سوگسرودهایی برای تختی
این مقاله را ۳ نفر پسندیده اند


ادبیات رثایی یکی از مهمترین انواع ادبیست که در میان ملتهای مختلف از اعراب گرفته تا یونانیان وجود داشته. در ایران نیز سوگسرودها قدمتی دیرین دارند و پژوهندگان نخستین نمونههای آن را به ایران باستان و داستانهایی چون مرگ سیاوش نسبت میدهند. این مرثیهها در رثای مرگ عزیزان، شاهان، بزرگان، پهلوانان و … سروده میشدند و با ذکر خصایل نیک متوفی و نکوهش بیوفایی گردون، به زنده نگاهداشتن یاد و نام او اهتمام میورزیدند. بسیاری از این اشعار خصوصا آنهایی که برای پهلوانان نگاشته میشدند با توصیف صحنههای سوگواری، سربلندی و آزادگی قهرمان داستان را یادآور میشدند. بهترین نمونههای این مرثیههای حماسی را میتوان در شاهنامهی فردوسی و در رثای مرگ جوانانی چون سیاوش و اسفندیار یافت. در دوران اسلامی و با قدرت گرفتن صفویان، درونمایههای مذهبی چون حادثهی عاشورا به مرثیهها اضافه شد و در آن شاعر با کمک عواطف شخصی خود به روایت این حادثه به زبان شعر می پرداخت. در دوران معاصر، سوگسرودها با توجه به وضعیت اجتماعی و سیاسی دوران متحول شدهاند و به خصوص دربارهی قهرمانان ملی چهرهای انتقادی به خود گرفته و رسالت خود را در جهت بیداری و آگاهی مردم جستجو کردهاند. از نمونههای معاصر چنین اشعاری میتوان به سوگسرودهای نوشتهشده در رثای مرگ جهانپهلوان تختی اشاره کرد. قهرمانی که در جوانی (31 سالگی) به طرز مشکوکی درگذشت و ضربهی روحی از مرگ او عواطف بسیاری شاعران را برانگیخت که یادآور سوگ پهلوانان جوان شاهنامه چون سهراب، سیاوش و اسفندیار بود. سیمین بهبهانی، سیاوش کسرایی، ادیب برومند و مهدی سهیلی از جمله کسانی بودند که در در رثای غلامرضا تختی سرودند که اشعارشان در ادامه آمده است. گفتنیست که نگارنده در جستجوی اینترنتی این اشعار را از میان وبلاگها و سایتهایی که این اشعار را قبلا جمعاوری کردهاند برداشته است. سیمین بهبهانی: تختی سحر شد برخیز، صبح از کران سر بر زد در سکر رویا راهی، تا گور تو طی کردم برخیز و این مردم را راهی به کارستان کن از اشک و از همدردی یک کاروان در پی کن من، خفته ی سی ساله؟ سنگم بسی سنگين است آيا به يادم داری؟ آن روز؟ آری، آری می رفتی و دنبالت يك كاروان همپایی دستان مرد از ياری جوينده در هميان شد بر دردها درمانها از سوی ياران آمد ای خفته سیساله برخاستن نتوانی ای تختيان برخيزيد با روح تختی همدل سیاوش کسرایی: از این پس بی تو ایرانشهر ادیب برومند: برفت ازجهان،زی جهانی دگر دریغا که از آشیان پرکشید ز دیرینه دِیرِ کهن گشت دور برفت از جهان«تختی» نامدار پس ازتختی آن پهلوان جهان پس از تختی ازبهر کالای عشق پس از تختی از شهر نام آوران پس از تختی ازعرشه ی افتخار پس از تختی از ورزش باستان به زیرآورِ پشتِ زورآوران هماورد مردافکنان دلیر چو «رستم»به هر«خان»ظفریار بود وطنخواه وآزاده وشیردل تناور درختی به بالای وی سرِ بندگی جز به درگاه حقّ جهان پهلوان بود وبیداردل به ورزشگری پهلوانی گزین هرآن کس که این قهرمان دید گفت سوی جبهه ی ملت آورد روی نیارَست خواری خریدن به خویش نیارَست آلوده گشتن به ننگ جهان را به اهل جهان واگذاشت پس از مرگ آن نامور پهلوان ببخشایدش بار پروردگار مهدی سهیلی (این شعر از زبان تختی خطاب به پسرش بابک سروده شده): پسر جان “بابکم” ای کودک تنهای تنهايم پسر جان “بابکم” ای کودک تنهای تنهايم پسر جان “بابکم” ای کودک تنهای تنهايم پسر جان، پهلوان ما يکی دردانه کودک داشت پسر جان! بابکم يک روز تاريک آن يل نامی- به مرگ پهلوان رامرد ما – پسر جان – “بابکم” آن پهلوان شهر، من بودم پسر جان بابکم من در حصار اشکها بودم پسر جان “بابکم” افسانه ی بابا بسر آمد رضا براهنی: چه یادگارسیاهی نهاد بر درگاه کسی که نعره خود را به آفتاب رساند و هیچ رحم نکرد، به چشم خویش- به آن آفتاب خرمایی- که هیچ رحم نکرد و مثل آب رها کرد بازوانش را که بر سواحل تابان شانه های بلند حمایلی زافق های روشنایی غروب گونه ی نابش، هزار مردمک دیده را پریشان کرد و در حواشی آئینه های پیر و کدر کسی که سایه ی خود را به آفتاب رساند، به خویش خیره شد و در هراس باقی ماند و پشت کرد، به این رذالت گسترده بر بساط زمان و خلق، خلق شهید از کرانه نالیدند؛ ” به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید ” که مرده ایم به داغ بلند بالایی چه یادگار سیاه نهاد بر درگاه کسی که رحم نکرد کسی که ماتم خود را به آفتاب رساند

باز این فلک میچرخد، باز این زمین میلرزد
بر خوابگاهت دستم، انگشت غم بر در زد
وقت سحر شد آنک، خورشید غمگین سر زد
فرش و گلیم و چادر، چیزی اگر میارزد
بر جای مغزم اينك، ماری سيه چنبر زد
روزی كه مهرت مهری، بر صفحهی باور زد
مرغ دعا از لبها، تا آسمانها پر زد
زن آتش بيزاری، در طوق و انگشتر زد
بر زخمها مرهمها، دستان ياريگر زد
بايد دم از اين سودا، با تختی ديگر زد
وقتی هزاران كودك، درخون خود پرپر زد…

درفش افتخارش را
به بازوی كدامین یل برافرازد؟
در این دوران پی در پی شكست و خفت و حسرت….
كه هرسو عرصه افراسیابان است-
به دل مهرٍ كه بسپارد؟
دعای مادران سوی كه ره پوید؟
غریو كودكان نام كه را گوید؟
لبان آفرین روی كه را بوسد؟
تو اندر سینههای گرم خواهی زیست
تو با انبوه پاك مردمان خوب قلب شهر
خواهی ماند
شفق، آزرمگین رویت
سپیده، پاكی خویت
سلام صبحدم، مهرت
توان كوه، نیرویت
كبود شام، اندوهت
به سوگت!
ای به سوگت
هرچه چشم پاك، اشك افشان
من اینك،
در تمام چشمهای پاك
می گریم
من اینك،
در تمام آههای سرد
مینالم….

قوی چنگ وپاکیزه جانی دگر!
عقابی سوی آشیانی دگر!
جوانمرد والا مکانی دگر!
که ناید چنو قهرمانی دگر!
نیابی جهان پهلوانی دگر!
دگر تخته شد هر دکانی دگر!
که آرد به ما، ارمغانی دگر؟
کراهست(زرّین نشانی)دگر!
که نو کرد نام ونشانی دگر!
بشد همچو زورآورانی دگر
بیا سود از امتحانی دگر
وزو مشتهر هفت خانی دگر
نه تنها به تن پیل سانی دگر
نبالید در بوستانی دگر
نسایید برآستانی دگر
درین بیشه شیرژیانی دگر
به روشندلی نکته دانی دگر
بپا خاست(ستّارخانی)دگر
که بودش به سرسایبانی دگر
که این خوش به بازارگانی دگر
که بود ازشرف ترجمانی دگر
که خود بود ازآنِ جهانی دگر
نیابی دل شادمانی دگر
هموباد انوشه روانی دگر

اميدم، همدمم، ای تک چراغ تيره شبهايم
در اين ساعت که راه مرگ می پويم
به حرفم گوش کن بابا، برايت قصه می گويم:
زمانی بود، روزی بود، خرم روزگاری بود
در اقليم بزرگی، پهلوان نامداری بود
دلير شير گيرما-
به ميدان نبرد پهلوانان تکسواری بود
به فرمان سلحشوری به هر کشور سفرها کرد
دلش مانند دريا بود
نهنگ بحر پيما بود
به دنبال هماوردان به شرق و غرب مرکب تاخت
همه گردنکشان و پهلوانان را به خاک انداخت
ز پيروزی به ميدانهای گيتی پرچمی افراخت
به بابا گوش کن آن پهلوان شهر-
و آن يکتا دلير نامدار دهر-
نشان مهر، تنديس شرف، گنج محبت بود
نگاهش برق عفت داشت
درون چهره ی مردانه اش موج نجابت بود
هميشه با خدای خويشتن راز و نيازی داشت
به اميدی که با پروردگار خود سخن گويد –
به سر شوق نمازی داشت
بدان- آن پهلوان شهر-
ز تقوا و شرف يک خرمن گل بود، گلشن بود
در اوج زورمندی نازنين مردی فروتن بود
حيا و مهر و عفت مهره یی در دست او بودند
به يمن اين صفت های خداوندی
تمام مردم آن شهر از پير و جوان پابست او بودند
درون خانه اش تک گوهری با نام “بابک” داشت
که عمرش بود-
جانش بود-
عشق جاودانش بود-
به گاه ناتوانی، بيکسی، تنها کس و تنها توانش بود
سمند خويش را زين کرد و با عزمی گران چون کوه
به سوی مرگ، مرکب تاخت
غم و دردی نهانی داشت
کسی درد ورا نشناخت
خروش و ناله از هر گوشه ی آن سرزمين برخاست
ز سوک جانگداز خود –
صدای وای وای خلق را در کشوری انگيخت
سپس آن گرد نام آور
هزاران صف به دنبال عزای خويشتن آراست
يگانه پهلوان در سينه ی گوری به حسرت خفت
کنون با غمش تنهاست
ولي اندوه مرگش در دل پير و جوان برجاست
به داغ او هزاران چشم، خونپالا و گوهر زاست
درون سينه ام يک آسمان مهر و محبت بود
ز تنهایی به جان بودم
مرا بی همزبانی کشت، دردم درد غربت بود
چه شبها در غم تنهايی خود گريه ها کردم
تو را در های های گريه های خود دعا کردم
هميشه در دل شب با خدا گرم دعا بودم
تو را تنها رها کردم،
اميد من، نميداني
گرفتار بلا بودم
گرفتار بلا بودم
پس از من نوبت افسانه ی عمر پسر آمد
اگر خاموش شد بابا، تو روشن باش
اگر پژمرده شد بابا، تو گلشن باش
بمان خرم، بمان خشنود
بدان- هنگام مردن پيش چشم گريه آلودم-
همه تصوير “بابک” بود
اميد جان، خداحافظ!

شعر
سوگسرودهایی برای تختی




