دریغا فروغ!
این مقاله را ۴ نفر پسندیده اند
نام فروغ فرخزاد از همان ابتدا که شعرش را برای انتشار به مجلهی روشنفکر سپرد، بر سر زبانها افتاد. آنچه که در آغاز مخاطبانش را برمیانگیزاند بیپروایی و جسارتش بود در ابراز صریح عواطف جسمانی یک زن. چیزی که در آن روزگار غریب و تا حدی دلهرهآور مینمود. اما فروغ بیآنکه قصد نمایش داشته باشد یا خود را نمایندهی ایده یا فکری بداند، صرفا با آنچه که ذاتا بود، شاعرهای پرسشگر و سرکش، شعرش را زندگی میکرد و اینچنین مرزهای سنتی شعر را به عقب میراند. بنابراین دفتر «تولدی دیگر» نه فقط آغازی دوباره برای خود او بلکه برای شعرش بود و همچنان که به عنوان یک انسان مدرن در کالبد زنانهی خود بلوغ و پختگی را تجربه میکرد، در جهانبینی او نیز تحولی بزرگ اتفاق میافتاد. او در این دفتر به تدریج نگاهش را از فضای کوچکی که میشناخت به عمقی دورتر در جامعه و اندیشههای انسانی برد. فروغ اگرچه هنوز هم نگاه شخصی، زنانه و درونگرایانهاش را حفظ میکرد، بحران وجودی انسان مدرن، سرنوشت و دردهای مردم را به دغدغههای یک زن، یک زن مدرن ایرانی، پیوند میزد. تاثیر فروغ بر شعر ایران، صرفا به بیپروایی و جسارتش در استفاده از مضامین تازه محدود نماند. زبانش صمیمی و ساده بود. او توانست گفتار روزانه را چنان به زبان شعر گره بزند که نهتنها از شاعرانگی و خیالانگیز بودن شعر کم نکند بلکه به غنای کلام شاعرانه، فضاسازیها، نمادپردازیها و تصویرسازیهای آن بیافزاید. فروغ وزن را در شعر نیمایی به نرمی به کار گرفت و با فراتر رفتن از آن، وزن خاص خود را در شعر پیدا کرد. او با انعطاف در وزن نیمایی، بدون حفظ یکنواختی آن، نوعی ضرباهنگ حسی، سیال و طبیعی را در کلامش ایجاد میکرد. شعر فروغ سرشار از احساسات قدرتمند و تصاویر پرنقشونگار است که آنها را در مواجهه با پدیدارهای سادهی طبیعی و زندگی روزمره به کار گرفته. او دید و تجربهی شخصی خود را به نرمی با دریافتهای شاعرانهاش میآمیخت و از این مسیر، مخاطب شعرش را بدون خستگی و ملال با تخیل ناب خود همراه میکرد. دریغا که فروغ برای آزمون تجربیات خود، چه تجربهی شعری و چه تجربهی زیستی، فرصت بسیار کمی داشت؛ او در 24 بهمن سال 1345 درحالیکه تنها 32 سال داشت طی سانحهی تصادف درگذشت. بااینوجود در همین فرصت کم توانست نامش را در کنار بزرگترین شاعران معاصر ایران ماندگار کند. شعر او همچنان با انسان این روزگار حرف میزند و تا زمانی که این گفتگو وجود دارد، شعر او زنده و بالنده است. در آغاز این پرونده، به معرفی کتابهایی میپردازیم که به بررسی زندگی و آثار فروغ فرخزاد پرداختهاند. زهرا ملوکی مروری کوتاه و اجمالی داشته به تعدادی کتاب شاخص دربارهی او. این مقاله را در لینک زیر بخوانید. در ادامه، مطلب نجمه خادم را بخوانید در معرفی و نقد کتاب «نگاهی به فروغ فرخزاد» نوشتهی دکتر سیروس شمیسا. در پیشگفتار کتاب عنوان شده که این مجموعه شرح مختصری است بر برخی از اشعار فروغ و جنبههای شاعری او. کتاب زنی تنها از مایکل هیلمن نیز در کنار شرح زندگی فروغ، مشهورترین اشعار فروغ را نقد میکند و این نقد را به مسائل اجتماعی آن دوران و زندگی فروغ ربط میدهد. یادداشت افسانه دهکامه را دربارهی این کتاب بخوانید. پس از این نگاهی داشته باشید به یکی از اشعار مهم فروغ فرخزاد با عنوان «ای مرز پرگوهر» که نسیم عرب امیری دربارهی آن نوشته. فروغ فرخزاد خود تعدادی نقد بر شعر دیگران بهخصوص آثار دوستانش نوشته. یکی از اینها نقدی است که او بر مجموعهی «آخر شاهنامه» مهدی اخوان ثالث نوشته. از مهمترین آثاری که از فروغ برجامانده، نامههای اوست. فروغ با احمدرضا احمدی دوستی داشته و درواقع از نخستین کسانی بود که استعداد شاعری احمدی را کشف کرد. یکی از نامههای او را به احمدرضا احمدی در لینک زیر بخوانید. فروغ فرخزاد علاوه بر شعر، در فضای سینما نیز سیر و سیاحتی داشت و نخست به عنوان تدوینگر و سپس به عنوان فیلمساز در این حوزه فعالیت کرد. کتاب فروغ فرخزاد و سینما را میتوان یک نوع پژوهشِ تاریخیِ وقایعنگارانه دربارهی زندگی سینمایی فروغ فرخزاد دانست، سالهایی که او در دنیای سینما به عنوان یک فیلمساز مهم ایرانی برای همیشه به ثبت رسید. مروری داشتهام بر محتوای این کتاب. فیلم «خانه سیاه است»ساختهی فروغ فرخزاد، از آثار مهم سینمای مستند ایران است. آن سالها رسم بود که پس از نمایش فیلمها در «کانون فیلم»، جلسه گفتوگویی بین منتقدان و تماشاگران برگزار میشد. نمایش خانه سیاه است، در جلسه 30 بهمن 1341 در کانون فیلم با یک جلسه گفتوشنود جنجالی همراه بود که فروغ فرخزاد هم در آن شرکت داشت. مجله ستاره سینما خلاصهای از بحثهای مطرح شده در این جلسه را به شکل گزارشهای کوتاهی چاپ کرد. این گزارش را در لینک زیر بخوانید و در لینک بعدی میتوانید این فیلم را تماشا کنید. برای حسن ختام این پرونده سوگسرودهی زیبای «از تربت فروغ» نوشتهی اسماعیل خوئی را بخوانید که در رثای مرگ زودهنگام فروغ نوشته بود: از تربت فروغ می آیم، تاریک. هرگز ندیده بودم ابری چتر هزار پارهی اندوهش را بر غربت جماعت تنهایان آنگونه مهربان بگشاید، آنگونه پر نثار. آیا شیرینترین تغزل وحدت را در سوگ باید گریستن؟ من مرگ را از دور میشناسم. آری، ولی چگونه تواند بود کان عطر بیکرانه نباشد؟ باور نمی کنم کز تربت فروغ می آیم. آن عطر پر حرارت بالغ گویی هنوز نیز “از انتهای هر چه نسیم است میوزد”. باور نمیکنم باور نمیکنم این ابر گریه راست نباید باشد. دریغا فروغ!
فروغ




















