سفر به مصر (قسمت سوم)
این مقاله را ۱۰ نفر پسندیده اند
نویسنده: نیما امیدیان زمین شماره سه حوالی شهر شیشاوة در مراکش “گاو بازی” ساعت پنج صبح راهی شیشاوة شدیم. راننده قسم میخورد که سالها بوده حتی برای نماز هم این ساعت بیدار نشده است. توماس و داسیا هم شاکی بودند. هر طور بود میخواستم در انتهای سفر، فرصت کافی برای دیدن شهر مراکش داشته باشم. سه ساعت رانندگی کردیم. جاده پر از ماشینهای کُرهای بود. زمین، پر از گاو و بز و مرغ و خروس است. تا مچ پا توی فضولات هستم. داسیا و توماس حتی نزدیک هم نشدند. راننده مراکشی کمی جلوتر آمده ولی او هم با دستمال دهانش رو پوشانده است. گاوهای غول پیکر را چندتا چندتا سوار ماشینهای باری کردهاند. گاهی در زمان جابهجایی ماشینها، گاوها تعادلشان را از دست میدهند و زیر دست و پای بقیه میافتند. خشونت محض در جریان است. با هر تمردی، حیوان را به بدترین شکل تنبیه میکنند. بخش بزرگی از زمین چند هکتاریِ مورد نظرِ ما، از چند دهه قبل محل معامله دام و حیوانات اهلی است. گاوهای پیر را به سمت کشتارگاهِ همان حوالی میبردند؛ کشتارگاه هم در همان زمین است. دامهای پیر، چموشتر هستند؛ فرمان نمیبرند. توان بالا و پایین رفتن از کامیونها را ندارند، پس تنشان پر از زخم چوب و شلاق است؛ خیلی وحشیانهتر از مرحله Tercio de Muerte که ماتادورها انجام میدهند. با هر نسیمی بوی خونآبه و پِهن در میآمیخت. الیاس کانِتی در کتاب «صداهای مراکش» که برنده نوبل ادبیات هم شده، سالها قبل تجربههای مشابهی را در مراکش دیده است: «خیلی نگذشت که توجه ما به شتری جلب شد که به نظر میرسید نوعی مقاومت از خود نشان میدهد؛ با خُرخُر سرش را به اطراف پرت میکرد. مردی تلاش میکرد تا او را به زانو درآورد، و چون شتر اطاعت نمیکرد، با چوب به او ضربه میزد. مردی قویهیکل و چهارشانه با چهرهای تیره و خشن، با حرکات سریعِ دستهایش طنابی را از سوراخِ تیغهی بینی حیوان عبور میداد. بینی و طناب از خون سرخ شده بودند. شتر با هر حرکت میلرزید و فریاد میکشید، گاه و بیگاه غرشی بلند سر میداد. سرانجام زانو زد، اما همچنان تلاش کرد خودش را رها کند؛ در حالی که آن مرد طناب را بیشتر و بیشتر میکشید. کسی پیش ما آمد و به فرانسوی اندکی که بلد بود گفت: «بو میکشد. میتواند بوی قصاب را حس کند. فروخته شده برای ذبح. حالا میبرندش به کشتارگاه.» دوستم با ناباوری پرسید: «اما چطور میتواند این را بو بکشد؟» او گفت: «همان مرد قوی و تیرهای که توجهتان را جلب کرد، قصاب است. قصاب از کشتارگاه آمده و بوی خون شتر میدهد.»» چند توریست اروپایی آنجا هستند. مشتاقانه از فضا لذت میبرند. از طاووس و مرغ چینی عکس میگیرند، بزها را نوازش میکنند و وقتی گاو معامله شدهای را سوار ماشین میکنند، به خشونتِ افسارگسیخته بی تفاوتاند. آن طرفتر توریست دیگری ایستاده است. به پهنای صورت گریه میکند. اهل آلبانی است. دختر جوان و ظریف با چشمهای سبز. با انگلیسی دست و پا شکستهای از صاحبان گاوها میخواهد با حیوان مهربانتر باشند. ۴۷ کشور دنیا را دیده است. صفحه اینستاگرامش پر از عکسهای حرفهای و زیباست؛ پرترههای تمیز و کادرهای دقیق. فقط ۳۱ فالوور دارد. حدود دو ساعتی کارم طول کشید. توماس فقط GPS زد و رفت. چند صد متر دورتر ایستاد. مجبور بودم خودم تنهایی کار کنم. با اینکه سالها بود با بعضی تجهیزات کار نکرده بودم اما ناگزیر کار را پیش بردم. وقتی کارم تمام شد، همگی سوار ماشین شدیم تا به سمت شهر مراکش برویم. کمی جلوتر، یکی از روستاییها جلوی توریستها را گرفته بود. به بهانه فستیوالِ حیوانات، نفری ده درهم ازشان پول گرفت. جلوی ماشین ما را گرفت و طلب پول کرد. راننده توضیح داد که ما توریست نیستیم و اصلا خودمان اینجا آمدهایم. قبول نمیکرد و اجازه حرکت نمیداد. عاقبت کوتاه آمد اما چند فحش انگلیسی داد و راه را باز کرد. پول گرفتن از توریست به بهانه جشن و جشنواره در مراکش بسیار رایج است. راننده در مورد ما با چند نفر صحبت کرده بود. در حالی که تاکید کرده بودیم این کار را نکند. چند دقیقه بیشتر نبود که از زمین فاصله گرفته بودیم، تا به خودمان آمدیم چند قلچماق دورمان را گرفته بودند. تهدید میکردند و من مطلقا متوجه نمیشدم چه میخواهند. فقط اشاره میکردند از ماشین پیاده شویم. طولی نکشید که ۱۵-۲۰ نفر دیگر جمع شدند. چند نفرشان شمشیر داشتند اما مشخص بود که قصد استفاده ندارند. از صدای فریادهایشان، داسیا از هوش رفت. ترسیده بودیم. یکی از مسنترهایشان که از همه لاغرتر بود، بوی تند پِهن میداد. اسمش عباس بود. بزرگشان بود. شنیدن اسم عباس آنجا، مثل این است که در روستای کوچکی در ایران، دختری اسمش «اَگنِس» باشد؛ همانقدر عجیب و غیرمعمول. راننده به دادمان رسید. صندوق ماشین را باز کردیم. وسایل را نشانشان دادیم. فرق دوربین عکاسی را با تجهیزات نقشهبرداری نمیدانستند، بنابراین قانعشان کردیم که فقط عکاسیم و هیچ برنامهای برای زمین کذایی نداریم. چند دقیقه بعد، در حالی که هنوز انگشتهایشان به سمتمان بود رهایمان کردند. داسیا همچنان گریه میکرد، توضیح میداد و عذر خواهی میکرد. توماس پشت تلفن، فاتحانه مشغول توضیح دادن اتفاقات به دوست دخترش بود. راننده، قَمه بلندش را دوباره زیر صندلی جاسازی میکرد. و من فکر میکردم لابلای همه سناریوهای احتمالی برای مردنم، باید جدا شدن سر از تن را هم اضافه کنم؛ آنهم توسط مردی که به زبان تامازیغت حرف میزند. سفر به مصر (قسمت سوم)
به سوی مراکش

سفر





یک دیدگاه در “سفر به مصر (قسمت سوم)”
بهترین نوع مرگ گمانم نصیب آن گاو های بخت برگشته شد چه مرگی از این بهتر که دختری آبانی برات چنین اشک بریزد