها را من خاموش می کنم» آماده کرد و موفق شد آن را در سال ۱۳۸۰ به چاپ برساند. انتشار این کتاب برای زویا پیرزا اوج دوران حرفه‌ای‌ شدنش در نویسندگی محسوب می‌شود. او با این رمان علاوه بر اینکه بیش‌ازپیش قلمش شناخته شد و موردپسند عموم مردم قرار گرفت، موفق به دریافت جوایز مهمی چون «بهترین رمان سال پکا»، «جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری» و «جایزه کتاب سال» شد.

 

بخشی از کتاب:

آرمن نگاه به سقف پرسید: «تو و پدر قبل از اینکه عروسی کنید عاشق هم شدید؟» هول شدم، سؤال ناگهانی، رفتار پیش‌بینی‌نشده و هر چیزی که از قبل خودم را برایش آماده نکرده بودم، دستپاچه‌ام می‌کرد و آرمن خدای این کارها بود. حالا به سقف زل زده بود و منتظر جواب من بود. پاشدم و کنار پنجره ایستادم. یاد روزهای گذشته‌ام افتادم که دبیر جبر قرار نبود از من درس بپرسد و پرسیده بود و بلد نبودم معادله‌ی روی تخته‌سیاه را حل کنم. نگاه‌های همکلاسی‌ها را پشت سرم حس می‌کردم و از زیر چشم دبیر ریاضیات را می‌دیدم که بی‌حوصله و منتظر با انگشت روی میز ضرب یورتمه گرفته بود. خیس عرق بودم و قلبم به‌شدت توی دلم می‌زد. می‌گفتم خدایا کمکم کن این لحظه‌ها را زود بگذرانم… چشم به درخت کُنار و پشت به پسرم گفتم: «من هم مثل تو از ریاضی خوشم نمی‌اومد».

 

نظرات دیگران:

شهرنوش پارسی پور:رمان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم از جهات مختلفی قابل‌بررسی و ارزیابی ست.
نخست آن‌که یکی از رمان‌های نادری ست که به مسئله اقلیت‌های مذهبی در ایران می‌پردازد. زویا پیرزاد با لحنی طبیعی و بدون هیچ‌وجهی از مبالغه به آداب‌ورسوم ارامنه می‌پردازد و خواننده را در متن داستان و در میان قهرمانان قرار می‌دهد. خواننده کم‌کم با این قهرمانان اخت می‌شود و احساس خویشاوندی می‌کند. دومین نکته درخور تحسین کتاب پرداختن به مسئله عشق ممنوع است که باظرافت بسیار شکل‌گرفته. در طول روایت داستان و در این رابطه هرگز از واژه عشق استفاده‌نشده است. «حس مشوش» حالتی ست که کتاب به خواننده منتقل می‌کند. عوالم روحی کلاریس و دید صریح و تیزبین او همیشه در پشت چهره‌ای خانگی پنهان‌شده. او دائم در حال کار کردن و به دور خود چرخیدن است. موتورخانه است. بی او هیچ کاری پیش نمی‌رود و زمانی می‌رسد که گویی او دارد از دست می‌رود. تمامی این نکات به‌گونه‌ای توصیف‌شده‌اند که کوچک‌ترین جای پایی از توضیح یا توصیف به چشم نمی‌خورد. نویسنده در به کار بردن واژگان نهایت اقتصاد را به خرج می‌دهد. درک حالات روحی کلاریس و دیگر شخصیت‌های کتاب بر عهده خواننده است.
داستان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم نشان می‌دهد که چگونه می‌توان ساده و شفاف و بسیار پرمغز نوشت. نویسنده برای آن‌که اثری به وجود بیاورد مجبور به هیچ کلنجار رفتنی با خود نیست. البته این ظاهر قضیه است. این رمان در حقیقت با عرق‌ریزان روحی نوشته‌شده است. تنظیم گفته‌های کودکانه دوقلوها، بحث‌های میان زن و شوهر؛ و یا درست در لحظاتی که کلاریس در خلجان روحی به سر میبرد، که نشان از ارتباط عمیق روحی زن و شوهر دارد و نشان می‌دهد که سرگشتگی زن به مرد منتقل‌شده، نوشتن همه این‌ها به‌سادگی میسر نبوده است.

لیلا صادقی: به نظر می‌رسد که رمان توصیف ۵۰ روز روزمرگی خانواده‌ای است که به دلیل فصل‌های کوتاه و جمله‌های کوتاه و خبری، خواننده را با سرعت هر چه بیشتر به پایان داستان می‌کشاند. با توجه به جمله‌های پایانی هر فصل، راز کشش داستانی برای خواننده متن روشن می‌شود که از ۵۰ جمله، فقط ۱۲ جمله هستند که نشانه حرف پایانی در آن‌ها دیده می‌شود و بقیه جمله‌ها گویا ادامه‌ دارند و یا از وسط یک داستان برداشته‌شده‌اند. با در کنار هم گذاشتن این ۵۰ جمله پایانی، یک داستان شکل می‌گیرد و در جمله‌ها کمتر نشانه‌ای از تمام‌شدگی دیده می‌شود که این خود موجب می‌شود که خواننده در هر فصل کوتاه که وقت او را چندان نمی‌گیرد تا بخواهد تصمیم بگیرد که کتاب را زمین بگذارد یا نه به آخر فصل برسد و جمله پایانی به شکلی وسوسه‌انگیز او را به فصل بعد می‌کشاند.

یزدان منصوریان:استقبال عمومی از این اثر و جوایزی که تا امروز به دست آورده نشان می‌دهد که موفقیت یک کتاب، تصادفی نیست. بلکه نویسنده‌ای که در کارش مهارت دارد می‌تواند اثری جذاب خلق کند و مخاطب را تا پایان داستان با خود همراه سازد. این کتاب نثری بسیار ساده و سلیس دارد و درمجموع رمانی روان و خوش‌خوان محسوب می‌شود. شخصیت‌پردازی نیز در آن به‌خوبی انجام‌شده است. به‌نحوی‌که هر شش ویژگی معمول در شخصیت‌پردازی (شامل نشانه‌های ظاهری، ویژگی شخصیتی، تاریخچه زندگی، ارتباط و پیوند، کشمکش و تغییر و دگرگونی) در متن دیده می‌شود.

منابع:

  •  (نظر سیمین بهبهانی برگرفته از سایت goodreads.com)
  • صادقی، لیلا ،۱۳۸۰، چراغ‌ها را چه کسی خاموش می‌کند؟ (چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم، زویا پیرزاد)، مجله بیدار
  • گزارش لیزنا، چهارشنبه، ۳ شهریور ۱۳۹۵

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *