وینش سایت معرفی و نقد کتاب
سایت معرفی و نقد کتاب وینش لگو

فقط هفت‌هزار نفر مُردند؛ وداع به خط همینگوی

فقط هفت‌هزار نفر مُردند؛ وداع به خط همینگوی


اولین نفری باشید که به این کتاب امتیاز می‌دهید

 

تهیه این کتاب

همان‌طور که راوی «وداع با اسلحه» اثر همینگوی، می‌گوید، در جنگ تقدس و شکوه و افتخاری در کار نیست و باید با این عرصه وداع کرد، دل‌دادگی‌­ای که از بطن جنگ تراویده نیز لاجرم به وداع منجر می‌­شود، وداع اول با arms به معنی اسلحه و وداع دوم با arms به معنی آغوش معشوق. عشقی که در جنگ مستحیل شده، عاقبت کارکرد متفاوتی با شهوت‌‌رانی‌‌های رینالدی و به خدا تمسک‌ ­جستن کشیش و می‌­خوارگی سربازان ندارد. جمله این­ها ملجأ و مسکّنی است زودگذر، چنان‌که هنری نیز به وقت احتضار کاترین می‌گوید: «باز جای شکرش باقی است که مسکّن هست. آن وقت­ها که مسکّنی نبود مردم چه می‌­کردند؟» 

وداع با اسلحه

نویسنده: ارنست همینگوی

مترجم: نجف دریابندری

ناشر: نیلوفر

نوبت چاپ: ۱۸

سال چاپ: ۱۳۹۵

تعداد صفحات: ۴۲۳

شابک: ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۰۵۹۱

همان‌طور که راوی «وداع با اسلحه» اثر همینگوی، می‌گوید، در جنگ تقدس و شکوه و افتخاری در کار نیست و باید با این عرصه وداع کرد، دل‌دادگی‌­ای که از بطن جنگ تراویده نیز لاجرم به وداع منجر می‌­شود، وداع اول با arms به معنی اسلحه و وداع دوم با arms به معنی آغوش معشوق. عشقی که در جنگ مستحیل شده، عاقبت کارکرد متفاوتی با شهوت‌‌رانی‌‌های رینالدی و به خدا تمسک‌ ­جستن کشیش و می‌­خوارگی سربازان ندارد. جمله این­ها ملجأ و مسکّنی است زودگذر، چنان‌که هنری نیز به وقت احتضار کاترین می‌گوید: «باز جای شکرش باقی است که مسکّن هست. آن وقت­ها که مسکّنی نبود مردم چه می‌­کردند؟» 

وداع با اسلحه

نویسنده: ارنست همینگوی

مترجم: نجف دریابندری

ناشر: نیلوفر

نوبت چاپ: ۱۸

سال چاپ: ۱۳۹۵

تعداد صفحات: ۴۲۳

شابک: ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۰۵۹۱

 


اولین نفری باشید که به این کتاب امتیاز می‌دهید

 

تهیه این کتاب

اگر رمان بحر باشد و فصل آغازین رمان کوزه­، راوی با چشاندن همین آب خُرد به ما، جوهر آن بحری را که قرار است مدتی در آن شنا کنیم، پیشاروی ما می­‌گذارد و تکلیف را روشن می‌­کند: می‌­خواهم داستانی بگویم از روزگار جنگ، اما تعظیم و تکریمی در کار نیست و همه‌­اش شورابه است و برهوت و حقایق تلخ، و این از نحوه توصیفات ژورنالیست‌­مآبانه (عبارات خبری کوتاه‌­کوتاه و پی‌­در­پی که به ظاهر حامل شر و شور و احساسی نیست، اما سرشار است از تصویر) پیداست:

«قشون از کنارِ خانه گذشت و راست جاده را گرفت و گرد و غبار برخاسته از پای­کوبه‌­­ها برگ­‌های درختان را خاک‌­آلود کرد. بر تنه‌­ی درختان هم خاک نشسته بود و آن سال برگ­‌ها زودتر از موعد ریختند و قشون را دیدیم که قدم‌­رو می‌­رفت و گرد و خاکی که برمی‌­خاست و برگ­‌هایی که با وزش نسیم می‌­ریخت و قدم‌­روی سربازان و زان پس جاده­‌ی­ لخت و عور و سفید، منهای تکه‌­های پوشیده از برگ‌­ها.»

سایه­‌ی مرگ نیز از همین ابتدا گسترده است و باران مبدل به نماد مرگ می­‌شود، چنان‌که راوی گزارش می­‌­کند:

«هنگام خزان که باران بارید، برگ‌­های درختان شاه‌­بلوط همه ریخت و شاخه‌­ها عور شد و تنه‌­ها تیره‌­گون از آب باران. تاکستان‌­ها نیز تنک شد و شاخه­‌های تاک عور، و خزان ولایت را سربه‌­سر نمگین کرد و سوخته و مرده.»

و این تصویر باران‌­آلود و مرگ‌ناک و تشبیه سربازانِ خشاب به شکم بسته به مادران آبستن از بچه‌­ی شش­‌ماهه، خود آیینه‌­دار پایان تراژیک رمان است، یعنی مرگ کاترین در روزی بارانی و بعدها در فصل نوزدهم می‌­بینیم که این وجه نمادین باران واضح‌­تر ترسیم می­‌شود، هنگامی که کاترین به هنری می‌­گوید: «من از باران می‌­ترسم، آخر مرگ خودم را در آن می­‌بینم…. و گاهی مرگ تو را.».

باری، نگاه راوی به ادبار و عسرت و درد و رنج نیز در همین فصل آغازین بر ما آشکار می‌­شود و البته درک این نگاه، با همان سبک مشهور نوک کوه یخ همینگویانه میسر می‌­شود و نیازی به ده‌­ها کاغذ سیاه­‌­ شدن نیست، تنها دو خط کافی است:

«زمستان که شروع شد، باران‌­های پیاپی هم شروع شد و آمدن باران همان و شیوع وبا همان. اما زود سروته‌­اش هم آمد و آخرسر فقط هفت‌­هزارنفر مردند.» فقط هفت­‌هزارنفر گویای آن است که راوی این رمان، همچون دیگر رمان‌­های همینگوی رواقی‌­مسلک است و نه عیش و لذائذ آن­‌چنان مستش می­‌کند و نه بلایا و مصائب سخت محزونش می‌­کند.    

در فصل چهارم نخستین دیدار هنری و کاترین رقم می‌­خورد و در همین اولین دیدار می‌­بینیم که صمیمیت و الفتی میان این دو شکل می­‌گیرد و کاترین از مرگ نامزد خود می‌­گوید و البته این انس و الفت زودهنگام خاصیت دوران پر تب و تاب و التهابی همچو دوران جنگ است. اما در این فصل جلوه‌­ی دیگری از آیینه‌­داری را نیز می‌­بینیم که نقطه‌­ی اوج رمان را به نوعی برای ما نقش‌بندی می­‌کند: وداع با اسلحه.

(همین‌­جا طرداًللباب بگوییم که واژه‌­ی arms در عنوان اصلی رمان حائز ایهام است، چرا که هم به معنای «آغوش» است و هم «اسلحه»، لیکن ترجمه‌­ی این ایهام نه تنها به فارسی، بلکه به هر زبان دیگری، اگر نگوییم نشدنی، لااقل نیازمند تبحری است که هنوز یافت نشده است)

راوی اعلام می‌­کند که «پیداست که فرقی نمی‌­کند که من باشم و اوضاع را بپایم یا نه» و «انگار در نبودم امور بهتر رتق و فتق می‌­شود» و بدین ترتیب صحنه به گونه‌­ای سامان داده می‌­شود که گویی بود و نبود راوی در کارزار سود و زیانی در بر ندارد و هر آن ممکن است عرصه­‌ی جنگ را ترک کند. و این سخن کاترین که «عجیب است… تو کجا و ارتش ایتالیا کجا» خود دلالتی دیگر است بر وداعی مستعجل.

 

وداع با اسلحه

 

نکته‌­ی درخور توجه دیگر، نیاوردن نام راوی است. ما تازه پس از گذر از چهار فصل، در فصل پنجم برای اولین بار از نام راوی آگاه می‌­شویم. هنری سربازی است در روزگار جنگ و سرباز مهره‌­ای بیش نیست و چه توفیری دارد این مهره با آن مهره؟

گذشته از این، مذکور نیفتادن نام هنری خود شاهد دیگری است بر بی­‌سود و زیانیِ بود و نبود او و در نتیجه محتمل ­بودن بدرود­گفتن با جنگ و اسلحه در آینده­‌ای نزدیک، جنگ و اسلحه‌­ای که پیرو هیچ منطق و اخلاقی نیست و شاید مثل اعلای این بی‌­منطقی، صحنه‌­ی تیراندازی هنری به دو افسر-مهندس خودی باشد که از کمک برای بیرون ­آوردن ماشینِ در گِل و لای گرفتارشده، تمرد کرده بودند.

راوی از ابراز هرگونه داوری اخلاق­‌مدار در این باره امتناع می‌­کند و تنها به شرح حادثه می‌­پردازد و به این طریق راوی قضاوت را به خود خواننده واگذار می‌­کند. البته حمایت هم‌­رزمان هنری از او در این تیراندازی خود نشان‌گر این است که گویی هنری مرتکب فعل نامتعارفی نشده و علت این رفتار بی‌­منطق را بایستی در جای دیگری جست. لیکن در نظر خواننده­‌ای که هنری را آدمی خویشتن‌­دار دیده، چنین کردار غضب‌­­آلودی بعید می­‌نماید و غیرقابل‌­توجیه، آن هم در قبال کسی که خطا و خبط کبیره­‌ای از او سر نزده.

باری در دوران پرتوحش و عاری از مهرِ جنگ، هیچ­ چیز بعید نیست. چنان‌که از گفت­‌وگوهای آغازین هنری و کاترین معلوم است، هرکس به طریقی در پی مفری است و پناهگاهی برای دوری از این عرصه‌­ی پر غصه و ترس.

رینالدی با مغازله و عشرت‌­ورزی با روسپیان خود را از این درد دمی می‌­رهاند، حال آن‌که آن سو کاترین و هنری با عشق‌­ورزی و تیمار همدیگر، بر این هول و هراس غلبه می‌­کنند، اگرچند این عشق­‌ورزی سرانجامش چیزی نیست الا زایمانی تراژیک، زایش فرزندی مرده، همچو جنگی که جز مرگ، پس­‌افکندی ندارد.

همان‌­سان که به قول راوی در جنگ تقدس و شکوه و افتخاری در کار نیست و ایثارگری جز برهم تلنبارشدن مشتی لاشه و جسد، حائز معنای دیگری نیست و باید با این عرصه وداع کرد، دل‌دادگی‌­ای که از بطن جنگ تراویده نیز به همان‌­سان لاجرم به وداع منجر می‌­شود، وداع اول با arms به معنی اسلحه و وداع دوم با arms به معنی آغوش معشوق.

عشقی که در جنگ مستحیل شده، عاقبت کارکرد متفاوتی با شهوت‌­رانی‌­های رینالدی و به خدا تمسک‌ ­جستن کشیش و می‌­خوارگی سربازان ندارد. جمله این­ها ملجأ و مسکّنی است زودگذر، چنان‌که هنری نیز به وقت احتضار کاترین می‌­گوید:

«باز جای شکرش باقی است که مسکّن هست. آن وقت­ها که مسکّنی نبود مردم چه می‌­کردند؟»

*  این نوشتار، اقتباسی است از تحلیل‌های مندرج در سایت‌های sparknotes و cliffnotes. پاره‌های برگرفته از متن کتاب، ترجمه‌ی راقم این سطور است.

 

  این مقاله را ۱ نفر پسندیده اند

اشتراک گذاری این مقاله در فیسبوک اشتراک گذاری این مقاله در توئیتر اشتراک گذاری این مقاله در تلگرام اشتراک گذاری این مقاله در واتس اپ اشتراک گذاری این مقاله در لینکدین اشتراک گذاری این مقاله در لینکدین

نوشته‌های مرتبط

2 دیدگاه در “فقط هفت‌هزار نفر مُردند؛ وداع به خط همینگوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.