پهلوان اکبر میمیرد
نویسنده: بهرام بیضایی
ناشر: روشنگران و مطالعات زنان
نوبت چاپ: ۴
سال چاپ: ۱۴۰۱
تعداد صفحات: ۸۴
شابک: ۹۷۸۹۶۴۱۹۴۱۱۳۲
این مقاله را ۸ نفر پسندیده اند
لیست مقالاتی که از این کتاب استفاده کرده اند
پهلوان اکبر میمیرد
شاید آن داستان معروف دربارهی پهلوان نامدار ایرانی، پوریای ولی را شنیده باشید؛ داستانی که برخی واقعی و برخی افسانه میدانند: پهلوانی نیکسیرت و جوانمرد به نام پوریای ولی قرار است با جوان نامجوی تازهکاری کشتی بگیرد. همه مطمئناند که پهلوان کهنهکار پشت جوان را به خاک خواهد مالید. اما یک روز اتفاقی پوریای ولی صدای پیرزنی را میشنود که در حال راز و نیاز است و چه اشکها که به دامان میریزد. پهلوان جوانمرد دل به دل پیرزن میدهد و درمییابد که او مادر همان جوانک نامجو است که عاشق دختر حاکم شهر شده و حاکم شرط کرده که باید اول با پوریای ولی کشتی بگیرد و بر زمینش بزند و اکنون مادر به این خاطر دعا و لابه میکند. پهلوان که این احوال را میبیند و میشنود، به پیرزن قول میدهد که آرزویش برآورده خواهد شد. پس در روز زورآزمایی، عامدانه پشت خود به خاک میافکند تا رقیب پیروز شود.
ماجرای نمایشنامهی «پهلوان اکبر میمیرد» نیز نسخهای اقتباسی و برگرفته از همین داستان پوریای ولی است اما بهرام بیضایی هم در روند داستان و هم در شخصیتپردازی آن تغییرات قابل توجهی ایجاد کرده و روایت ویژهی خود را به تصویر کشیده است.
نخست همانطور که از عنوان نمایشنامه برمیخیزد، پهلوان داستان قرار است بمیرد و اگر پهلوانی بمیرد، ازآنرو که توقع داریم پهلوان و نامش نامیرا باشد، پس احتمالا با روایت تراژیکی روبهرو هستیم که همین نیز هست. داستان پهلوان اکبرِ بیضایی نه تنها به شادابی، خوشعاقبتی و الهامبخشی داستان پوریای ولی نیست که درسهای خوبی هم برای جوانمردان ضعیفپرور ندارد. چه بسا هشداری باشد برای آنانکه میخواهند آیین مروت و پهلوانی را پیشه کنند، غافل از آنکه جامعهای که سراسر بیعدالتی و دروغ و ریا است هیچ جان پاکی را برنمیتابد و چون سایهای دشنهبهدست در سر هر گذری ایستاده تا بر پشت پهلوان زخم زند.
ایدهی اصلی این دو داستان تا جایی مشترک است که پهلوانی سرشناس قرار است با جوانک عاشق و نامجویی مبارزه کند اما شنیدن صدای لابه و نیازهای مادر آن جوان، او را بر سر حفظ نام و به زمین گذاردن آیین جوانمردی از سویی و تن دادن به بدنامی و پاسداشت اخلاق انسانی قرار میدهد. اما سرنوشت پهلوان اکبر با پوریای ولی فرق دارد و آن این است که پهلوان بیضایی از گذشتهی تاریکی سربرآورده و اکنون در روزگار نااهلان و بدخواهان کمر به خدمت مردمان بسته. پس آنچنان که بیضایی مینماید، چارهای ندارد جز اینکه به جای این دو، راه سومی بیاید و آن تن دادن به مرگ است. مرگی که نه داغ شکست بر پیشانی دارد و نه نشان پیروزی بر گردن. تنها پذیرش جبر و سرنوشتی است که مقدر شده.
نمایشنامهی «پهلوان اکبر میمیرد» در چهار پرده روایت شده. ماجرا فضایی ترسآور و گوتیک دارد، از آن جهت که هم تاریک است و فضایی که بیضایی توصیف کرده فرسوده و روبهانقراض است، هم همهچیز وهمآلود و دلهرهآور است، هم شخصیت شرور ناشناسی کمر به قتل پهلوان بسته، و هم پهلوان گرفتار یاد عشقی نافرجام است.
داستان از آنجایی شروع میشود که پهلوان اکبر در میخانهای مشغول نوشیدن است و با میفروش دربارهی کشتی فردای خود که قرار است با جوانکی حیدرنام، که به تازگی به این شهر آمده انجام دهد، حرف میزنند. کنار این میخانه، سقاخانهای است که پیرزنی بر آن دخیل بسته و ناله و دعا میکند. پهلوان اکبر جویای احوال پیرزن میشود و پیرزن از فرزندش حیدر میگوید که خاطرخواه دختر خان شده و خان از او خواسته جربزهاش را نشان دهد و جوان نیز از پهلوان بزرگ و شکستناپذیر این شهر طلب مبارزه کرده.
پهلوان اکبر از دیدن این اشک و زاری چنان منقلب میشود که به پیرزن قول میدهد که پسرش در این مبارزه شکست نخواهد خورد. در چنین شبی و در چنین احوالاتی پهلوان دائما سایهای سیاهپوش را میبیند که از مدتها قبل در تعقیب اوست.
پهلوان اکبر از تنهایی خویش دلتنگ میشود و به یاد میآورد که در این جهان کسی را ندارد که برایش اشکی بریزد و دعا کند. بسیاری از ساکنان این شهر چون این سایهی ناشناس آرزوی مرگ و شکست او را دارند. اما تنهایی او مربوط به امروز نیست. او کودکی بیپناه و بیکس بود که به ایل پناه برد و چون عاشق دخترکی ایلیاتی شد، بر او تهمت حرامزادگی زدند و بسته بر دم قاطری او را در دشت رها کردند. پهلوان سپس سر از این شهر درآورد و خدمت پیر پهلوانی رسید که او را چون فرزند خویش دید و پرورید و به او کمک کرد تا پهلوان شهر و دستگیر محرومان و ضعیفان باشد.
اما از همان آغاز سایههای نااهل بدخواهان در انتظار روز مرگ او بودهاند. پهلوان که خسته و دلگیر از یاد عشق نافرجام خود، نفرین پیرزن و تنهایی همیشگی خویش است دیوانهوار در پی آن است که نه نام به باد دهد نه ننگ را به جان بخرد. نخست تصمیم میگیرد سرافکنده از شهر بگریزد اما بعد تصمیم میگیرد پشت به دشنهی سایهی ناشناس بسپارد و بازوبند پهلوانی را به حیدر واگذارد تا مگر او به وصل دل برسد و نام پهلوان بعدی شهر را از آن خود کند.
هرچند که پهلوان اکبر به عاقبت خیر جهان خوشبین نیست و میداند که سایههای نااهلان به سراغ حیدر هم خواهند آمد و جهان با بدی و بیعدالتی ادامه خواهد یافت، اما شاید مردم بتوانند خودشان نگهبان خودشان باشند. پس از مرگ پهلوان اکبر، این پیشگویی سیاه و نومیدانه با دستگیری میفروش، ویرانی میخانه، ظلم و دزدی گزمههای شهر و احتمالا بیپناهی مردمان ادامه مییابد.
در نمایشنامهی بیضایی تقابلی آشکار بین دو جامعه وجود دارد. اگر در زمان پوریای ولی پهلوانان در زورخانه با هم سرشاخ میشدند، در زمان پهلوان اکبر، نالوطیاناند که سر هر گذر قداره به دست گرفته و بر پهلوان تیزی میکشند و اگر در زمان پوریای ولی حفظ آیین جوانمردی، برای پهلوان شکستخورده حفظ آبرو بود در زمان پهلوان اکبر رسوایی و ننگ است و اگر پوریای ولی پشت به خاک سپرد پهلوان اکبر پشت به خنجر دارد.
«پهلوان اکبر میمیرد» نخستین نمایشنامهای بیضایی است که آن را در تابستان سال 1342 و در بیستوپنج سالگی نوشت. این متن در سال 1344 بهوسیلهی انتشارات صائب به چاپ رسید. بیضایی حق اجرای نمایشنامهاش را از آغاز تا سال 1349 به عباس جوانمرد کارگردان و بازیگر تئاتر واگذار کرد و جوانمرد نیز در زمستان 1344 نخستین اجرای خود را به روی صحنه برد. این نمایش که با پخش قطعهی «نوایی نوایی» همراه بود و با استقبال تماشاگران همراه شد. بعدها اجراهای مختلفی از این نمایشنامه روی صحنه رفت اما خود بیضایی هیچوقت خود آن را به روی صحنه نبرد.

بخشهایی از کتاب
پیر: «میگن سرورم پوریای ولی در هندوستان دیده بود مادری برای پسرش نذر کرده. سرورم با اون پهلوون قرار کشتی داشت. دل سرورم آگاه بود؛ دونست اونچه که ضعیفه میکنه برای دشمنکوری و فیروزی پسرش میکنه.»
پهلوان: «هوم!»
پیر: «گفت غم مخور که مرادت حاصل است. فردا وسط کشتی خودش رو زمین زد.»
پهلوان: «زمین زد؟»
پیر: «آره، سرورم تاج سر جوانمردان بود. بخشش اون هم مردانه بود. بنازم دست و پنجهی مردان را؛ مردانی که دل به حق دادند و رنگ چشم و دل به ننگ دنیا آلوده نکردند… تو چه فکری؟»
پهلوان: «از کجا معلوم که پوریای ولی خودش رو زمین زد؟»
پیر: «اونهایی که تو زورخونه بودن متوجه شدن.»
پهلوان: «پس اون طوری خودش رو زمین زد که دیگرون متوجه بشن؟»
پیر: «گفتم که قصهس! ساختگیه! واقعیت نداره!»
پهلوان: «پس واقعیت نداره، هوم! (بلند میشود) ما امشب میریم پدر، این قصه نیست.»
پیشنهاد مطالعه: درختی هست!
نویسنده معرفی: آرزو حسینینوشتهها و کتابهای مرتبط
Thanks for clicking. That felt good.
Close






