سایت معرفی و نقد کتاب وینش
سایت معرفی و نقد کتاب وینش

سایت معرفی و نقد کتاب وینش

گفت‌وگوی روبرت صافاریان با پیام ناصر، نویسنده‌ی رمان قوها انعکاس فیل‌ها

پیام ناصر

گفت‌وگوی روبرت صافاریان با پیام ناصر، نویسنده‌ی رمان قوها انعکاس فیل‌ها

نمایش رئالیستی رویا. پیام ناصر روکرد رمانش را چنین توصیف می‌کند. رمان قوها انعکاس فیل‌ها از رمان‌هایی است که این روزها مورد توجه محافل ادبی قرار گرفته، جایزه‌هایی برده و نامزد بردن جایزه‌هایی بوده است. نویسنده‌ی آن پیام ناصر اسم خیلی مشهوری نیست. رمان را که خواندم و از آن لذت بردم، تعجب کردم که چطور تا به حال اسمش را نشنیده بودم. بخصوص که جست‌وجو کردم و دیدم قبل از این دو کتاب دیگر هم منتشر کرده است. برای آشنایی بیشتر با او و آثار و افکارش، این گفت‌وگو را ترتیب دادیم و نخستین سوال‌مان درباره‌ی عنوان کتاب بود؛ عنوانی برگرفته از یکی از تابلوهای سالوادور دالی.

روبرت صافاریان

روبرت صافاریان

روبرت صافاریان

روبرت صافاریان

نمایش رئالیستی رویا. پیام ناصر روکرد رمانش را چنین توصیف می‌کند. رمان قوها انعکاس فیل‌ها از رمان‌هایی است که این روزها مورد توجه محافل ادبی قرار گرفته، جایزه‌هایی برده و نامزد بردن جایزه‌هایی بوده است. نویسنده‌ی آن پیام ناصر اسم خیلی مشهوری نیست. رمان را که خواندم و از آن لذت بردم، تعجب کردم که چطور تا به حال اسمش را نشنیده بودم. بخصوص که جست‌وجو کردم و دیدم قبل از این دو کتاب دیگر هم منتشر کرده است. برای آشنایی بیشتر با او و آثار و افکارش، این گفت‌وگو را ترتیب دادیم و نخستین سوال‌مان درباره‌ی عنوان کتاب بود؛ عنوانی برگرفته از یکی از تابلوهای سالوادور دالی.

 

نمایش رئالیستی رویا

 

اسم کتاب‌تان ــ قوها انعکاس فیل‌ها ــ اسم یکی از تابلوهای مشهور سالوادور دالی است؟ قهرمان داستان در ابتدا دانشجوی نقاشی و بعد نقاش است. در اواخر رمان، شخصیت یک کلکسیونر هم وارد کار می‌شود. و فضاها و شخصیت‌های دیگری از هنرهای تجسمی در کار حضور دارند. انس و آشنایی خاصی با نقاشی دارید؟ سالوادور دالی برای‌تان مهم است؟

در یک دوره حدوداً هفت ساله به صورت جدی و هر روزه نقاشی می‌­کردم و هر هفته به چندین نمایشگاه و گالری سر می‌زدم و شاگرد اساتید مهمی بودم. به واسطه نقاشی، مطالعاتی در تاریخ هنر هم داشته‌­ام. در طول این دوره فضای زندگی گالری‌­دارها، مجموعه‌­دارها و به طور کلی فضای هنری ایران را تا حدی درک کرده‌­ام. در مورد دالی البته علاقه‌­ی خیلی ویژه‌­ای به این نقاش ندارم و اسم دالی و تابلو در طول داستان و بدون برنامه یا تصمیم قبلی وارد داستان شدند. در واقع اسم از پیش انتخاب نشده بود و در میانه‌­ی داستان بود که نام قوها انعکاس فیل‌ها را انتخاب کردم.

 

می‌گویید اسم قوها انعکاس فیل‌ها در طول داستان و بدون برنامه‌ریزی قبلی انتخاب شد. چطوری؟ چرا این اسم و این نقاشی برای‌تان جالب شد، به اندازه‌ای که شد عنوان داستان؟

پاسخ به این سوال بسیار بسیار دشوار است. قبلاً کسی چنین سوالی نپرسیده و من هم به آن فکر نکرده‌­ام که چرا دالی و این تابلو؟ مثل این است که بخواهم وارد ناخوداگاه خودم بشوم که بعید است بتوانم. شاید در آن لحظه­‌ی بخصوص می­‌شد اسم هر نقاش دیگری را بیاورم اما نوشتم دالی. چرا؟ نمی­‌دانم.

 منظورم این است که وقتی داستان می­‌نویسم اصلاً برنامه‌­ای برای خط بعدی ندارم و ایده یا تفکر معینی مرا رهبری نمی‌­کند. موقع نوشتن کاملاً حسی عمل می­‌کنم و جلوی چیزی را نمی‌­گیرم مگر آن که تشخیص بدهم که از جاده خارج شده‌­ام. رهایی و کنترل، همزمان باید اتفاق بیفتد. همچنین مراقبت دائمی از این که پیوند ارگانیک میان اجزاء و عناصر حفظ شوند. بنابر این من به علت یا زیبایی عناصر در قصه فکر نمی­کنم، درستی و ارتباط آن‌ها با کلیت اثر برای من مهم است. اگر تابلوی دالی درست عمل می­‌کند خب می‌­گذارم بماند و از خودم نمی‌­پرسم: چرا؟ به همین دلیل پاسخ سرراست و مشخصی برای این پرسش ندارم.

 

راستش من هم نتوانستم بین انعکاس قوها به شکل فیل در دریاچه و رویدادهای داستان یا آن‌چه این رویدادها القا می‌کنند، ارتباطی پیدا کنم. اما ذهن خواننده خواه‌ناخواه دنبال رابطه‌ای می‌گردد. می‌خواهید بگویید نباید دنبال رابطه‌ای بین عنوان کتاب و محتوا یا قصه‌ی آن باشیم؟ حقیقتاً این پرسش برای من وجود دارد، برای این اصرار می‌کنم، می‌خواهم رویکرد شما را به انتخاب عنوان بدانم. ولی بعد از این سوال قول می‌دهم برویم سر اصل داستان.

این رابطه البته که وجود دارد. در تابلوی دالی به نظر می‌­رسد قوها واقعی هستند و فیل­‌ها انعکاسی از واقعیت. در حالی که آن‌چه تابلوی سورئال نشان می‌­دهد ذاتاً نمایشی از رویا است. پس قوها رویا هستند و فیل‌­ها انعکاسی از رویا. این که رویا و خیال در تابلو، خود را به مثابه واقعیت جا می‌­زند با رویکرد رمان یکسان است. تمام بخش‌­هایی که رویای راوی شکل می‌­گیرد هیچ عنصری که خیال‌­انگیز و در تضاد با واقعیت باشد وجود ندارد. خیال با دقتی حتی بیش از واقعیت روایت می‌­شود و به ­علاوه، واقعیتِ موجود در رمان را، که حتی در بخش‌هایی خیالی‌­تر از رویای راوی است، تکمیل و توجیه می‌­کند. مثلا دلیل حادثه شبانه. این شبیه همان رویکردی است که دالی در تابلو پیش گرفته است، یعنی نمایشی رئالیستی از رویا. این را هم بگویم که دالی در اکثر آثارش چنین رویکردی ندارد و تابلوی قو­ها منعکس‌کننده فیل‌­ها جزو استثناهاست. شاید به همین دلیل به عنوان نام کتاب از هر تابلوی دیگر مناسب‌­تر بود.     

 

بله «نمایش رئالیستی رویا». برخی از دوستانم که شنیدند از «قوها انعکاس فیل‌ها» خوشم آمده تعجب کردند. آن‌ها می‌دانستند که من با آمیزش افراطی رویا و واقعیت که خواننده را گیج می‌کند و نمی‌فهمی کی به کیه و روابط آدم‌ها از چه قرار، میانه‌ای ندارم. اما در رمان شما علی‌رغم به‌هم‌آمیزی واقعیت و رویا آدم رشته‌ی حوادث را گم نمی‌کند. یکی از دلایلش شاید این باشد که تکه‌های رویا و تکه‌های واقعیت هریک به اندازه‌ی کافی بزرگ‌اند و به طور مستقل کار می‌کنند. موقع نوشتن نگران نبودید که خواننده گیج شود؟ یا این موضوع برای‌تان اهمیتی ندارد؟

اتفاقاً با شما کاملا هم‌سلیقه هستم و از درهم‌­آمیزی بی‌­رویه خیال و واقعیت، و گیج و گنگ شدن روایت اصلاً خوشم نمی‌­آید. وقتی کتاب تمام شد نگران سردرگمی خواننده نبودم چون احساس می­‌کردم بخش خیال و واقعیت کاملاً مجزا و قابل تشخیص هستند. البته به خیال‌­بافی‌­هایی که بی‌­دلیل هرز می‌­روند و مملو از گفت­گوهای درونی هستند هم علاقه‌­ای ندارم. معیار من این است که رمان از قصه ­گفتن و سرگرم کردن خواننده باز نماند. علاوه بر این که ساده باشد و خواننده برای فهم ماجرا و دنبال کردن وقایع دچار زحمت نشود. بنابر این آگاهانه و تا جایی که متوجه باشم از چیزی مثل مغلق‌­نویسی، پیچیدگی در فرم، گفت­‌وگوهای درونی و حرافی خودداری می‌­کنم.   

 

می‌توانم نتیجه‌گیری کنم که رمان را اساساً هنر نقل رویدادها و ساختن شخصیت‌ها می‌دانید و نه هنری زبانی مثل شعر؟

نتیجه­‌گیری درست است. هدف رمان قصه­‌گویی و سرگرمی است. اگر بخواهد، غیر از بازی کلامی، با شعر نسبتی داشته باشد فقط در ارزش افزوده کلمات است منتها به شکلی که ابداً توسط خواننده دیده و حس نشود ــ بر خلاف شعر. 

 

 

 

یک جاهایی احساس می‌کردم راوی دارد شوخی می‌کند. مثلاً در رویکردش به شخصیتی مثل سمیرِ تارک دنیا با آن عقاید عرفانی عجیب و غریب. نمی‌فهمی راوی یا نویسنده او را جدی می‌گیرد یا نه. یا آن ماجرای گوسفندی که به سر راوی می‌خورد و ترانه‌ای که در کافه پخش می‌شده و آخر سر افتادن گوسفندی واقعی روی ماشین. موقع نوشتن احساس می‌کردید دارید طنز می‌نویسید؟

در مورد طنز یا شوخی پاسخ مثبت است. من مدت زیادی درگیر این سوال بودم که طنز و شوخی را چطور می‌­شود نه در کلام یا واقعه، بلکه در ساختمان روایت تولید کرد. برای من طنز موضوع مهمی بود چون هیچ چیز واقعا نباید آن­قدر سخت و جدی در رمان دیده شود. این نظر شخصی و رویکرد مطلوب من است. توضیح آن شاید با یک مثال روشن شود. مثلاً به این جمله­‌ی معروف توجه کنید: «آن‌چه که از دل برآید عاقبت بر دل نشیند.»

ببینید که تمام عناصر در هاله‌­ی ابهامند: سوژه‌­ی مبهم: «هرچه»، عمل مبهم: «از دل برآمدن» زمان مبهم: «عاقبت» و نتیجه مبهم: «بر دل نشستن.»

جمله روی هواست، روی ابهام بنا شده و با این حال به شکل عجیبی محتوای آن حسی از قطعیت ایجاد می‌­کند. در کل، این جمله محتوای جدی دارد. اما چرا؟ دلیلش هماهنگی و همگنی میان عناصر است. این که چیدمان مناسب از عناصر «مبهم» منجر به ساختاری با محتوای «قطعی» می­‌شود واقعاً شگفت‌­انگیز است. نشان می­‌دهد که چطور با آجرهای ابهام، می‌­شود خانه‌­ای از یقین ساخت.

حالا می­‌خواهم از همین عبارت، شوخی بسازم، طوری که خواننده حس کند او را دست انداخته‌­ام. از نظر من هر داستان، یک مخلوط شیمیایی است و ما می‌­توانیم برخی عناصر را دستکاری کنیم تا نحوه‌ی سنتزش را تغییر دهیم. مثلا زمان مبهم را با زمان قطعی جایگزین می‌­کنم و جمله به این صورت بیان می­‌شود: «آن‌چه که از دل برآید، سه روز بعد بر دل نشیند.»

تبدیل می­‌شود به شوخی. قطعیت نابود می‌شود. دخالت عنصر قطعی، اتفاقاً موجب کاهش حس قطعیت در کل اثر می­‌شود! هر چه بیشتر اصرار کنید، کمتر باور می‌­شوید.

این رویکردی در روایت است که من به آن علاقه دارم چون دلم نمی‌­خواهد همه چیز زیادی جدی یا قطعی جلو کند و معتقدم در زندگی واقعی هم همینطور است. راهش همین است که در اینجا انجام شد؛ هماهنگی و همگنی میان عناصر را در جایی از روایت بر هم می‌زنم. اجازه نمی‌­دهم ذهن خواننده در مورد ساختمان اثر برنامه‌­ریزی و مسخ شود. 

 

 

قبل از قوها انعکاس فیل‌هادو کتاب دیگر هم منتشر کرده­‌اید. قدری درباره­ کتاب­‌های قبلی‌­تان توضیح دهید و احیاناً ارتباط­‌شان با رمان اخیر.

رمان قبلی‌­ام سارق چیزهای بی‌­ارزش کتاب کم‌حجمی است؛ صد صفحه. وقتی سعی می­‌کنم بگویم موضوع این رمان چیست یاد خاطره‌­ای می‌­افتم. روزی از نشر مرکز تماس گرفتند که رمان پذیرفته شده و خواستند برای عقد قرارداد به دفتر نشر بروم. وارد اتاق که شدم اولین چیزی که مدیر محترم نشر از من پرسید این بود: «رمانت در مورد چ­یه؟ می‌­توانی موضوع رمان رو در چند جمله بگی؟»

من نمی‌­توانستم. خودشان هم نمی‌­توانستند. به هر حال داستان در مورد نویسنده‌­ای است که به منزل جدیدی نقل مکان کرده چون سال­‌هاست قادر نیست بنویسد. اما این فقط یک چهارم از حجم کتاب است. باقی ماجرا مربوط می‌­شود به داستان نویسنده که با الهام از چند کلید واژه شکل می‌­گیرد.

مجموعه داستان اول من هم بهت‌­زدگی نام دارد. شامل پنج داستان که قاعدتاً امروز از بعضی از آن‌­ها راضی نیستم. اگر دانش و تجربه امروز را داشتم حتماً تغییراتی انجام می‌دادم. اما گمان کنم هر نویسنده‌­ای مجبور است این حسرت را داشته باشد که بازگشتی در کار نیست. یکی از داستان‌­های این مجموعه به نام «بیدارش کن» توسط یک ناشر انگلیسی به عنوان یکی از نمایندگان ایران انتخاب شد و نقدهای مثبتی هم از طرف منتقدین بریتانیایی دریافت کرد. گمانم بهترین داستان این مجموعه است.     

در مورد نقطه مشترک هم گمان کنم همین عنصر خیال باشد. در رمان سارق چیزهای بی­‌ارزش تخیلِ راوی از طریق قصه­‌گویی تجلی پیدا می‌­کند. در این‌جا هم بخش­‌های داستان کاملاً مشخص و مرزبندی‌شده هستند و هیچ سردرگمی و ابهامی در مورد واقعیت و تخیل وجود ندارد. 

 

فکر می‌کنم فیلمنامه هم نوشته‌اید و در سینما هم کار کرده‌اید یا می‌کنید. در این باره توضیح می‌دهید؟ کتاب نوشتن در مقایسه با فیلمنامه نوشتن چطور است و اصلاً چطور از سینما به این‌جا رسیدید؟ و نقاشی این وسط کجا بود؟

قبل از این که شروع به نوشتن داستان کنم دوره‌­های کارگردانی و فیلمنامه‌­نویسی را در انجمن سینمای جوان گذراندم. این مربوط به سال‌­ها قبل است و قاعدتا رویای کارگردانی داشتم. در نهایت داستان‌نویسی برایم جذاب‌­تر شد. ساده‌­تر و کم‌خرج‌­تر هم بود. به پیشنهاد یکی از دوستانم در نوشتن فیلمنامه مشارکت کردم و اگر موقعیت مناسبی دست بدهد شاید باز هم آن را تجربه کنم. اما در حال حاضر برنامه‌­ی من نیست که فیلمنامه نویس باشم. برعکس؛ تلاش می­‌کنم تمام حواسم روی داستان‌­نویسی متمرکز باشد. در این لحظه هدفم این است که نویسنده‌­ی تمام وقت باشم و یک حساب دو دوتا چهارتایی می‌­گوید که این بدترین انتخاب از میان گزینه­‌های موجود است. حتماً که از فیلمنامه نویسی می‌­توانم پول بیشتری در بیاورم. چند پیشنهاد هم داشته‌­ام. منتها تا هر جا بتوانم مقاومت می­‌کنم که رمان­‎نویس باشم.  

اما در مورد نقاشی. نقاشی در واقع چالشی بود برای درک مسائل زیبایی شناسی در هنرهای تجسمی. دلم می­‌خواست شبیه یک نقاش و متخصص به درک بالایی از فرم­، ترکیب­‌بندی و رنگ برسم. هر کسی ممکن است سال‌ها برای فهم چیزها تلاش کند و نقاشی بخشی از همین تلاش لذت‌­بخش بود. البته زمانی از راه فروش نقاشی درآمد هم داشته‌­ام منتها هدف من این نبود که نقاشی را به عنوان شغل انتخاب کنم.  

 

و سوال آخر: به چه نوع ادبیاتی علاقه دارید؟ کدام نویسنده‌ها را دوست دارید؟ (ایرانی یا خارجی) الان بیشتر چه نوع کتاب‌هایی می‌خوانید؟

به نوعی از ادبیات علاقه دارم که جادویی در آن نهفته باشد. منظورم لزوماً رئالیسم جادویی نیست. اما دوست دارم داستانی که می‌­خوانم چیزی را به من نشان دهد که در زندگی واقعی نتوانم، یا به سختی بتوانم، شبیه آن را ببینم و تجربه کنم. نویسندگان مورد علاقه‌­ام سلینجر، آلبرکامو، ایزاک باسویس سینگر، ارنستو ساباتو، روبرتو بولانیو، موراکامی و از بین نویسندگان وطنی اسماعیل فصیح هستند.

 

 

 

 

 

 

 

  این مقاله را ۶ نفر پسندیده اند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *