چراغهای رابطه روشناند!
داستان دربارهٔ دختری ده ساله به نام ریمی کلارک است که در شهری کوچک زندگی میکند. ریمی پس از جدایی والدین و غیبت پدرش، احساس تنهایی و نیاز به توجه و تأیید پیدا میکند. چرا که باور دارد با برنده شدن در یک مسابقه، پدرش دوباره به خانه باز میگردد یا حداقل توجه او را جلب میکند.
در گیرودار آمادهشدن برای مسابقه، با دو دختر دیگر به نامهای لوییزیانا الفانته و بورلی تاپینسکی آشنا میشود. این سه دختر که هر یک با مشکلات و فقدانهای خاص خود دست و پنجه نرم میکنند، آرام آرام دوستیای شکل میدهند که مسیر زندگیشان را تغییر میدهد.
لوئیزیانا یتیم است و همراه مادربزرگ فقیرش زندگی میکند. آنها مجبورند بارها و بارها خانهشان را عوض کنند و همین سختیها لوئیزیانا را مصمم کرده تا با برنده شدن در مسابقه شرکت کند و جایزهٔ نقدی آن زندگی بهتری برای خود و مادربزرگش بسازد.
بورلی دختر سرکشی است که از اجبار مادرش برای شرکت در مسابقه کلافه شده و تلاش میکند با رفتارهای معترضانه، نافرمانی و لجاجت خود را نشان دهد. پدر او نیز خانواده را ترک کرده و به نیویورک رفته. او با خرابکاریهایش نشان میدهد که با قوانین و دنیای بزرگترها سر ناسازگاری دارد.
کلاس چوبگردانی جایی است که دخترها با هم آشنا میشوند. تنهایی و مشکلات مشترکشان آنها را کمکم به هم نزدیک میکند.
یکی از بخشهای مسابقه انجام یک کار خیر است. ریمی تصمیم میگیرد به آسایشگاه سالمندان برود و برای ساکنان آنجا کتاب بخواند، اما یکی از سالمندان او را میترساند و از ترس کتابش را رها میکند و فرار میکند. او از بورلی و لوئیزیانا میخواهد که برای پس گرفتن کتاب به او کمک کنند.
کتابی که ریمی با خود به خانه سالمندان میبرد، زندگینامهی فلورانس نایتینگل است. این کتاب یک انتخاب هوشمندانه از سوی نویسنده در جهت شبکهسازی معنایی داستان است. فلورانس نایتینگل، پرستار و اصلاحگر اجتماعی بریتانیایی است که به عنوان بنیانگذار پرستاری نوین شناخته میشود و لقب «بانوی چراغبهدست» را بهخاطر مراقبت شبانهاش از سربازان مجروح در جنگهای کریمه به او دادهاند.
ریمی، بعد از جدایی والدین و غیبت پدر، احساس تنهایی دارد. کتاب دربارهی فلورانس نایتینگل به او کمک میکند که به جای غر زدن و ناامیدی، به دیگران کمک کند و در عین حال، مورد احترام و تحسین قرار میگیرد.
کتاب نایتینگل به ریمی یاد میدهد که کمک کردن به دیگران چقدر ارزشمند است. او کتاب را با خود میبرد تا به دیگران کمک کند و «چراغبهدستی» فلورانس را به شکل نمادین در دنیای خودش تجربه کند.
این بار نوبت لوئیزیاناست که از دو دوست تازهاش کمک بخواهد. او تعریف میکند زمانی که خودش و مادربزرگش دچار مشکل مالی شده بودند، ناچار شدند گربهشان را به مرکز نگهداری از حیوانات ببرند. حالا باید با هم بروند و نجاتش بدهند.
با پیشرفت داستان، رقابت میان این سه دختر به همکاری و دوستی تبدیل میشود و تجربهی مشترک تنهایی و فقدان، پیوندی عمیق و غیرمنتظره میان آنها ایجاد میکند.
ریمی دیگر مثل قبل نیست؛ حتی دیگر آرزوی دختر شایستهی فلوریدای مرکزی شدن را ندارد. او حالا دو دوست دارد که میخواهد کنارشان بماند و نگذارد تنها بمانند.
ریمی چطور با طلاق کنار میآید؟
ریمی زندگیاش را با این فکر میگذراند که اگر به قدر کافی خوب باشد، اگر در مسابقه برنده شود و در روزنامه دیده شود، پدرش باز میگردد. او تلاش میکند با موفقیت، خود را در دنیای بزرگترها ارزشمند جلوه دهد. به همین خاطر انتظارات دیگران را برآورده میکند، از مربی اطاعت میکند و سعی میکند بینقص باشد. اما رشد واقعی ریمی زمانی صورت میگیرد که درمییابد توجه و تایید پدر معیار ارزشمندیاش نیست.
بورلی چطور به طلاق واکنش نشان میدهد؟
بورلی نمونهای از کودکانی است که در مواجهه با طلاق والدین با طغیان واکنش نشان میدهند. شیوهی واکنش او درست نقطهی مقابل ریمی است. جایی که ریمی برای ترمیم روابط تلاش میکند، بورلی با اعتراض و رفتارهای ویرانگر میخواهد ثابت کند که میتواند برای خودش تصمیم بگیرد. خشم و خرابکاری او، مقاومت در برابر نقش تحمیلی دختر شایسته و تلاش برای برهم زدن نظم دنیای بزرگترها است. علاقه او به شخصیتهایی مثل «بانی و کلاید» نیز نمایانگر سرپیچی از نظم مسلط است.
رمان «ریمی» از زاویه دید سوم شخص محدود روایت میشود که با تمرکز بر ذهن و احساسات ریمی پیش میرود. نثر داستان ساده و روان است اما در عین حال وزن روانی و ابعاد اجتماعی شخصیتها حفظ میکند. ساختار داستان خطی است و ریتم آرامی دارد.
رمان ریمی تصویری ظریف و واقعگرایانه از تجربهی کودکان رهاشده و فرزندان طلاق ارائه میدهد؛ کودکانی که بار روانی جدایی را بر دوش خود میگیرند و خود را مسئول آن میبینند و میکوشند با «بهتر شدن»، «موفقتر شدن» یا «دیده شدن» پیوند از دسترفته را ترمیم کنند.








